سوسول فا

بایگانی‌ها رمان ایرانی - صفحه 6 از 6 - سوسول فا - پرتال تفريحي,سرگرمي,دانلود فیلم,آهنگ

جمعه , ۳۱ شهریور , ۱۳۹۶
پخش اختصاصی
اس ام اس جدید
آرشیو
آشپزی
آرشیو

نام رمان : جادوی عشق

نویسنده : زینت حسنی

                                                                                               

                                                                                                                                                

راننده تاکسی بودن ملاحظه رادیو را زیادتر کرد.چنان تهییج شده بود که بی توجه به مقررات میراند.همه حواسش گوش شده بود و گوشش تماما در اختیار گوینده رادیو !

بی اعتنا به حرکت مسافران خسته که التماس گونه و با گردنی کج دست تکان میدادند با نفس حبس شده در انتظار نتیجه بود که صدای انفجار گوینده رادیو فضای کوچک و محدود تاکسی را شکافت: تمام شد بازی با پیروزی ما تمام شد.

با شنیدن فریاد گونه رادیو راننده تاکسی هم فریادی کشید و محکم ولی دوستانه به شانه پسر جوانی که از شعف زیاد هورا میکشید زد و گفت:آقا تبریک! بالاخره تموم شد! ایران رفت واسه جام جهانی !بالاخره بعد از ۲۰ سال لیاقتمون ثابت شد.

مخاطب جوان او مشعوف از افتخاری که نصیبشان گشته بود با ذوقی وصف ناپذیر در تایید گفته های او گفت:اره اینبار دیدن بازیای جام جهانی خیلی کیف داره!

راننده با لحنی جدی تر پس از نیم نگاهی به زنی که در صندلی عقب نشسته بود گفت:ایرانی جماعت لیاقت همه کاری رو داره ولی افسوس که…و متعاقب آن سری تکان داد و بعد به یکابره و با شتاب جهت همساز شدن با سایر رانندگان پس از روشن کردن همه چراغها دستش را روی بوق گذاشت و ممتد و بدون وقفه شروع کرد به بوق زدن.

زنی که در صندلی عقب نشسته بود بدون ذره ای واکنش به شادی و هیجان او گفت:لطفا نگه دارید!

راننده از آیینه نگاهی به او انداخت و با خنده ای که تمام صورتش را پوشانده بود گفت:تا انقلاب چیزی نمونده ها!

زن جدی و با لحنی تقریبا خشک گفت:پیاده برم زودتر میرسم.و دستش را پیش برد تا کرایه را بپردازد.

قابل نداره نمیگیرم.این شیرینی این برده!

زن تشکری کرد و پیاده شد.خیابنها و پیاده رو ها غلغله بود و ازدحام جمعیت باور نکردنی.

به هر طرف که نگاه میکرد مردمی را میدید که از فرط شادی و هیجان رفتاری غریب و متفاوت با سایر روزها داشتند.صدای بوقها ممتد با صدای سوت و کف زدنها و فریادهای شوق آمیز مردم در هم آمیخته و صحنه هایی نامانوس و آزار دهنده پدید آورنده بود.جوانان تهییج شده شکلات و شیرینی پخش میکردند و بلند بلند میخندیدند.شلیک خنده های بیپروا با کلمات رکیک و بیمورد معلق در هوا در آرامش نسبی شهر اختلال ایجاد کرده و بر اعصاب و روان برخی خجن میکشید.نوعی سوء استفاده از فرصت و لذت کاذب از شادی واقعی!بر سرعت قدمهایش افزود تا شاید سریعتر از آن مهلکه بلوا بدر رود.اما تند راه رفتن هم میسر نبود آنهمه شلوغی از سرعتش میکاست.از روی ناچاری مجددا به خیابان رفت.موتور سوارهای بی شماری بوق زنان با چراغهای روشت از راه رسیدند و فضای خالی میان اتومبیلها را اشغال کردند.صدای رییس جمهور از بلند گوههای متعددی در هر دو سوی خیابان شنیده میشد:خدا دلتان را شاد کند که دل مردمی را شاد کردید…

توقف کرد و صورت مردمی را که در اطرافش میلولیدند به دقت نگاه کرد:حقیقتا شادن؟

ناگهان به سرعت برق در ضمیرش به عقب برگشت صحنه هایی از خشم فوران کرده همین مردم را در گذشته بیاد آورد.آه کوچکی کشید.احساس خاصی نداشت از آن شادیی که رییس جمهور از آن حرف میزد نشانی در خودش نمیدید مگر او جز آن مردم نبود؟

دوباره براه افتاد به هر زحمتی بود عرض خیابان را پیمود و به آن سو رفت.ولی تند رفتن آنقدر هم آسان نبود.کم کم روشنایی روز کاسته میشد و آسمان جامه نیلی بتن میکرد.لحظه به لحظه بر ازدحام جمعیت در پیاده روها افزوده میشد.فریاد و غوغای مردم فضا را آکنده و سقف آسمان را شکافته بود.باز هم ناخواسته ایستاد تصاویر درهم و برهمی از گذشته در ذهنش تداعی و پیدا و محو میشدند.

براه افتاد ولی اینبار به تبعیت از ضرب المثل خواهی نشوی رسوا …استفاده کرد و برای برداشتن قدمهای بلندتر براحتی به آنان که شاد بودن را نقش بازی میکردند تا فقط خویش را تخلیه کنند تنه زد و پیش رفت.نگران کسی یا چیزی نبود عجله ای هم نداشت.تنها علتش برای تند رفتن و رسیدن به مقصد فقط و فقط نظم و وسواسی بود که بشدت به ان مقید بود.همیشه همانطور بود .تمام سالهای گذشته سرسختانه با مشکلات دست و پنجه نرم کرده بود با اینحال ذره ای بی نظمی و اختلال در امور روزمره اش مشاهده نمیشد.چنان قرص و محکم قدم بر میداشت که گویی پیکی است حامل پیامی مهم و سری.

بالاخره راه ۲۰ دقیقه ای را در زمانی بیشتر از یکساعت طی کرد.در اولین خیابان فرعی بعد از میدان انقلاب داخل کوچه ای شد کوچه ای نسبتا طویل در اواسط کوچه زنگ خانه ای را فشرد.

پسر جوانی و خوش سیمایی در را برویش گشود و متبسمانه سلام نمود.

سلام پسرم.

وارد که شد در را طوری پشت سر خود بست که انگار آنرا بروی همه دنیای بیرون و غوغای آن میبندد.آنوقت در آن مامن آرامش نفسی به راحتی کشید از کنار بوته برشاخ و برگ یاس که گذشت نفس عمیقتری کشید تا ریه هایش را از رایحه دل انگیز آن پر کند.تنفس آن عطر ملایم برای تمدد اعصابش لازم و مفید بود.

گلناز کجاست؟

پسر که درست پشت سر او قدم برمیداشت گفت:گمون کنم مریضه چون تب داره!

با نیم چرخشی با حیرت پرسید:راستی؟از کی تب کرده؟

منم تازه رسیدم.وقتی اومدم دیدم از شدت تب هذیون میگه!

چرخید و دستگیره در راه چرخاند.وارد راهروی عریضی شد که حکم نشیمن را داشت.

خانه سبکی قدیمی داشت.راهرو به یک هال مربعی شکل و سه اتاق منتهی میشد.آشپزخانه در سمت چپ نشیمن قرار داشت و کنار آن پلکانی از آجرهای قرمز و ظریف که به اتاقکی میرسید.انتهای اتاقک درب دیگری بود که با دو پله دیگر به پشت بام باز میشد.گلدانهای متعدد و بزرگی در گوشه و کنار خانه بچشم میخورد که سرسبزی و طراوتشان چشم را نوازش میداد.به محض ورود بخانه و د راولین نگاه حضور زنی خوش سلیقه حس میشد.زنی که حسن سلیقه و لیاقت و توانایی اش را در خانه داری میشد از پرده های خوش دوخت و تمیز رو میزیهای ابریشمی دست بافت و روتختیهای گلدوزی شده آن حدس زد.حاشیه تمامی پرده ها خامه دوزی شده و با رنگ رومیزیها و روتختیها هماهنگی داشت.همه وسایل خانه ساده و شیک بود و از تمیزی برق میزد.

اتاقی که دخترش گلناز در آن روی تخت خوابیده بود رنگ ملایمی از ابی داشت که با روتختی و پرده ها جور بود.همه اشیاه و وسایل اتاق ساده و چشم نواز و از دو رنگ سفید و آبی بود ابی روشن خیلی روشنت تر از چشمان آبی دختر که در کاسه ای از خون نشسته بود.

عزیز دلم چت شده؟

گلناز با صدایی که حرارت بهمراه داشت گفت:گلوم میسوزه و سرم خیلی درد میکنه.

زن پیشانی دخترش را ملایمت نوازش داد و بنرمی گفت:یه سرماخوردگی جزییه الان برات سوپ درست میکنم.

آنوقت برگشت به پسرش که در آستانه در ایستاده بود نگاه کرد و گفت:یه استامینوفن با یه آموکسی سیلین براش بیار.

پسر که ناراضی بنظر میرسید گفت:بهتر نیست ببریمش دکتر؟

زن با لحن خسته ای گفت:اگه میدونستی بیرون چه خبره این پیشنهادو نمیدادی.

نگاهش را به سمت دخترش برگرداند و با لبخندی اطمینان بخش گفت:چیزی نیست عزیز دلم.

آنوقت موهای او را نوازشی داد و از جا بلند شد و خطاب به پسرش که با قرص و کپسول و یک لیوان اب بازگشته بود گفت:رضا اونارو بهش بده و کمکش کن تا بره و صورتشو بشوره.

برخاست و یکراست به اشپزخانه رفت.همه چیز مثل همیشه مرتب و منظم سر جای خودش قرار داشت.در یخچال را باز کرد و قابلمه ای حاوی غذا را از آن بیرون کشید و روی شعله ملایم گاز قرار داد.سپس قابلمه کوچکی را برداشت و سوپ مختصری برای دخترش بار گذاشت.

خسته بود استخوانهای مچ دست و کتفش میسوخت و چشمانش سوز میزد.ولی بی اعتنا به درد به کارش ادامه داد در واقع فرصت اندیشیدن به خستگی و درد را نداشت.

رضا را که پشت میز آشپزخانه دید برای آنکه حرفی زده باشد تا سکوت حاکم بر خانه را بکشند گفت:اوف نمیدونی چه خبر بود؟غوغایی کلافه کننده و سردرداورد !یه جور شادی آزار دهنده…

رضا که کنترل تلویزیون را در دست داشت از سر کنجکاوی آنرا روشن کرد تصاویر تلویزیون تصدیق گفته های مادرش بود.

تونستی وسایلی رو که نیاز داشتی بخری؟

بله.

از روی شانه نگاهی به پسرش انداخت و پرسید:دمقی؟

رضا شانه ای بالا انداخت و گفت:نه مثل همیشه موقع رفتن حالم گرفته اس!

چرخید دیس غذا را روی میز مقابل او گذاشت و برای رفع نگرانی و دلواپسی او گفت:چرا؟ما میون چند میلیون آدم داریم تو این شهر زندگی میکنیم.مثل خیلیا توانایی رو پا ایستادنو داریم.انسان با پشتکار و امید زنده است ما دو تا هم خدا را شکر از این دو تا نعمت برخورداریمو

رضا نفس عمیقی کشید که به آه شباهت داشت.

دوباره شروع کرد:نمیدونی امروز این مردم داشتن اون بیرون چیکار میکردن!

سعی داشت از افکار منفی ذهن او بکاهد و فکرش را به سمتی دیگر سوق بدهد.پسرش هم اصراری به ارائه موضوعی که مطرح کرده بود نداشت گرچه میل درونی اش چیز دیگری بود.

این یه مقدار شادی حق این مردمه!

به تصاویر تلویزیون که نشانگر شادی مردم بود نگاهی انداخت و اضافه کرد:هرکی هر جوری دوست داره شادی میکنه چه اشکالی داره؟

نگاهی به پسرش انداخت و لقمه کوچکی در دهانش گذاشت و پس از آن با یادآوری آنچه دیده بود گفت:انگار گره همه این مشکلات این مردم با این برد باز شده که اینطور جشن و شادی راه انداختن.

رضا در حالیکه یک لیوان آب برای خودش میریخت گفت:همه خوشحالن چون این برد ملی جایگاه و منزلتشو تو دنیا نشون داده.

مادرش شانه ای بالا انداخت:برام خیلی عجیب بود.چون طریقه شادی کردنشون با یه جور ناهنجاری همراه بود.تصاویر تلویزیون گلچینشه!باید بودی و میدیدی آدم به فهم و شعور اجتماعی خیلیهاشون شک میکرد.

رضا سری از تاسف تکان داد .مخالف گفته های مادرش نبود و موافق صد در صد هم نبود.

چرا نمیخوری؟

میل ندارم.گفتم که موقع رفتن که میشه از دل و دماغ می افتم مخصوصا اینبار که گلنازم مریضه.

تو به فکر درس و دانشگاه خودت باش.

لحنش تسکین دهنده بود ولی تاثیر گذار نبود چون رضا با نگاه ناراضی خود به حرف در آمد و گفت:اره آخه قراره من با مدرکم دنیا رو تسخیر کنم.

مادر با شنیدن این جمله نامنتظره جا خورد.با نارضایتی دست از خوردن کشید و در مقابل جمله بی ربط او گفت:دنیارو که نمیتونی تسخیر کنی ولی لااقل نون لیاقتتو در میاری.

رضا با صراحت گفت:پس آدما نون لیاقتشونو میخورن نه نون مدرکشونو؟

بابت چی انقدر شاکی و ناراضی هستی؟

رضا پیشانی اش را با کف دست چپش که روی میز به حالت قائم نگه داشته بود تیکه داده و پس از لختی درنگ گفت:کاش بجای اصفهون تهرون قبول میشدم.

بارها گفتم تهران و اصفهان نداره.اگه ضعف نشون بدی نگر و نیا از پا درت میاره اون وقت فرصتها هم از دستت میرن دندونپزشکی رشته ای نیست که فرصت فکر کردن به حاشیه رو داشته باشی…

با ملاطفت دستش را پیش برد و روی دست مردانه پسرش گذاشت وبرای قوت قلب او با لحنی متقاعد کننده گفت:من آدم ضعیفی نیستم.هیچوقت نبودم.به فکر خودت باش و قدر لحظه هاتو بدون که اگه از دستشون بدی بجای پیشرفت پسرفت میکنی و تو صف پشیمونا قرار میگیری.

رضا نفس عمیقی کشید که به آه شباهت داشت و سری به نشانه تصدیق گفته های او تکان داد.جوان باهوش و با درایت و سربراهی بود و از شعور عاطفی لبریز شاید بهمین دلیل هم بود که آنهمه از تنها گذاشتن مادر و خواهرش رنج میبرد.

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

 

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: mehrpatogh.ir

نام رمان : بهار

نویسنده : فاطمه زاهدی

خدا جون! خدای مهربون! خدایی که از راز دلِ همه خبر داری! خدایی که به ما قلبی دادی که گنجینۀ مهر و محبته! خدایی که عشق رو در وجود ما به ودیعه گذاشتی!خدایی که از روح خودت در ما دمیدی تا جسم خاکی ما به حرکت در بیاد و عشق رو چاشنی زندگی کردی تا ما آدما انگیزۀ زنده بودن داشته باشیم! خدایی ک ما رو دوست داری! کاری کن عقیدۀ پدر و مادرم عوض بشه و با عشق من و شهریار مخلفت نکنن. خداجون، می دونی که من شهریارو چقدر دوست دارم و اون هم منو چقدر دوست داره. عشق ما، یه عشق پاکه و خودت می دونی که آرزوی ما دو نفر ازدواجی از سَرِ عشقه، نه هوسی گناه آلود. خدا جون به ما کمک کن به وصال هم برسیم… ازت خواهش می کنم!
بهار، دختر سفید روی ابرو کمانی با چشمانی سیاه به رنگ شب یلدا، پس از زمزمۀ این کلمات، از حرم امامزاده صالح بیرون آمد، و در حالی که هنوز نشئۀ راز و نیاز با خدا بود، کتابهایی را که در دست چپ داشت، به دست راست خود داد و از میدان تجریش به سمت خیابان شریعتی به راه افتاد. برای رفتن به خانه باید سوار تاکسی می شد؛ اما هوس کرده بود پیاده برود و در خیال خود، با یاد شهریار، حالی بکند.
اواخر مهرماه بود، هوای ابری گویا هوس باریدن داشت؛ ولی دِل دِل می کرد.
خنکای هوا لذت بخش بود و بهار با خود می گفت، جون می ده برای پیاده روی ؛ اما با شهریار. طبق معمول، میدان تجریش و خیابانها غلغله بود؛ اما بهار کسی را نمی دید. راه رفتنش به نوعی پرواز شبیه بود. فکر کردن به شهریار گویا سبب دفع جاذبۀ زمین و سبکباری او شده بود. حتی صدای خش خش خرد شدن برگهای خشک را در زیر پایش نمی شنید.خیال شهریار بر همۀ حس هایش غالب بود.
همچنان که آرام گام بر می داشت، روزهای اول آشنایی با شهریار، همسایۀ رو به رویی، بر پرده ذهنش نقش بسته بود و مانند فیلم سینما از برابر چشمانش عبور می کرد. اولین نگاه شهریار را به یاد آورد که از لای پردۀ اتاقش رد شده، از درز پردۀ نیمه باز اتاق خودش عبور کرده و به او دوخته شده بود؛ و همان یک نگاه بس بود. بهار در آن نگاه هیچ نشانه ای از ناپاکی ندیده بود؛ برای همین هم به دلش نشست. روز بعد از آن را به یاد آورد که شهریار، سر خیابان اصلی، با جسارت هر چه بیشتر، به او سلام کرده و خواستار چند کلام حرف زدن شده بود.
راستی که خر بودم! حتی جواب سلامش رو هم ندادم. بیچاره خیلی حالش گرفته شد؛ اما خوشم اومد که جا نزد.
این فکر لبخندی را بر لبش نشاند. با خود گفت، اگه الان کسی منو ببینه، حتماً می گه دختره خل شده که با خودش می خنده!
باز هم به دنیای خیال برگشت و لحظه هایی را در ذهن مجسم کرد که پنهانی، به دور از چشم بزرگترانی که همیشه به فکر خیر و صلاح(!) آدم هستند، در بوستانهای اطراف خانه، به خصوص بوستانی که توی یکی از پس کوچه های نزدیک میدان تجریش است، با شهریار قرار ملاقات داشت. در آن دیدارهای گاه خیلی کوتاه، قرار بر این شده بود که به محض پایان درسشان، یعنی وقتی که بهار دیپلم گرفت و شهریار لیسانس، شهریار به خواستگاری بیاید و ، در صورتِ یاری بخت و سوار خر شیطان نبودن بزرگتر ها، با هم ازدواج کنند. برای تحقق پیدا کردن این خواسته، فقط تا آخر سال تحصیلی باید دندان روی جگر می گذاشتند. اوووه… حالا کو تا آخر سال! تازه آخرای مهره! خدا جون، این روزها رو زودتر به شب برسون! من که دیگه طاقت ندارم!
بهار یکباره به خود آمد و متوجه شد دارد با خود حرف می زند. همچنان که راه می رفت، به دور و بر خود نگاهی انداخت و وقتی دید کسی متوجه او نیست، با خیال راحت، بار دیگر به دنیای خیال برگشت و لحظه های خوشِ با شهریار بودن را مرور کرد. اما به یاد آوردن لحظه ای بد، حالش را گرفت؛ به خصوص لحظه ای که پدرش برای اولین بار و به طور کاملاً اتفاقی، او و شهریار را در بوستانی دید و شب حالش را حسابی جا آورد! البته نه با کتک که با شلاق کلام.
آقای ناصر نادری، پدر تحصیل کرده و مترقی او که خیلی هم اهل مطالعه بود، با روابط دختر و پسر پیش از ازدواج میانۀ خوبی نداشت. او برای خود فلسفۀ خاصی داشت و معتقد بود که چون تربیتهای بیشتر ما ملت اشکال دارد، خیلی از پسر ها و دختر ها جنبه و ظرفیت این نوع روابط را ندارند و خیلی زود کارشان به جاهای باریک می کشد. گذشته از اینها، آقای نادری به درس بی اندازه اهمیت می داد و معتقد بود ازدواج کاری است که باید بماند برای پایان تحصیلات دانشگاهی.
نسترن خانم، مادر بهار، نیز کم و بیش پیرو همین فلسفه بود؛ بنابراین بهار باید فاتحۀ دوستی با شهریار و ازدواج در آینده ای نزدیک را می خواند. اما بهار هم دست کمی از شهریار نداشت و اهل جا زدن نبود. او و شهریار به هم قول داده و عهد بسته بودند که هیچ چیز مانعشان در رسیدن به یکدیگر نشود.
_اوهوی… آبجی خانوم!بغلو بپا نماله!
این فریاد، رشتۀ افکار بهار را از هم گسیخت. او به قدری غرق در یادآوری خاطرات خود بود که هنگام عبور از خیابان فرعی، خودرویی را که به سرعت به تقاطع نزدیک می شد ندید. راننده که مردی میان سال و جاهل مسلک بود، چند کلمۀ رکیک دیگر بر زبان آورد و با سرعت دور شد.
بهار دقایقی منگ و سردر گم بود؛ اما پس از رد شدن خودرو و عبور از تقاطع، به پیاده روی بعدی رسید و دنبالۀ افکارش را گرفت. یاد آوری لحظه های شیرینِ در کنار شهریار بودن چنان خلسه آور بود که بهار متوجه نشد از سر کوچه شان رد شده بود. صدای بوق خودرویی که رانندۀ بی حوصله اش تاب تحمل ماندن در راه بندان را نداشت و به خیال خودش با بوق زدن می خواست گره کور ترافیک را باز کند، بهار را به خود آورد. برگشت و وارد خیابانی شد که خانه شان در انتهای آن قرار داشت. هنوز چند قدمی نرفته بود که صدایی آشنا گوشش را نوازش داد.
_سلام خانوم خانوما!
نیازی نبود صاحب صدا را ببیند؛ او مالک قلب و روحش بود. به سرعت برگشت و با دیدن شهریار گل از گلش شکفت:«سلام آقا آقاها! این وقت روز اینجا چه کار می کنی؟ مگه درس و مشق نداری؟!»
_امروز بعد از ظهر کلاس نداشتم، توی شرکت هم حوصله ام سر رفته بود، زودتر اومدم که برم خونه بشینم پای این یارو دستگاه عمر تلف کن و ببینم توی اینترنت کتابی رو که می خوام پیدا می کنم یا نه.تو چطور الان می آی خونه؟

_رفته بودم امامزاده صالح، آخه زنگ بعد از ظهر دبیرمون نیومده بود.
_ای شیطون رفته بودی دعا کنی که…
_آره، برای جفتمون دعا کردم.دعا کردم افکار بابام عوض بشه، تو هم شجاع تر بشی!
_شجاعت برای چه کاری؟
_برای اینکه بیای خواستگاری من!
_این کار که شجاعت نمی خواد. همین که تو دیپلمت رو بگیری، من هم بشم آقای مهندس کامپیوتر، خیلی راحت یه دسته گل بزرگ می خرم با یه جعبه شیرینی، دست بابا و مامانو می گیرم و ،یا علی، زنگ خونه تونو می زنم.
_خدا کنه به همین راحتی که می گی باشه، چون بابا از الان زمزمه می کنه که باید برم دانشگاه.
_خب، مگه اشکالی داره؟ می ری دانشگاه،البته بعد از اون که عروس خانوم شدی!
_گمون نمی کنم بابا و مامان رضایت بدن… البته نه برای اینکه تو لایق دامادیشون نیستی،اصولاً بابا می گه اول درس رو به جایی برسون، بعد به فکر شوهر باش، اون عقیده داره دختری که شوهر کرد دیگه به فکر درس نیست.اوایل فکر لذت بردن از شیرینی های اول زندگیه، بعدشم پشتش باد می خوره و دیگه حال و حوصلۀ درس خوندن رو نداره. نظر تو غیر از اینه؟
_کاملاً، ببین، اگه دو نفر همدیگه رو دوست داشته باشن و برای زندگیشون برنامه ریزی هم کرده باشن، هیچ مشکلی پیش نمی آد. الان چند تا از هم کلاس های من زن دارن، هم خودشون و هم زنشون درس هم می خونن، کار هم می کنن، به زن و شوهریشون هم می رسن.
_خب بعله؛ ولی اینو چطوری می شه به بابای من حالی کرد؟ بابا و مامان می گن الا و بالله که اول کسب علم و دانش، اون هم با رفتن به دانشگاه، و بعد عشق و عاشقی، من نمی دونم بابام که از شدت علاقه ش به مامان نتونست تا آخر تحصیل دانشگا صبر کنه و سال دوم بود که با مامان ازدواج کرد، حالا چطور در مورد من این طور سختگیری می کنه؟
_اصلاً ناراحت نباش. به وقتش رضایت می ده. ما که این مدت صبر کردیم، یک سال دیگه هم دندون رو جیگر می ذاریم، درسهامون که تموم شد، به طور جدی اقدام می کنیم.
_شهریار، بابا و مامان تو از موضوع آشنایی ما خبر دارن؟
_همچین بفهمی نفهمی یه چیزایی می دونن. البته مامان…
_چرا ساکت شدی؟مامان ،چی؟
_هیچّی، بگذریم.
_ولی مثل اینکه می خواستی دربارۀ مامانت چیزی بگی…
_چیزی نیست… یعنی، مادرهارو که می شناسی، در مورد پسر شون تعصب خاصی دارن.
_من چون برادر ندارم، نمی دونم مادرا در مورد پسرشون چه تعصبی دارن، ولی خب هر مادری دوست داره یه عروس خوب و خوشگل و خونواده دار گیرش بیاد که آقا پسرش رو سعادتمند کنه. به نظر تو من این امتیازات رو دارم؟ یعنی می تونم نظر مامانتون رو جلب کنم؟
_عزیز دلم، مامانم از خدا بخواد که دختر خوشگل و از هر جهت بی نظیری مثل تو عروسش بشه.
_خب، این نظر توست، شاید نظر مامانت چیز دیگه ای باشه… اصلاً شاید کس دیگه ای رو برات در نظر گرفته باشه!
_بهار! این چه حرفیه می زنی؟! مگه من دخترم که پدر و مادرم برام تصمیم بگیرن!؟
_معذرت می خوام، مثل اینکه ناراحتت کردم. هیچ منظوری نداشتم…
_پس چرا گفتی ممکنه مامانت کس دیگه ای رو برات در نظر گرفته باشه؟
_هیچی… همین طوری… آخه…
_آخه چی؟ ببین بهار جون، من از لاپوشانی خوشم نمی آد، دوست دارم اگر حرفی داری و چیزی توی دلته، صاف و پوست کنده بگی. از پریدن به این شاخه و اون شاخه خیلی شاکی می شم.پس منظورتو رو راست بگو!
_راستش، راستش، الان مدتیه که می بینم یه دختر خانوم توی منزل شما رفت و آمد می کنه.البته می دونم که خواهرت نیست، چون تو فقط یه برادر داری که اون هم ایران نیست.
شهریار، بی توجه به رهگذرانی که از کنارشان رد می شدند، خندۀ بلندی کرد و همراه با آن گفت:« دیوونه… عجب خل و چلی هستی ها! اون دختره دوست مامانمه،یعنی…
_اون دختر با اون سن سالش چطور دوست مامانته، دختره که همسن و سال منه؟
_خب نذاشتی بگم… مامانم یه دوستی داشت که چند وقت پیش خدابیامرز شد. این دختر، یعنی شیما خانم، دختر اونه که از خیلی وقت پیش به خونۀ ما رفت و آمد داره. یه برادرم داره که مثل برادر من، شهاب، توی آلمان زندگی می کنه.
_خب، این شیما خانوم اینجا با کی زندگی می کنه، چرا اون نرفته آلمان پیش برادرش؟
_شیما با باباش زندگی می کنه. برادرش زمان جنگ برای اینکه سربازی نره، قاچاقی رفت آلمان و پناهندگی گرفت، گویا با شیما آبش توی یه جوب نمی ره، برای همین تا حالا اقدامی نکرده که اونو ببره پیش خودش. البته باباش، بعد از مردن مادرش، ازدواج کرد که آب شیما با زن باباهه هم توی یه جوب نمی ره و همیشه با هم درگیرن.
_خب، کار این شیما چیه؟
_دیپلمش رو گرفته، مدتی کلاس آرایشگری رفته؛ اما راست راست راه می ره و خرجش رو از باباش می گیره.اینم بگم که با مامان خیلی رفیقه.
_آره، خودم چند بار از پشت پنجره دیدم که چطور دستشو انداخته بود گردن مامانت.
_شیطون زاغ سیای خونۀ ما رو چوب می زنی؟
_نه،نه… من اصلاً آدم فضولی نیستم؛ اتفاقی از پنجرۀ اتاقم چشمم به حیاط خونه تون افتاد.
_به هر حال، فکر تو از بابت اون اصلاً ناراحت نکن… من اون دختره رو اصلاً آدم حساب نمی کنم.خودتم دیدی که چه آرایش بدی می کنه و چه لباسهای جلفی می پوشه. یه تار موی دختری نجیب و با وقار مثل تو به صد تا از این دخترا می ارزه…
_شهریار جون من به تو کاملاً اطمینان دارم و می دونم آدم صادقی هستی؛ ولی…
_دیگه ولی ملی نداره، اگه اطمینان داری دیگه اما و اگر نیار. می دونی، همۀ کارهای دنیا رو این سه تا حرف خراب می کنه. یکی واو، یکی لام ، یکی هم ی، یعنی همین ولی. توی عالم عشق ما، ولی جایی نداره!
شیرینی گفت و شنودشان مانع از آن شد که متوجه رد شدن از خط قرمز شوند.
دو چهار راه مانده به خانه شان را خطی فرضی کشیده بودند که اجازه نداشتند از آن عبور کنند؛ چون امکان داشت با هم دیده شوند و به دردسر بیفتند. با هم قرار گذاشته بودند تا زمانی که بتوانند موضوع آشنایی خود را آشکارا به پدر و مادرهایشان بگویند، جانب احتیاط را رعایت کنند و با هم دیده نشوند.
_اوه،اوه، اوه، از خط قرمز رد شدیم! خداحافظ من رفتم. فردا محل همیشگی می بینمت.
_باشه شهریار جون… ببینم، از دست من که دلخور نیستی؟
_بابت چی؟
_بابت حرفهایی که زدم.
_می دونی از حرفات خیلی هم خوشم اومد؟
_چرا؟
_چون بوی حسادت می داد! و این نشون می ده منو دوست داری.
هر یک از آن دو به یکی از پیاده روهای دو طرف خیابان رفتند، در حالی که بهار زیر لب زمزمه می کرد؛«دوستت ندارم،دیوونته م!»

_بهار، چرا دیر اومدی؟ کجا رفته بودی؟
_از مدرسه رفته بودم امامزاده صالح.
_تو که خیلی اهل زیارت و امامزاده نیستی،چطور شد رفتی زیارت، اون هم تنهایی؟!
_خب، زنگ بعد از ظهر معلم نداشتم، هوس کردم برم زیارت، آخه دلم خیلی گرفته بود.
_دلت گرفته بود؟ برای چی دخترم؟ الان خیلی زوده دچار دلتنگی بشی عزیزم، تو هنوز جوون تر از اونی که غم و غصۀ دنیا دلتنگت کنه، مگه اینکه…
_مگه اینکه عاشق شده باشی!
_عاشق…!
_توی چشمای من نگاه کن ببینم شیطون!… یه جوری گفتی عاشق که یعنی بله…
_مامان! سر به سرم نذار!
_مامان بی مامان! کور بشه بقالی که مشتریشو نشناسه! الان یه مدتیه بدجوری حواست پرته… خیال می کنی حالیم نیست!
_خب، گیریم این طور باشه، مگه بده؟
_نه، اصلاً بد نیست. عشق یه موهبت خداییه… اگه عشق نباشه باید فاتحۀ زندگی رو خوند… عشقه که خون رو توی رگهای ما به جریان می اندازه… من عشق رو با گوشت و پوستم حس کردم. من و بابات عاشق هم شدیم و عاشقانه ازدواج کردیم. به قول رند معروف، از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر… ولی… ولی شرط و شروط داره!
_یه نفرو می شناسم که می گه همۀ کارهای دنیارو سه حرف واو، لام و ی خراب می کنه… یعنی همین ولی.
_بارک الله، چه حرفا یاد گرفتی… ولی این ولی که من می گم کارها رو خراب که نمی کنه هیچ، درست هم می کنه. من می گم عشق خوب چیزیه؛ ولی به وقتش.
_مگه عشق و عاشقی هم وقت و ساعت داره؟ یعنی شما صبر کردین تا وقت عاشقی برسه، بعد عاشق بابا شدین؟
_نه…
_خب، پس چی؟
_امان از دست شما جوونا، برای همه چیز دلیل و علت و جواب می خواین.خب، دختر جون زمان ما وضع فرق داشت؛ ولی این روزها…
_این روزها چی؟ عشق هم باید برنامه ریزی شده باشه؟ نکنه باید مشخصاتمون رو بدیم به کامپیوتر تا صلاحیت عاشق شدن مارو تأیید کنه؟!
_نه عزیز دلم، امروز زندگی سخته، توقع ها از زندگی رفته بالا، آدم ها بیشتر افتادن تو خط مادیات، برای همین مشغلۀ فکری فقط شده پول در آوردن برای تهیۀ خونۀ بزرگ تر، ماشین آخرین مدل و این جور چیزها. خب، خودت بگو دیگه جایی برای فکر کردن به عشق و عاشق شدن می مونه؟
_مامان، چرا همه رو جمع می بندی؟ همه که این طوری نیستن، اگه بودن که دیگه هیچ کس عاشق نمی شد…
_مگه این روزها کسی عاشق هم می شه؟ اگه یه نگاه به بعضی روزنامه ها بندازی، می بینی که آمار طلاق چقدر بالا رفته، همین طور آمار خشونت و خلافکاری، می دونی چرا؟ چون مادیات جای همه چیز رو گرفته و محبت کردن و دوست داشتن، افتادن ته چاه غربت. به قول سهراب که می گه هیچ کس عاشقانه به زمین خیره نبود، توی نگاه آدم ها دیگه از عشق نشونه ای پیدا نمی شه و این چقدر بده…
_مامان باز هم می گم که این موضوع عمومیت نداره، باز هم خیلی ها هستن که به بهترین چیز می رسن، یعنی به قول همون جناب سهراب، یه نگاهی که از حادثۀ عشق تر است.من ،برعکس شما، عقیده دارم که عشق هنوز زنده س؛یعنی همیشه زنده بوده و خواهد بود…
_ای پدر سوخته، مثل عاشقا حرف می زنی! مولوی گفته، هر کسی از ظن خود شد یار من، تو هم حتماً عاشق شدی که همه رو عاشق می بینی! راستشو بگو، خبریه؟!
_خب… خب…
_این قدر خب، خب نگو، اگه خبریه به من بگو… به هر حال دختر باید راز دلش رو به مادرش بگه،مگه نه؟
_حق با شماست؛ ولی…
_ولی چی؟ چرا دست دست می کنی؟ ببین بهار جون، من هم از جنس خودت هستم، مضافاً اینکه عاشق هم شده م و مزۀ دوست داشتن رو چشیده م…
راستش، مدتیه رفتارت یه جور دیگه شده و … غلط نکنم تو دلت خبرایی…آره، درسته؟
_ببین مامان، من عقیدۀ شما و بابا رو در مورد عشق و ازدواج می دونم، یعنی چند بار که بحث شده، چه اینجا، چه جاهای دیگه، شنیده م که شما و بابا در مورد ازدواج و عشق چه عقیده ای دارین… خب، برای همین هم گمان می کنم بحث با شما در این باره فایده ای نداشته باشه.
_به نظر تو عقیدۀ من و بابات غلطه؟ خوبه که دختر اسیر دست هوس بشه و وقتی شور و شوق روزهای اول آشنایی تموم شد، با چشم گریون برگرده و اظهار پشیمونی کنه؟
_ولی مامان ، اگه دو نفر همدیگه رو واقعاً دوست داشته باشن، هیچ وقت چنین اتفاقی نمی افته.
_اگه واقعاً همدیگه رو دوست داشته باشن… به نظر تو، کسی که بهت اظهار عشق کرده، واقعاً دوستت داره؟
_مگه شما می دونین کسی به من اظهار عشق کرده؟!
_عزیز دلم، گفتم که من هم زنم و حالات زنهارو خوب درک می کنم.حتی بابات هم متوجه شده که تو تغییری کردی، و چون اون هم اهل بخیه س، زود فهمید که باید خبری باشه…. ببین، بهتره همه چیز رو بگی… نکنه به من اعتماد نداری!

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

 

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: mehrpatogh.ir

نام رمان : طلا

نویسنده : لادن نابغ بختیاری

در یکی از روزهای دلپذیر اواخر ماه بهار بعد از سالها وارد فرودگاه مهرآباد شدم. همسفرانم مانند پرندگانی که در قفس را به به رویشان گشوده باشند با هم به طرف راه خروجی هجوم برده و حتی نمی خواستند یک لحظه فرصت را از دست بدهند. نه انگار که همه ما بیشتر از پنج ساعت درون همان پرنده غول پیکر آهنین آرام سر جایمان نشسته و حالا هم می شد چند دقیقه دیگر تحمل کرده و ازدحام نکنیم!

همراه خیل جمعیت خود را در صف کنترل گذرنامه و بعد در سالن آشنای فرودگاه یافتم دیدن چهره دلپذیر و عزیز منتظران برایم شادی آفرین و هیجان انگیز بود و برای رسیدن به آن سوی در خروجی گمرک راستی پر درآورده بودم.

اوایل ورود به منزل ما غالبا پر از بستان نزدیک بود که با دست و دلبازی خانه را غرق گل و شیرینی و خود مرا شاد و شرمنده کرده بودند. تب آمدن ها فروکش و این بار نوبت بازدید شد که آنرا هم اقوام سرسری برگزار نکردند و با گشودن سفره های رنگین و خبر کردن سایر خویشان رونق و صفائی در جمع به راه انداختند. به این ترتیب موفق به دیدار مکرر آنها شدم دیون دوباره افراد خانواده و اشخاص جدیدی مثل عروس دائی با داماد خاله و بچه های سه چهار ساله که هزار ماشااله کم هم نبودند برایم بهشتی وصف نکردنی بود.

بالاخره پس از مدتی هیجان درون فامیلی آرام شد و من سراغ دوستانم را گرفتم بعد از جندین تلفن به آنها قرار شد به بقیه هم خبر داده و قراری برای دیدار در منزل ما بگذاریم که چهارشنبه آینده را تعیین کردند. خیلی از دوستان آمدند. بنا بود مدتی در تهران باشم. بهتر دیدم یکروز در هفته را با توافق تعیین کنند که بعدازظهر دو سه ساعتی را با پذیرایی ساده چای و شیرینی و هربار منزل یکی از دوستان دور هم باشیم. پذیرایی ساده از آن جهت عنوان شد که ریخت و پاش و دوندگی قبل و بعد از مجلس وعده ملاقات های آینده را بهم نریزد. بار اول منزل خانم جلالی پنج شش نفر بیشتر نبودیم جلسه بعدی ده نفر شدیم همه از نوغ غیر تشریفاتی دیدارها استقبال کردند و بار سوم به پانزده نفر رسید. رفقا می دانستند و یا متوجه شده بودند که منظور از تجمع دوستان دیرین به رخ کشیدن قدرت مالی صاحبخانه ها نبوده و هدف، تجدید خاطره ها و رابطه های مشترک گذشته است و بهمین جهت این دور هم جمع شدن ها تا آخر که من در تهران بودم دوام آورد.

یادم می آید خارج از این محدوده بی ریای دوستان، بعنوان عصرانه جایی دعوت شدم که داستان چای و قهوه و سرمیزی به اسم عصرانه انجامید که رنگین تر و پرزحمت تر از یک شام مفصل بود. روی میز بزرگ نهارخوری مملو از انواع و اقسام خوراکیها و غذاها مثل شامی و. کوکو و مرغ سرد و کشک بادمجان و سالاد الویه و سالاد فصل و حتی سبزی خوردن و پنیر و گردو بود. علاوه بر اینها آنطرف روی میز گرد دیگری ده ها بشقاب و پیاله و قاشق و بستنی و ژله و کمپوت و پلمبیر رویهم انباشه بودند.

واقعا حیرت کردم مگر بیست نفر آدم چند نوع غذا و دسر مختلف می توانستند بخورند و اگر نمی توانستند پس معنای اینکار چه بود و همان تجربه به من اطمینان داد که جمع دوستانه ما با نوع پذیرایی خود تفریق به دنبال ندارد. همانطور که تا آخر نداشت. یکی دوبار بدلیل گرفتاریها حتی با قرار قبلی که من با دوستان داشتم موفق به شرکت در جمع آنان نشده و بسیار غمگین شدم.

بالاخره دوهفته بعد با پررس و جو فهمیدم که این بار نوبت فروزنده است. آدرس منزل او را گرفته و یادداشت کردم تا حتما خودم را برسانم. در روز مقرر با نشانی درستی که دلشتم بدون هیچ اشکال و سردرگمی به آنجا رسیدم و بعد از وارد شدن به منزل آنها از دیدن شکوه و جلال خانه فروزنده در تهران حیان شدم. گویا آنروز تولد پسر کوچکش امیرعلی بود که متاسفانه من از آن اطلاعی نداشتم. فروزنده از بیم اعتراض دوستان راجع به پذیرایی مراهات زیادی کرده بود که مبادا فسخ قرارداد شود! قرار ما این بود که زیاده روی در پذیرایی مساوی با یک هفته تعطیل شدن دوره خواهد شد و البته کسی میل نداشت بیهوده این ارتباط را متوقف و یا قطع کند و با وسعت مالی و امکاناتی که اکثرا داشتند مسئله را محدود به همان ترتیب که قرار گذاشته بودند و کسی پا را از حدود تعیین شده فراتر نگذاشت.

قضیه آنروز از نظر دوستان چیز دیگری بود که فروزنده را مشغول جریمه ندانستند هر چه اضافه بود به حساب تولد نوشته شد. فروزنده گفت چای و شیرینی شما سرجایش است. من فقط کمی برای بچه ها و آنهم چیزهای کوچک اما میز پرکن دذ بسته بندی های بچه گول زن آماده کرده و میزم را با آنها پر کرده ام که، یعنی تهیه خیلی مفصل دیده ام. دل بچه ها به این چیزها خوش است و خوش بحالشان که با چندتا بادکنک و کاغذ رنگی به در و دیوار آویزان شده خودشان را رئیس می پندارند. شکسته نفسی او با نگاهی به روی میز نهارخوری در سفره خانه وسیع جنب سالن قابل رویت بود. سراسر میز مملو از دیسهای ساندویچ روکش ار و آنچه خوراکی که بچه ها و حتی بزرگترها نمی توانند آسان از خوردن آن صرف نظر کنند بود که با طرز زیبایی میان تور و روبان و گل چیده شده و جای سوزن انداختن هم پیدا نمی شد وسط آنها جای بزرگ و خالی کیک دیده می شد که هنوز سرجایش ننشسته بود.

همه در گوشه و کنار سالن بزرگ منزل پخش و پلا بودند تعداد مهمانان امیرعلی که اکثرا مثل خودش پسربچه های شیطان و پرنشاط بودند ماشاءاله زیاد بود. حتی در مساحت چشمگیر آن جا هم آرامش آنچنانی احساس نمی کردند طفلک ها تا حدی بخاطر رعایت بزرگترهای مزاحم، خودشان را جمع و جور کرده بودند. ولی یکمرتبه مثل گله غزال های وحشی بدون هیچ پیش درآمد به طرف میز هدیه ها یا اطاق نهارخوری رمیده و یکصدا و درهم و برهم می گفتند پس کی این کیم را روی میز می گذارید و فروزنده هم دائم تکرار می کرد اگر ساکت نباشند از کیک خبری نیست و آنها دوباره آرام و دلخور برمی گشتند. از شور و معصومیت بچه ها احساس خوبی داشتم ولی بی خبر از قضیه تولد و با دست خالی رفتن حالت درماندگی و شرمندگی را پیش از شادمانی به یادم می آورد! مطمئن بودم که بچه ها از این حرفها سرشان نمی شود و انتظار دارند هدیه دریافت کنند.

صاحبخانه در فرصت مناسبی به سراغم آمد و گفت آنقد بخودت نپیچ و خیال نکن حواسم به این مسئله نبوده و بسته ای را کنار دستم گذاشت روی کارت کوچکی که به بسته بندی چسبانده بودند تولدت مبارک و اسم خودم را دیدم و فروزنده آهسته به من گفت بسته را روی میز گوشه سالن بگذار امیرعلی می تواند بخواند. همه شادی او برای این است که بعد از بریدن کیک تولدش شخصا اسمها را خوانده و بسته ها را باز کند. دور روز است دائم تمرین می کند. دوباره لبخند زنان به طرف بچه ها رفت از توجه او شرمنده و خوشحال شدم.

بطرف میز گوشه سالن راه افتادم از فروزنده پرسیدم چرا کیک تولد اینهمه تاخیر ورود دارد دل این طفلک ها که آب شد چطور تا حالا نرسیده گفت ده پانزده دقیقه پیش آوردند. بدتر از همه اینکه بچه ها هم دیدند.ولی باید عمۀ امیرعلی به اتفاق یکی از دوستانش که با هم در یک مجموعه زندگی می کنند برسند تا بتوانیم شمع را روشن و کیک را ببریم نمی دانم چرا دیر کردند؟ نیم ساعت پیش خبر دادند که دارند راه می افتند اینهمه پسربچه را هم مشکل می شود آرام نگه داشت از طرفی جون خبر داده اند که می آیند خوب نیست نرسیده سر میز برویم کاش زودتر برسند و خلاصم کنند در همین حرفها بودیم که امیرعلی شلنگ تخته زنان و فریادکشان بطرف مادرش دویده و گفت بالاخره عمه فروغ آمد. زودباش کیک را بگذار روی میز. فروزنده رو به بطرف سر سرای ورودی و من سراغ میز هدیه ها که در گوشه بالای سالن گذاشته بودند راه افتادم و بسته ام را که نمی دانستم چه چیزی در آن است در کنار بقیه هداا گذاشته و بجای اولم که نشسته بودم برگشتم.

عمه فروغ و مهمانش هم وارد سالن شدند. یک مرتبه قلبم فروریخت خانم همراه خواهرشوهر فروزنده را خیلی خوب می شناختم در تمام مدت اقامتم در تهران از اشنایان و هرکس که فکر می کردم به نحوی خبری از این خانم می تواند داشته باشد نشانی از او گرفته بودم! متاسفانه هیچ کس هم نتوانسته بود کمکی در یافتن او به من کند و حالا بدون هیچ انتظاری او را روبروی خود همراه با عمه فروغ امیرعلی که اصلا او را نمی شناختم دیده و مطمئن بودم اشتباه نمی کنم. مدت نسبتا طولانی از آخرین دیدارم با او در آلمان می گذشت اما این خود او بود با همان زیبایی نفس گیر و چهره و فراموش نشدنی آرام و دلفریب و متین. او هم مرا دید با لبخند گشاده ای بسویم آمد و بعد از روبوسی و سلام با او، تازه یادم آمد که باید با عمۀ امیرعلی هم آشنا و به او معرفی شوم. فروغ خانم با محبت و ادب لبخندی زد و گفت خوشحالم که طلاجان در این جمع آشنایی دارد. من او را بزور و زحمت به اینجا کشاندم. نه اینکه دلش نمی خواست، می گفت در یک جمع غیرآشنا خودش را معذب احساس خواهد کرد. شکر خدا که آشنا دارد و تنها نیست. و فروزنده گفت من اولین دفعه است که با وجود آشنایی و معاشرت زیاد و همسایه بودن ایشان با فروغ جون این خانم را می بینم و فکر می کنم چه بدشانس بوده ام که چنین مجموعه ای نفیس و زیبائی وسیع و گسترده را بعد از صد دفعه رفتن به محل زندگی عمه امیرعلی هیچوقت ندیده بودم. واقعا چشمم روشن و لطف کردید که تشریف آوردید.

با دعوت فروزنده همگی برای شرکت در روشن و خاموش کردن شمع و بریدن کیک بطرف میز رفتیم. صدای خنده و فریاد بچه ها مجال حرف زدن به کسی را نمی داد در میان هیاهوی بی امان آنها کیک بریده و بین مهمان کوچولو ها تقسیم شد. طفلک فروزنده بین خیل بچه ها و دوستانش در رفت و آمد بود و دائم پذیرایی می کرد. نوبت تقسیم جایزه ها و بازکردن هدایا توسط جناب امیرعلی شد. آن چنان شلوغ و جنجال بود که صدا به صدا نمی رسید هدایا گشوده و با دست و کف زدنها روی میز چیده شدند. بعد، تقسیم جوایز شروع شد که با دخالت و کمک بزرگترها با خیر و خوشی به سرانجام رسید.

با ورود دسته خیمه شب بازی که مشغول چیدن بساط خود در سالن بودند، بچه ها به آن طرف جذب شدند. به پیشنهاد فروزنده قرار شد هرکس معاشرت آرامتر و سروصدای کمتری را می خواهد به سالن نشیمن طبقه بالا پناه ببرد و تقریبا همه بزرگترها رفتند. محوطه سالن بالا فضای وسیع و دلپذیر و زیبایی بود که از هر گوشه و در و دیوار آن گل و گیاه می بارید. پنجره ای بزرگ و سراسری سالن را به بالکن وصل می کرد. در بالکن هم آنقدر برگ و گل و سبزه چیده شده بود که تصور گوشه ای از باغ بهشت در خیال بیننده نقش می بست از طبقۀ پایین دلبازتر دیده می شد. همه جا مبل و نیمکت های خوشرنگی جابجا شده و آبدار خانه کوچک و بازی در طرف چپ پله ها و راهروئی پهن و کوتاه و در انتهای آن دری بزرگتر از معمول این قسمت را از اطاق خواب ها جدا می کرد و بعد از دیدن آنهمه مساحت و آسایش و وسعت توانستم حدس بزنم که چرا فروزنده بیش از یکسال آنطرف ها دوام نیاورد. طبیعی می نمود یک آپارتمان هشتادمتری دو اطاق خوابه نمی توانست جوابگوی نیاز این خانواده پنج نفری باشد ولو در قلب پاریس و بهترین جای آن با داشتن چنین زندگی راحت و گشاده ای چطور می توانستد و یا نوانستند دوام آورده دوازده ماه در آن جا زندگیی کنند؟

بالاخره نفهمیدم چرا حتی همان یک سال هم این دوستان نعمت وسعت و آسایش را از خود دریغ و همه را زندانی آپارتمانی تنگ و تاریک در طبقه سوم کرده

بودند؟شاید مد روز بود و بلکه مشکلی داشتند،که نمی شد قبول کرد.اگر اشکالی بود که لابد هیچ وقت نمی توانستند برگردند چرا رفتند و چرا برگشتند؟این سئوالی بود که در مورد بسیاری از هموطنانم بی جواب ماند و هنوز بی جواب مانده است.

غرق در اندیشه و دیدار دوستان نشسته و به دور و بر نگاه می کردم.دوباره چشمم به طلا افتاد که راستی مثل طلای پرداخت کردۀ زرگرها می درخشید.

انعکاس نور چراغهای گوشه وکنار چشمان درخشان و زمردین او را با حرکت سرش هر لحظه به رنگی درمی آورد آنهمه زیبائی و شکوه یک مسئله استثنائی بود.

آرام به گذشته برگشتم نه خیلی دور شاید دو سال یا کمی بیشتر و کمتر!با چند نفر از دوستان در یکی از کافه پیاده روهای شهر نیس در جنوب فرانسه نشسته و در ضمن خوردن فنجانی چای و یا قهوه مردم و راهگذاران را تماشا می کردیم دو نفر خانم از روبرو می آمدند یکی از آنها با دیدن جمع نشسته ما بطرفمان آمد و با خوشحالی و فریاد گفت سلام با همه دست داد با دیدن چشم و ابروی مشکی و موهای سیاهش قبل از سلام و علیک از دور می شد تصور کرد ایرانی است ولی خانم همراه او باید از جایی مثل کشورهای اسکاندیناوی-لهستان-آلمان و یا اینطور جاها می بود!

در موقع معرفی او را خانم مهندس فرنود نامید و همان خانم با فارسی سلیس گفت از دیار همه واقعاً خوشحالم و با جابجائی ما در کنارمان نشستند!یکی از همراهان ما پرسید مگر خانم ایرانی هستند و همان خانم اولی جواب داد بله ایرانی اصیل از خاک پاک تهران دختر دائی من به علاوه اسم کوچک او هم طلاست و خانم فرنود با لبخند دلنشین جواب داد خاک پاک ایران درست ولی جنوب ایران گرچه همه جای ایران سرای من است.جملۀ جنوب ایران معمای دیگری شد چون مردم جنوب معمو لا رنگ و موی مشخصی دارند که ابداً با ظاهر طلا هم خوانی نداشت.در سایر شهرها پوست کم رنگ و موی طلائی و چشم آبی پیدا می شوند ولی نه با این شکل و رنگی که روبروی ما نشسته بود.او صاحب هیکل بسیار متناسب و موهایی مانند آبشار طلا و چشمانی سبز تیره و درشت ،پوستی همرنگ مرمر صورتی بود و روی هم رفته یک زیبایی حیرت آور و کمیاب باور نکردنی!

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

 

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: www.mehrpatogh.ir

نام رمان : دوباره عشق

نویسنده : فاطمه صالحی

                                   

سوز سردی می وزید و برف همه جا را سفید پوش کرده بود. شنلی که به دوش داشتم را سخت به دور خود جمع کردم. جوراب به پا نداشتم و نوک انگشتانم مورمور می شد. پنجه پاهایم را در دمپائی پلاستیکی که به پا داشتم جمع کردم. و به اولین نیمکتی که رسیدم برف ها را کنار زدم و نشستم .

چند کلاغ و گشنجشک لابه لای برف ها در حال پیدا کردن دانه بودند بیسکوئیتی که داخل جیبم داشتم را از جیب خارج کردم و میان مشتم خرد کردم و ریختم روی برف ها، مدتی نگذشت که تمام گنجشک ها دور بیسکویتیت ها حلقه زدند . نگاهی به نمای ساختمان بیمارستان انداختم و به پنجره اتاقم خیره شدم.

حال و هوای نگاهم بارانی شد و بعد نگاهم معطوف در خروجی بیمارستان شد لرزشی در وجودم بر اثر سرما به وجود آمد. سردم بود ولی دلم نمی خواست یه داخل بخش برگردم بعد از مدت ها اجازه گرفته بودم تا دقایقی را بیرون از بخش و در محوطه ی سبز بیرون بگذرانم. آهی کشیدم چقدر دلم میخواست زودتر از بیمارستان مرخص شوم و از جو خسته کننده و ملال آور بیمارستان خلاص شوم. چند دقیقه بعد صدای گام هائی مردانه را روی سنگ فرش پوشیده از برف را شنیدم و بعد صدای آشنا و نوازشی بر گونه ام.

شقایق خانم زده بیرون

 به عقب برگشتم و چهره ی علی را دیدم که با شاخه گلی مریم گونه ام را نوازش می داد. لبخندی زدم و با بغض گفتم:

بالاخره آمدی؟ دلم حسابی هوایت رو کرده بود.

علی خندید و ابروان سیاه و پرپشتش را به بالا داد و گفت : نوچ!

باور نمی کنی ؟

آمد و کنارم روی نیمکت نشست و گفت: نه گریه کن تا باور کنم

بی اختیار و نه از اجبار اشک پهنای صورتم را گرفت علی با صدای بلند خندید و گفت :

لوس نشو،شوخی کردم. امروز حالت چطور؟

خوبم مثل همیشه تو چطور؟ دانشگاه چه خبر؟

منم خوبم . دانشگاه هم امن و امان ، چی شده زدی بیرون؟

با شیطنت انگشت سبابه دست راستم را بالا گرفتم و گفتم : اجازه گرفتم

علی زد زیر خنده و گفت:

این دکتر احمدی هم عقلش پاره سنگ بر میداره ،توی این برف و هوای سرد گذاشته تو بیای بیرون؟

چشم غره ای بهش رفتم و با اخم گفتم : علی خواهش می کنم تو دیگه شروع نکن

علی دو دستش را بالا برد و گفت : خوب تسلیم من فقط می ترسم سرما بخوری .

تو نمی خواد نگران من باشی . من رفتنی هستم چه سرما بخورم چه نخورم.

علی اخم کرد و گفت : این حرف رو نزن من همین یک شقایق خانم رو که بیشتر ندارم . نه تو رو خدا داشته باش،اول من را دفن کن بعد به فکر یکی دیگه باش.

علی حالتی جدی به خود داد و گفت : از شوخی گذشته پاشو بریم داخل هوا خیلی سرده سرما میخوری . از روی نیمکت برخاستیم دستم را دور بازوی علی حلقه کردم و باهم وارد بخش شدیم. علی پسرعموی من بود زیبائی چندانی نداشت ، دارای قامتی بلند و اندامی نحیف و صورتی کشیده و استخوانی ،با چشمانی قهوه ای تیره و با ابروانی سیاه و پرپشت و پوستی سبزه و موهائی کاملا فر و حالت دار. ولی در عوض با شخصیت و مودب بود خون گرم و دوست داشتنی . توی یک دانشگاه درس می خواندیم منتهی علی دو سال جلوتر از من بود و در رشته ی کامپیوتر تحصیل می کرد و من در رشته ی نقشه کشی ساختمان . از همان دوران کودکی به هم علاقه داشتیم و حالا این علاقه چند برابر شده بود. با توجه به بیماری ام خانواده عمو هادی با ازدواج ما دونفر مخالف بودند هرچند من خودم قربانی یک ازدواج فامیلی بودم . بیست و یکسال پیش در یک خانواده از قشر متوسط جامعه به دنیا آمده بودم. که بر اثر ازدواج فامیلی پدر و مادرم از بدو تولد با عارضه ی قلبی شدم و به قول مادر لای پنبه بزرگ شدم . ولی حالا بیماری ام قابل کنترل نبود و فقط عمل پیوند قلب من را از مرگ حتمی نجات می داد.

یک ماهی می شد که بیماری ام حاد شده بود و از رفتن به دانشگاه بازماندم . آن روز علی تا نزدیک های ساعت ملاقات کنارم بود . و بعد به بهانه ی دانشگاه از بیمارستان رفت می دانستم که فقط بهانه می آورد چون از روبه رو شدن با پدر ابا داشت علی تازه رفته بود که دکتر احمدی پزشک معالجم وارد اتاق شد . دکتر خیلی شوخ و با روحیه بود و همیشه لبخند به لب داشت . سلام کردم و با همان لحن شیرین و مهربانش گفت:

سلام خانم مهندس ما چطورند؟

خوبم دکتر از دیروز بهترم

دکتر پرونده ام را از جلو تخت برداشت و کنارم ایستاد و گفت:

برای معاینه آماده ای ؟

بله دکتر فقط زود مرخصم کنید

دکتر اخمی کرد و گفت: عجله نکن دختر خوب ، حالاحالاها میهمان ما هستی .

خواهش می کنم دکتر باید به دانشگاه بروم یک ماه که کلاسهایم را تعطیل کردم .

دکتر در حال معاینه گفت : فعلا امکان نداره باید یک مرخصی یکساله بگیری تا حالت کاملا خوب بشه .

سه سال تمام در لیست انتظار قلبم بودم ولی فایده ای نداشت گوئی هیچ قلبی برای تپیدن در سینه من نبود . و انگار قلب هم در این روزگار مانند کالا فروشی بود. هر که پول بیشتری می داد زنده می موند. موقعی هم که خانواده اهدا کننده خیرخواهانه و بدون پول رضایت می دادند گروه خونی و آزمایش های دیگر به من نمی خورد .

دلم برای پدر می سوخت به هرجائی سر می زد به بیمارستان ها و انجمن های اهداءاعضاءولی فایده نداشت . تا از جائی باخبر می شد شخصی دچار مرگ مغزی شده به سرعت می رفت و با خانواده مصدوم صحبت می کرد ولی انگار هیچ قلبی برای تپیدن در سینه دختر دردانه اش نبود. دکتر بعد از معاینه ام رفت و یک ساعت بعد وقت ملاقات شروع شد. پدرم علیرغم دست تنگش همیشه سعی داشت از بهترین بیمارستان ها و دکترهای قلب برای سلامتی من کمک بگیرد و همیشه در بیمارستان ها و دکترهای قلب برای سلامتی من کمک بگیرد و همیشه در بیمارستان برایم یک اتاق خصوصی می گرفت هرچند هزینه اش گزاف بود پدرم وکیل پایه یک دادگستری بود. درآمد بالائی داشت ولی همه درآمدش صرف بیماری و مخارج بیمارستان من می شد. (کم کم به اصل داستان نزدیک می شیم)

مدتی نگذشت که مادرم با دستی پر وارد اتاق شد یک دستش شیرینی و گل بود و در دست دیگرش بوم نقاشی . سلام کردم با خوشروئی جوابم را داد . بوم را روی سه پایه قرارداد و سبد گل را روی میز کنار تختم گذاشت. جلو آمد بوسه ای بر گونه ام نواخت و گفت:

حالت چطوره دخترم؟

خوبم مامان ،پدر کجاست؟

مادر حعبه شیرینی را باز کرد و جلویم گرفت و گفت:

نگران نباش با هم بودیم سوپروایزر بخش کارش داشت رفت دفترش

خبری شده مامان ؟

مامان لبخند کمرنگی زد و گفت : نمی دونم باید صبر کنیم تا پدرت بیاد

چند دقیقه بعد پدر وارد اتاق شد . لبخند رضایتی بر لب داشت که چهره مهربان و دلسوزش را چند برابر زیباتر ساخته بود. به سمتم آمد و طبق معمول بوسه ای بر پیشانیم نواخت و جویای حالم شد و بعد روبه مادر کرد و گفت:

خانم شما بمانی کنار شقایق . من باید برم بیمارستان دی یک مورد مغزی پیدا شده که همه مواردش مطابق شقایقه . اگر خدا بخواهد مشکلمان حل می شده

پدرم خیلی زود رفت . مادر دست رو به بالا کرد و شکر خدا را گفت و بعد رو به من کرد و گفت :

ببین دخترم خدا چقدر بزرگه مارو فراموش نکرده

ناامیدانه گفتم:

خدا که خیلی بزرگه ولی مامان بی خودی ذوق نکن تا حالا از این قلب ها زیاد شده .

مادر اخم قشنگی کرد و گفت: نا امید نباش دخترم من دلم روشنه فقط کمی صبر داشته باش .

هروقت یک اهدا کننده پیدا می شد پدر و مادرم کلی امیدوار میشدند ولی طولی نمی کشید که دست از پا درازتر بر می گشتند این وسط فقط من بی چاره بودم که با کلی اضطراب و دلنگرانی می جنگیدم . پایان ساعت ملاقات رسید و خبری از پدر نشد. مادرم عزم رفتن کرد و با دلخوری گفتم:

مامان می خواهی بروی ؟پدر که گفت پیش من بمانی

می دونم دخترم ولی شایان تنهاست . پدر صلواتی رفته برف بازی حسابی سرما خورده . من باید برگردم خانه . نگران نباش پدرت هرجا باشه دیگه بر می گرده

مادر رفت و باز تنها شدم . مدتی نگذشته بود که پدر با چهره ای غمگین وارد شد بوسه ای بر پیشانی ام زد و گفت:

شقایق عزیزم نشد .

حدس زدم بارها از این اتفاقها افتاده بود ، ناامیدانه گفتم آخه چرا؟

پدر چنگی میان موهای سفیدش کشید و گفت :

خانواده اش هنوز قبول نکرده اند که دخترشان مرگ مغزی شده ،برادرش به هیچ وجه قبول نمی کنه که اعضای بدن خواهرش رو اهدا کنه

بغضی سنگین راه گلوم رو بست و با آهنگی گرفته گفتم:

فایده نداره پدر اگرم راضی می شد حتما مبلغ زیادی می خواستند .

نه دخترم خیلی پولدار هستند . کاش راضی می شدند . هیچ آرزوئی جز سلامتی تو ندارم و

سرم را به سینه پدر چسباندم و اشک ریختم . رنج و عذای وجدان را به خوبی در چهره پدر می دیدم . پدر هنوز پنجاه سال بیشتر نداشت ولی تمام موهای سرش سفید شده بود و چهره اش شکسته شده بود . با ورود دکتر احمدی به اتاق از پدر جدا شدم . دکتر با پدرم دست داد و در حین حال و احوال گفت :

خوب آقای کیانی رفتی بیمارستان دی ؟

پدرم آهی کشید و گفت :

بله دکتر متاسفانه رضایت ندادند . هنوز قبول نکردند که مرگ مغزی شده .

 دکتر احمدی لبخندی زد و گفت :

نگران نباشید من فردا می روم و با خانواده معینی صحبت می کنم امیدوارم بتوانم رضایتشان را جلب کنم . ]پدر با ناامیدی گفت: دکتر فایده ای ندارد برادرش مرد لج بازی غیر ممکن راضی بشه دکتر با لبخندی گفت :آقای کیانی انقدر زود درباره دیگران قضاوت نکنید

صبح روز بعد آزمایش اکو داشتم . دردی در سینه ام پیچیده بود و امانم را بریده بود و لحظه ای آرامم نمی گذاشت و امر تنفس را برایم مشکل ساخته بود . بازهم ماسک اکسیژن و صدای گوشخراش کپسول دو دستگاه اکسیژن توی اتاق پیچید تنها چیزی که آرامم می کرد نقاشی بود. قلم مو را به دست گرفتم روی تخت نشستم و مشغول نقاشی شدم . خیلی وقته که به دکتر احمدی قول یک نقاشی را داده ام و این منظره برفی و درختان پوشیده از برف بیمارستان بهترین سوژه بود. وقتی نقاشی می کردم زمان و مکان را فراموش می کردم . ساعت دو بعدازظهر بود که تابلو به آخر رسید و در حال اشکال گیری بودم که دکتر احمدی با مردی جوان و شیک پوش وارد اتاقم شدند. دکتر لبخند زنان به تختم نزدیک شد و گفت:

خوب شقایق خانم چطوره؟

سلام کردم و گفتم :خوبم دکتر فقط سینه ام از درد می سوزد و نمی توانم راحت نفس بکشم.

دکتر با صدای بلند خندید و گفت: پس چرا می گوئی خوبم؟

اشاره ای به مرد جوان همراهش کرد و گفت: ایشان آقای خسرو معینی یکی از دوستان بنده هستند.

نگاهی به مرد جوان انداختم که با غرور خاصی وراندازم کرد. ماسکم را از روی صورت کنار زدم و به آرامی سلام کردم . او در جوابم با غرور خاصی لبخند زد و سلام کرد. نگاهم در نگاه مرد جوان گره خورد جذاب بود و زیبا ولی نگاهش عجیب بود و به طرز وقیحی نگاهم می کرد. نمی دانم چرا از نگاهش ترسیدم . با دیدن او دلشوره غریبی بر وجودم حاکم شد . بی خبر از همه جا که تمام آینده ام در دستان این مرد هست. چند دقیقه بعد از رفتن دکتر پدر با خوشحالی وارد اتاق شد و با شور خاصی تمام چهره ام را بوسه باران کرد و گفت: شقایق عزیزم تمام شد رضایت داد فردا صبح عمل انجام می شود.

در باورم نمی گنجید احساس کردم خواب می بینم با ناباوری گفتم: چی ؟ واقعا رضایت دادند؟

بله دخترم دیدی خدا ما رو فراموش نکرده

از خوشحالی گریه ام گرفت ولی نه ،یک حال عجیبی داشتم . هم خوشحال بودم و هم نگران . به پدر نگاه کردم تردید و شک را در نگاه پدر دیدم . برای لحظه ای آرام شدم . لبخندی که به لب داشتم محو شد و با نگرانی گفتم: پول می خواهند؟

پدر لبخند تلخی زد و گفت:نه دخترم حرف پول نیست فقط یک شرط گذاشته

دلم هری ریخت با صدای لرزان و بلند گفتم:چه شرطی ؟ کی شرط گذاشته؟

پدر بی مقدمه گفت:مردی را که همراه دکتر بود دیدی؟

بله آقای معینی ؟

پدر آه بلندی کشید و گفت :آقای معینی برادر آن دختر جوانی است که می خواهد قلبش را به تو بدهند . به شرطی راضی شد که تو بعد از عمل همسرش بشوی

” همسرش بشوی” این جمله بارها در گوشم صداد داد با ناباوری گفتم: چی من با او ازدواج کنم؟چه مسخره!دنیا دور سرم چرخید . با بغض گفتم:- نه پدر من حاضرم بمیرم ولی با مردی که هیچ نمی شناسمش ازدواج نکنم . پدر من علی را می خواهم ،چطوری می توانم با آن مرد ازدواج کنم؟

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: www.mehrpatogh.ir

نام رمان : حسرت

نویسنده : رقیه مستمع

 

همگی این مثل قدیمی را بارها شنیدیم که: “جوانی کجایی که یادت بخیر” ولی من هر وقت به یاد جوانی هام میافتم تنم به لرزه در میآید و اعصابم بهم میریزه.

چه جوانی!

که یاد آوری آن باعث تجدید خاطرات تلخی میشه ….

 سیزده سالم بود که خودم را به عنوان یک زن شناختم.

سیزده همانطور که همه گفته اند نحس است نحس… مادرم تا آن زمان زن خیلی خوبی بود ولی افکار قدیمی رهاش نمیکرد وقتی فهمید بالغ شدم حسابی کتکم زد.

من هم کتک خوردم ولی به چه گناهی نمیدانم!

به گناه بزرگ شدن سینه هام سال قبل کتک خورده بودم و فاجعه ای که رخ داده بود مسبب کتک امسال شد.

به هر حال بزرگ شده بودم.

دوم راهنمایی را تمام کرده بودم و مثل بقیه دخترهای هم سن و سالم قد کشیده و جولان میدادم.

البته دور از چشم پدر و مادرم.

 بعضی از شبها وقتی توی رختخواب میخوابیدم صدای پچ پچ مادرم را میشنیدم که به پدرم میگفت: گیتی بزرگ شده باید شوهرش

بدهیم ماندن اون توی خونه بجز درد سر چیز دیگه ای برای ما نداره و پدر بیچاره ام در مقابل منطق مادر کم می آورد و میگفت:

زن نمیشه دوره افتاد و برای دختر سیزده ساله مون جار بزنیم شوهر لازم داریم صبر کن اون هم خدایی داره و انشالله به زودی

یکی پیدا میشه نگران نباش و مادرم عصبانی و برافروخته میشد و میگفت: دختر به این سن آفت زندگی است و ممکنه هزار

بدبختی پیش بیاد، باید بره سر بختش از ما دور بشه ما نمیتوانیم.

به اینجا که میرسید پدرم خوابش میرد و مادر ناچار به سکوت میشد.

در عالم بچگی به خودم میگفتم چرا نمیتوانند من را نگهدارند؟

مگه من چه اشکالی دارم؟

مگه من چه خطایی کردم؟ یا ممکنه بکنم؟

مادرم روزها مراقبم بود و نمیگذاشت با کسی ارتباط داشته باشم.

 دلم لک میزد تا با دخترهای همسایه که سالها با هم دوست بودیم بازی کنم. مادر همه چیز را قدغن کرده بود.

تابستان بود من باید در کارهای خانه به او کمک میکردم و خانه داری یاد میگرفتم.

صدای خنده دختربچه های هم سنم حسرت رفت و آمد با آنها را در دلم تازه میکرد ولی فایده ای نداشت.

دل مادر نرم نمیشد که نمیشد.

روز به روز بزرگتر میشدم انگار عجله داشتم دیگه مثل بچه ها دیده نمیشدم.

پسرهای محله با این که مادرم همیشه همراهم بود دنبالم بودند.

دلم میخواست بایستم و با آنها حرف بزنم و بخندم اما مادرم که متوجه همه چیز بود، نیشگونی از دستم میگرفت که جیغم به هوا میرفت و به دنبال آن تو سری بود که حواله سرم میشد.

پسرهای محله دلشان به حالم میسوخت.

مادرم از اینکه من را با خودش بیرون ببرد متنفر بود.

دیگه حتی برای در باز کردن هم من را نمی فرستاد.

در خانه زندانی بودم.

مادرم بعد از نماز پای سجاده می نشست و دعا میکرد خدایا شر این دختر را از سرم کم کن.

از دعای مادرم تعجب میکردم و بدم میآمد.

آخه من چه گناهی کرده بودم؟

 روزهای نوجوانی من با آه و ناله مادرم به شب میرسید و دوباره روز از نو روزی از نو.

در یکی از همین روزهای تکراری و نفرت انگیز بود که در خانه ای ما به صدا درآمد و زنی با چادر مشکی که صورتش را محکم پوشانده بود همراه مرد میانسالی وارد خانه شدند.

مادرم وقتی زن نیتش را در گوشی گفت؛ لبخندی زد و به آنها تعارف کرد تا داخل اتاق شوند.

من روی پله ها نشسته بودم مادرم با تشر گفت: پاشو لباست را عوض کن چادرهم سرت کن بیا کارت دارم.

زن و مرد داخل اتاق شدند من هم به دستور مادرم لیاس عوض کردم و با چادر سفیدی بیرون در منتظر مادرم شدم تا اجازه بدهد وارد اتاق بشوم.

 صدای خنده مادر پیچیده بود من از اینکه میدیدم مادرم خوشحاله و میخندد راضی بودم از مهمانهایی که داشتیم خوشحال بود.

مادر صدام کرد و من با لوندی وارد اتاق شدم مرد سرش را بلند کرد و نگاه تندی به من انداخت بعد به زن نگاه کرد حس کردم زن از من خوشش نیامده ولی نگاه مرد تنم را گرم کرد و حس خوشی به من داد.

کنار مادرم نشستم.

مادر گفت: نه اینکه دخترم باشه میگم دختر خیلی خوبیه همه کارهای خانه را بلده از آشپزی گرفته تا رفت و روب.

زن نگاهی خریدارانه به من کرد و گفت: بچه دار بشه ما از اون چیزی نمیخواهیم.

مادرم گفت: خدا به دور توی فامیل ما یک دونه هم عقیم نیست!

چه زن چه مرد!

زن گفت: به هر حال من گفتم بعدا گله و شکایتی نباشه.

مادرم خنده ای کرد و گفت: شما خیالت راحت باشه.

زن خیلی بیتاب بود و میخواست بحث را تمام کنه مادرم از من خواست تا از اتاق بیرون بروم.

 من هم از نگاه زن بدم آمده بود و ناراحت از خدا خواسته فورا” از اتاق بیرون رفتم و توی حیاط روی پله ها نشستم.

صدای زن و مرد بلند میشد ولی مفهوم نبود.

روی پشت بام پسر همسایه داشت کفتر بازی میکرد و گاها” زیر چشمی نگاهم میکرد.

یک حس درونی و ناخودآگاه باعث شد چادرم را از سرم انداختم و موهای سیاهم را روی شانه هام پریشان کردم.

پسر همسایه که تا آن موقع زیر چشمی نگاه میکرد برگشت و مات و حسرت زده نگاهم کرد.

از این که نگاهم میکردم خوشم آمد و بی اختیار پاهام را دراز کردم تا بلندتر دیده بشوم.

پسر همسایه با حسرت بیشتری نگاه میکرد من هم خوشم می آمد.

صدای در؛ حال و هوای ما را عوض کرد.

چادرم را سر کردم مادرم از اتاق فریاد زد: برو در را باز کن.

پشت در پدرم بود.

با موتور گازی وارد حیاط شد. خودش را مرتب کرد و به اتاق رفت.

 با زن و مرد احوالپرسی کرد و نشست.

من هم پشت در نشستم.

مادرم برای او چایی ریخت.

پدر از مرد پرسید: شما خواستگار دخترم هستید؟

 مرد گفت: اگر به غلامی بپذیرید بله.

پدر رو به زن گفت: همشیره برادرتون چند ساله است؟

زن عصبانی گفت: برادرم نیست!

شوهرمه چهل سال بیشتر نداره!

پدر عصبانی شد و گفت: مرد حسابی تو زن داری آمدی سراغ دختر نابالغ من؟

مادرم پا در میانی کرد و گفت: نه بابا به سن بلوغ رسیده.

پدرعصبانی رو به مادر گفت: شما حرف نزن خودم خوب میدانم چی میگم.

مرد حرفی نزد.

زن با غرور و تکبر گفت: ما چند ساله ازدواج کردیم بچه دار نمیشویم من خودم پیش قدم شدم تا برای شوهرم زن بگیرم بچه دار بشود.

پدر برافروخته گفت: شما بی جا کردی شکر خوردی جلو افتادی.

مرد گفت: حرمت مهمان نگه نمیداری ولی من مهمان بدی نیستم حرمت شما را نمی شکنم!!

پاشو خانم بریم.

 زن چادرش را جمع و جور کرد و جلوتر از همه از اتاق بیرون آمد.

وقتی زن از کنارم رد میشد گفت: فکر کرده دخترش تحفه است!

مادرم میخواست دلجویی کند ولی با چشم غره ای که پدرم کرد منصرف شد.

برای اولین بار پدر را اینطور عصبانی میدیدم.

به محض اینکه زن و مرد از در بیرون رفتند پدر سیلی به گوش مادرم زد و گفت: اگر نمیشناختمت فکر میکردم زن بابای این بچه هستی.

مادر اشکش را پاک کرد و گفت: مگه چی کار کردم؟

پدر گفت: هنوز نفهمیدی چی کار کردی؟

دختر سیزده ساله ام را میخواستی فدای افکار احمقانه ات کنی.

مرتیکه پدر سوخته بالای چهل سال آمده سراغ دختر نابالغ سیزده ساله ام.

مادر گفت: نابالغ چیه توی دهنت افتاده اون بالغ شده!

پدر پوز خندی زد و گفت: وقتی بهت میگم نمیفهمی باور نمیکنی.

این دختر یک بچه است بلوغ فقط اون چیزهایی نیست که تو فکر میکنی.

دهنم را باز نکن روی بچه باز میشه.

حس کردم جای من نیست به بهانه آب خوردن به آشپزخانه رفتم.

مادرم ملایم گفت: مخالفی بگو مخالفم چرا کتک کاری میکنی.

این حرف مادر برایم خیلی آشنا بود هر وقت دعواشون میشد مادر اینطوری پدر را رام میکرد.

پدر در جواب مادر گفت: من دخترم را به مرد چهل ساله که جای پدر بزرگ بچه ام است نمیدهم این را توی گوشت فرو کن.

مادر در حالی که داخل اتاق میشد گفت: مرد چهل ساله خونه دار از جوان یک لا قبا بهتره!

دیگه چیزی از حرفهای آنها نمیشنیدم…..

 پشت بام را نگاه کردم از پسر همسایه خبری نبود.

آن شب پدر و مادر بهم پشت کردند و خوابیدند.

تا چند روز، مادر با من و پدر قهر بود و زیاد حرف نمیزد.

کینه مادر را نسبت به سیلی که خورده بود را حس میکردم اما نمیدانستم چرا پدرم کتکش زد!

حسی به من میگفت پدرم اشتباه نمیکند.

هر روز بیشتر دلم میخواست با دیگران رفت و آمد کنم و به هر بهانه ای از خونه بیرون بروم اما مادر خیلی بداخلاقی میکرد و اجازه نمیداد.

این تابستان لعنتی هم تمام نمیشد.

تنها دلخوشیم پسر همسایه بود که بعد از ظهر ها از پشت بام نگاهم میکرد و با نگاهش حرف میزد.

موقع مدرسه ها از صبح تا بعد از ظهر خونه نبودم و میتوانستم با دوستهایم ارتباط داشته باشم و از این تنهایی بیرون بیایم.

اواخر مرداد بود که مادر با پدر آشتی کرد.

مادر از این آشتی استفاده کرد و گفت: نمیخواهم گیتی مدرسه بره!

پدر ناراحت شد و گفت: آخه چرا؟

اون امسال میره سال سوم راهنمایی اگر خدا بخواهد دبیرستان هم میره.

مادر عصبی گفت: بره مدرسه روش بیشتر باز بشه همین الان هم نمیشه کنترلش کرد!

تو از رفتن به دبیرستان حرف میزنی؟

 پدر گفت: من جایی که کار میکنم چند تا دختر جوان دیپلمه کار میکنند چقدر با وقار و خانم هستند و خوب پول درمیاورند.

چرا دختر من یکی از آنها نشه؟

 مادر این بار عصبانی گفت: پس تو به جای کار کردن به دخترهای جوان توجه میکنی!

چشمم روشن!

پدر سری تکان داد و گفت: واقعا که!!

اونها جای بچه من هستند.

مادر گفت: هیچ کس نمیتواند جای بچه تو باشه.

گیتی هم امسال دیگه مدرسه نمیره.

 پدر کمی نرم تر شد و گفت: لااقل اجازه بده سوم را تمام کنه دبیرستان نفرست.

مادر نگاهی به من و پدر انداخت و گفت: اگر خواستگار خوب داشته باشه باید درس را ول کنه به این شرط اجازه میدهم.

پدر ناچار قبول کرد و گفت: به شرطی که مرد زن دار نباشه!!

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: http://www.mehrpatogh.ir/

نام رمان : آهنگ دیدار

نویسنده : صدیقه احمدی

ونوس با دلواپسی به کامیار گفت :اگه پدرت منو نپسندید من دیوونه میشم.
کامیار به چشمان کمرنگ او که مژه های یکدست سیاه آنها را احاطه کرده بود نگاه عمیق و مهربانی دوخت و گفت:حتی اگه پدرم مشکل پسند ترین آدم روی دنیا باشه هیچ ایرادی نمیتونه بتو بگیره.تو خوشگل ترین دختر دنیایی.
-آخه فقط خوشگلی که مهم نیست.
درسخون و زرنگ هم هستی مهربان خنده رو روشنفکر تک فرزند و خونواده دار تو همه معیارهای ذهن بابارو داری.
ونوس هنوز دلواپس و نگران بود با دلهره پرسید:حالا اومدیم و بابات منو قبول نکرد تو از من میگذری؟
-معلومه که نه نگران نباش عزیزم!من اینقدر تعریفت رو پیش خونواده م کرده ام که دیدگاهشون مثبت مثبته به علاوه اونها روشنفکرن ممکنه عیب و ایرادی بگیرن ولی عاقبت حق انتخاب و تصمیم گیری رو به من میدن.
دل ونوس همچنان گرفته بود گفت:همه ش بخاطر عشق واسه اینکه نمیتونم از سر اولین عشقم بگذرم.
-منم همینطور عزیزم.ما با هم عهد بسته ایم که با کمک هم همه موانع و مشکلات رو از سر راهمون برداریم مطمئن باش پیروزیم.
ونوس آدرس مطب پدر کامیار را یادداشت کرد که ساعت ۶ بعدازظهر به حضور پدر شوهر آینده اش برسد و برای اولین بار به او معرفی شود اما همینکه از کامیار دور شد دلهره و اضطراب به حلقومش رسید و دریافت که بتنهایی از عهده چنین ملاقاتی بر نمی آید به کامیار تلفن کرد و گفت:کامی جون!من نمیتونم.
-چی رو نمیتونی؟
-من تنها نمیتونم برم پیش بابات تو هم باید باشی ساعت یه ربع به ۶ زیر تابلوی مطب منتظرتم.
-باشه عزیزم ولی اگه تنها میرفتی بهتر بود بابا چشمش به من بیفته خودمونی میشه و میزنه به شوخی و طعنه پلکه ناراحت نشی ها.
-من منتظرتم.
زمستان سخت انگار تمام شدنی نبود.غم برف و اشک باران دلهای عاشق را زیر و رو میکرد.ونوس یکی از هزاران عاشقی بود که نگرانی در عشق به جان و روحش چنگ می انداخت و رشته های امیدش را پاره میکرد.در حالیکه برفها را با چکمه های چرمی اش به این طرف و آنطرف هل میداد منتظر کامیار لحظه ها را میشمرد.اوایل با او در درس و نمره گرفتن رقیب سرسختی بود و چشم دیدنش را نداشت.اما از آنجایی که هر دو دانشجوی فعال و ممتاز کلاس بودند بقیه دانشجویان از سر حسادت با آنها دوست نمیشدند و آن دو بناچار برای رد و بدل کردن جزوه و برنامه درسی رابطه شان را آغاز کردند سپس ساعتها پای تلفن فقط درباره درس و کتاب و استادهایشان حرف میزدند و بعد از یکسال آشنایی در کوچه و پس کوچه ها بدور از نگاههای فضول همکلاسیها چشمان کنجکاو والدینشان با هم ملاقات میکردند و حالا بعد از دو سال دوستی کامیار تصمیم گرفته بود ونوس را به خانواده اش معرفی کند اول به پدرش که اگر او هیچ ایرادی نمیگرفت بقیه اهل خانواده نمیتوانستند حرفی بزنند.
چشم ونوس از روی تابلوی طبابت پدر کامیار برداشته نمیشد و تا وقتی که او از راه رسید هزار بار خوانده بود:کامیاب خسروی فوق تخصص مسمومیتهای دارویی.و هر بار از شباهت اسمی پدر و پسر خنده اش گرفته بود.با وجود این هنوز اضطراب دست از جان و روحش برنداشته بود.به طوریکه وقتی کامیار را دید.انگار مسبب تمام گرفتاریهایش را دیده باشد یقه پیراهن او را در دستش فشرد و گفت:از شدت دلشوره حالت تهوع دارم.
کامیار دستش را روی شانه او گذاشت و دلداریش داد تا کمی آرام شود.انگار بی فایده بود.لیوان آب قندی به خوردش داد و هیچ توفیقی به حال خراب ونوس نکرد بناچار بی توجه به بیماران سالن انتظار وارد اتاق پدرش شد و ونوس هم پشت سرش دختر بیچاره زیر لب زمزمه کرد:بسم الله الرحمن الرحیم.و سعی کرد بر اعصابش مسلط شود و خونسرد بنماید تلاش کرد که لبخندش ساختگی و مصنوعی نباشد خوب آرایش کرده بود و سنگین و باوقار لباس پوشیده بود ادکلنش جدید بود و گفتگو با آدمهای مهم را از خیلی وقت پیش تمرین کرده بود با وجود همه این کارها اعتماد به نفس کافی نداشت و دست و پایش بشدت میلرزید.
به محض اینکه چشم پدر کامیار به ونوس افتاد با نگاهی خیره و دهانی باز بر جای میخکوب شد.بند دل ونوس پاره شد،سر و وضع خودش را بررسی کرد،همه چیز رو به راه بود.فکر کرد خیلی زننده آرایش کرده است،دوستش گفته بود که بدون آرایش به حضور یک دکتر مومن و قدیمی برود،اما او گوش نکرده بود،نمی خواست زیبایی اش نقص داشته باشد.فوری روسری اش را جلو کشید و به بهانه ی گزیدن لبش،رژلبش را خورد.کامیار هول شده بود و دلیل تعجب و بهت زدگی پدرش را نمی فهمید.او هم مثل ونوس دچار دلشوره شد و انتظار یک واقعه ی تلخ را به ذهنش راه داد،واقه ای که اصلا نمی توانست بپذیرد،یعنی جدایی از ونوس.نه این غیر ممکن بود.به طرف پدرش رفت و پرسید:”بابا جان!حالتون خوبه؟”
دکتر تکانی خورد و با لحن شگفت انگیز کشداری گفت:”خدای من!چطور شما پیر نشدین؟”
ونوس و کامیار هر دو نفس راحتی کشیدند و لبخند زدند.کامیار گفت:”بابا عوضی گرفتین؟”
دکتر یه قدم به طرف او برداشت و گفت:”نه عوضی نگرفتم،حتی اسمشونو هم خوب یادمه،نسا پوریاوری.”وتکرار کرد:”بله نسا پوریاوری.”
ونوس دستپاچه شد.آب سردی روی سرش ریختند و افکار ناجور و خجالت اوری به مغزش هجوم آورد.کامیار گفت:”تقصیره منه که معرفی نکردم.ایشون ونوس آتش افزون.”وبا خوشحالی از اینکه پدرش خانواده ونوس را می شناسد،گفت:”نسا پوریاوری اسم مادر ونوسه.لابد مادر و دختر خیلی به هم شباهت دارن.”
دکتر از پسرش پرسید:”مگه تو مادرشو ندیدی؟”
کامیار با افتخار گفت:”نه بابا جان!اول شما مقدم بودین،بی اجازه و بدون تایید شما نباید به خانواده ی ونوس معرفی شدم.”
ونوس دیگر دلی در دلش نمانده بود،فکر می کرد که اگر روزگاری مادرش با پدر کامیار سر و سری داشته است حالا با چه رویی می توانست خودش را اصیل زاده جلوه بدهد؟دکتر برای اطمینان پرسید:”اسم مادرت نسا پوریاوریه دختر جان؟”
ونوس با شنیدن لحن مهربان او انرژی کمی یافت و گفت:”بله آقای دکتر.اما ممکنه بپرسم جنابعالی مادر منو از کجا می شناسین؟مریضتون بودن؟”
“نه!”
دکتر اسم مادربزرگ،پدر،برادر و همه فامیل ونوس را به زبان آورد و ونوس همه را تایید کرد و گفت که هیچ کدام در قید حیات نیستند و او از لطف خدا فقط یک مادر دارد و یک مادر.عرق شرم را با سر آستین از روی پیشانی و گونه هایش پاک کرد و دوباره پرسید:”نفرمودین خونواده ی منو از کجا می شناسین؟”
کامیار دست ونوس را گرفت و او را روی صندلی نشاند و به چشمانش نگاه آرامبخشی انداخت.هر وقت به چشمان این دختر معصوم نگاه می کرد،انگار که برای اولین بار چنین چشمان زیبا و با شکوهی می بیند.به او زل زد و گفت :”ونوس!باور کن که به الهام دلت ایمان آوردم.”
“دیدی بیخودی دلشوره نداشتم؟”
“خیرا ایشالا!خوشبختانه بابا خونوادتو می شناسه و لازم نیست شجره نامه تو در بیاره.”
دکتر خسروانی بی خیال مریض های اتاق انتظار گفت:”وقتی تو بیمارستان ابن سینا کار می کردم،ساعت یازده شب بهم زنگ زدن که یه بیمار اورژانسی دارم،رفتم بیمارستان و دیدم یه زن زیبایی خودکشی کرده،صورت جذابش از لا به لای انبوه موهای مشکی اش مثل ماه تو آسمون تاریک رنگ باخته بود.دو تا مرد که یکی خوش هیکل و قد بلند بود و یکی کوتاه و چاق و خپل به طرف من آمدن و خواهش تمنا می کردن که به هر قیمتی شده جون زن رو نجات بدم.جالب این جا بود که هر دو اقرار می کردن شوهرش هستن….”
دکتر خنده تمسخرآمیزی کرد و گفت:”مرد دو زنه دیده بودم ولی زن دو شوهره برام جالب بود.بهشون گفتم تا اطلاع ثانوی شماها بازداشتین باید علت خودکشی معلوم بشه.مرد قد کوتاهه یه دفترچه خاطرات به من داد و گفت که همه چی رو با دست خودش این تو نوشته.خلاصه معده زن رو شستشو دادیم،بردیمش ای سی یو و من با دفترچه رفتم خونه که استراحت کنم.روز بعد بهم تلفن کردن که مریض به محض اینکه به هوش اومده از بیمارستان فرار کرده و ما به آدرس و شماره تلفنی که تو پروندش داشتیم مراجعه کردیم ولی اثری ازش ندیدیم.هنوز دفترچه رو دارم،همینجاست،نبردمش خونه که کسی اونو نخونه.به هر حال راز زندگی یه زن همیشه عاشقه.”
ونوس از تمسخر و طعنه های گوناگون دکتر به طرز نفرت انگیزی از مادرش بدش آمد.دکتر دفترچه را به او داد و گفت:”این امانت رو لطفا به صاحبش برگردون.”پشت میزش نشست،زنگ منشی را فشار داد و گفت:”مریض بعدی.”
دو زن و یک کودک وارد شدند.ونوس دریافت که باید برود.با نا امیدی مطلق از یک دیدار بی نتیجه خداحافظی کرد و همینکه پایش را از مطب بیرون گذاشت بغضش ترکید.کامیار بازوی او را گرفت و گفت:”پدرم اهل شوخی و لطیفه گویه.جنبه داشته باش،حالا نظرشو بعدا بهم میگه.”
ونوس در حالی که برف های پیاده رو را زیر چکمه های لژدارش له می کرد،بی گفتن کلامی اشک می ریخت و خرامان خرامان پیش می رفت.کامیار گفت:”اینقدر سخت نگیر،حالا مگه چی شده؟بهت گفتم که خانواده ام به انتخاب من احترام می ذارن.”
ونوس ایستاد،به چشمان عسلی کامیار نگاه سردرگمی انداخت و پرسید:”به من چی؟به من هم احترام می ذارن؟می تونم با عزت و افتخار عروس خانوادت باشم؟”
کامیار با این که مطمئن نبود،گفت:”البته!این چه حرفیه که می زنی؟”ونوس راه رفتن بی مقصدش را آغاز کرد و گفت:”منتظر می مونم که نظر باباتو بشنوم،حالام می خوام تنها برم خونه،پیاده.لطفا کاری به کارم نداشته باش.”
کامیار اطاعت کرد و از او جدا شد.ونوس بی هدف به راه افتاد.نمی توانست حافظه اش را سر و سامان بدهد و آنچه را که دنبالش می گشت پیدا کند،مگر مادرش چند بار عاشق شده بود که دکتر لقب عاشق پیشه را به او داد؟گیج شده بود،اشکش بند نمی آمد،نمی خواست کامیار را به خاطر گذشته مادرش از دست بدهد،دعا می کرد خداوند همه مشکلاتش را یکجا حل کند.دلش می خواست بداند چند دختر بیچاره مثل او عاشق و سر گشته یک پسر پولدار شده اند و باید سدها و موانع زیادی را برای وصل بشکنند؟نگاهی به دفترچه در دستش انداخت و جرات نکرد آن را باز کند،می ترسید نوشته های مادرش قابل تحمل نباشد،می ترسید بعد از خواندن حرف های مادرش از شدت عصبانیت او را به قتل برساند.صدای زنگ موبایلش برای سومین بار بلند شد.ونوس همچنان بی توجه بود اما کامیار از قبل انقدر زنگ زد که او گوشی را برداشت و با لحن تندی گفت:«کامی!گفتم بذار تنها باشم.»
«نگرانتم اخه،کجایی؟»
ونوس دور و برش را نگاه کرد و گفت:«نمیدونم.»
«عزیز دلم هوا تاریکه،سرده،حال تو هم که خوب نیست ممکنه اتفاقی برات بیفته.بگو کجایی که بیام برسونمت خونتون.»
ونوس اشکهایش را پاک کرد و گفت:«مرسی،تاکسی دربست میگیرم.»
کامیار با لحن تسکین دهنده ای گفت:«بهت گفتم که هیچی نمیتونه منو از تو جدا کنه.ونوس، تو تنها دختر دلخواه منی.اینو بفهم.»
«فهمیدنش چه فایده؟تو حتی جلو بابات یه کلمه حرف نزدی.از من دفاع نکردی.گذاشتی بابات منو با خاطراتش ارزیابی کنه.اون هیچی از من ندیده.درباره خودم هیچی نپرسید.تو هم هیچ تلاشی نکردی….مهم نیست.یه تاکسی خالی اومد.بعدا بهت زنگ میزنم.» و مهلت حرف زدن به کامیار نداد.موبایلش را خاموش کرد و به کافی شاپ آن طرف خیابان رفت و مثل معتادان یک چای پررنگ سفارش داد.
دفترچه را همچنان در دستش لوله کرده بود و آن را مثل وردنه ای روی میز زیر دستهایش می غلتاند.به فکرش رسید آن را پاره کند و دور بریزد و حرفی در این باره به مادرش نزند.مادر عاشق پیشه…عاشق پیشه…عاشق پیشه…صدای دکتر آنقدر به مغزش ضربه زد که ناگهان دفترچه را باز کرد و روی دور تند خواند:
دارم فکر میکنم که محبوب من چه وقت با اسب سفید به دیدارم می اید و قلب ساکت و خاموشم را با یک نگاه تصاحب میکند که یک نفر مسلسلوار و بی وقفه به در چوبی اتاقمان مشت و لگد میکوبد.با خود میگویم:«عجب عاشق خشنی!»

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

منبع : http://www.mehrpatogh.ir/

نام رمان : جای خالی دستانت

نویسنده : زهره فصل بهار

طبق معمول دیدم کتابخونه ام قاطی پاتی شده با عصبانیت از اتاق بیرون امدم بقیه توی هال نشسته بودن:

ای بابا صد بار گفتم به وسایل من دست نزن …یا اگرم دست می زنی بقیه چیزا رو بهم نریز فرهاد از جاش بلند شد :

بس کن…چقدر مثل این ادمایه وسواسی دنبال یه ایراد تو اتاقت می گردی تا بندازی گردن من بیچاره؟؟

بینم تو بلد نیستی اجازه بگیری؟؟ نمیتونی سر خود کاری نکنی؟؟حالا اگه من جای تو بودم جیفت درومده بود و داد و بیداد راه مینداختی ها!!

حالا نه اینکه تو خیلی مراعات می کنی و اصلا شلوغش نکردی..

بابا میون حرفمون پرید و تقریبا با صدای بلندی گفت :تمومش کنید…بچه که نیستین سر هر چی بهم گیر میدین ای بابا روز به روز اخلاقتون گند تر می ش اخه این چه وضعشه؟؟

طبق معمول طرف فرهاد و گرفت :حالا مگه چی میشه ۲ تا دونه از کتابات رو برداره؟خورده که نمیشه.

مامان ساکت بود ولی عصبی چون از صبح دوباره میگرنش عود کرده بود و کلافه بود از چشماش مشخص بود که حال خوبی نداره فقط نگاهمون می کرد لابد افسوس می خورد که چرا دختر و پسرش هنوز عین بچه های ۳، ۴ ساله رفتار میکنن؟

اینطور دعوا ها توی خونه ما عادی بود بالاخره هر شب باید یکی با اون یکی دعواش می شد.حالا یه شبم که مامان و بابا اروم بودن منو فرهاد بهم پیله کرده بودیم.

مثل همیشه مجبور بودم به خاطر داوری اشتباه بابا به اتاقم برگردم.

گاهی اوقات فکر می کردم که چرا نمی شه حتی یه شب هم شده ما عین یه خانواده دور هم جمع باشیم چرا نمی شه من و فرهاد کمی با هم صمیمی بشیم.کی قراره این مسخره بازی ها تموم بشه…یعنی واقعا بقیه هم همین طوری زندگی می کنن یا فقط ما هستیم که دور از ادمیزادیم؟؟

کلافه بودم به اتاقم اومدم و لحظاتی بعد سر و صدا ها خوابید.مثل هر وقتی که دلم گرفته بود و ناراحت بودم نشستم پای کامپیوتر این کار همیشه ی من بود تنها چیزی که ارومم میکرد رفتن به وبلاگ صدای شب و خوندن مطالبش بود دیگه کم کم داشت ارزوم می شد که نویسنده ی این مطالب رو ببینم.به نظر من این نوشته ها جادوی خاصی داشت که هر قلمی از اون بهرهمند نبود.یه حس صمیمیت خاص با نویسنده داشتم بار ها و بار ها دلم خواسته بود که اون رو بشناسم و باهاش اشنا بشم.

هر وقت هم که قاطی می کردم با خوندن مطالبش ارامش خاصی پیدا می کردم شاید خنده دار باشه ولی یه حس عجیب نسبت به نویسنده ی ناشناس پیدا کرده بودم.

اون شب کسی من رو واسه ی شام صدا نکرد فهمیدم مامان به خاطر سر دردش زود خوابیده و بقیه هم بی خیال من شدن البته منم میل زیادی به غذا نداشتم.

همیشه ارزو می کردم که منم همچنین قلمی داشتم لااقل بتونم حرف دلم رو واسه خودمم که شده بنویسم.من با اینکه دانشجو سال دوم ادبیات بودم ولی قلمی معمولی و ساده داشتم و میدونستم که عاقبت هم هیچ وقت به ارزوم نمی رسم.

از نیمه شب گذشته بود و من صبح ساعت ۸ کلاس داشتم پس علی رغم میل باطنی دست از خوندن کشیدم و برای خواب اماده شدم.

سایه مثل روز های قبل اومد سر کوچه دختر با نمکی بود : چطوری؟ دیر کردی چیه خواب موندی؟

خمیازه ای کشیدم : دیر خوابیدم.

چشمکی زد : بازم نشسته بودی پای نوشته های نویسنده ی ناشناس؟

اره این دیگه برام عادت شده سایه.

زد پشتم : عسل تو از جون این نوشته ها چی می خوای؟ توش دنبال چی می گردی هان؟

گیج و سردرگم جواب دادم : خودمم نمیدونم سایه…خوندن نوشته های این نویسنده ی به قول تو ناشناس برام عادت شده طوری که فکر می کنم سالهاست می شناسمش ولی یه چیزی هست هیچ وقت حتی اسمش هم توی نوشته هاش نیست.

خندید : خوب نباشه…

سکوت کردم چون هر چی هم می گفتم بی فایده بود.سوار ماشین شدیم و تا برسیم سایه یه ریزحرف می زد طوری که کم کم داشتم کلافه می شدم.سایه دختر خیلی خوبی بود و من بعد از ورود به دانشکده باهاش اشنا شده بودم اما گاهی اوقات با پر حرفی کفر منو در می اورد و لی سنگ صبور خوبی بود یه گوش شنوا که از همه جیک و پیک زندگی من خبر داشت و هیچ وقت سرزنشم نمی کرد.درست برام عین یه خواهر خوب بود.من یکی که خواهر نداشتم و از برادر هم شانس نیاورده بودم اون همیشه سرش به کار خودش بود و غیر از دعوا کردن با هم کار دیگه ای نداشتیم.

به خاطر همین هم بودن با سایه برای من نعمت بزرگی بود.سایه یه خواهر بزرگ تر از خودش داشت که ازدواج کرده بود و یه ناپدری که از پدر هم مهربون تر بود ولی سایه نمیتونست باهاش کنار بیاد پدر سایه تقریبا ده سالی بود فوت کرده بود.

۴۵ دقیقه بعد رسیدیم برف باریده بود و همه سپید بود بی اختیار اهی کشیدم نگاهم کرد : وای عسل چقدر مشکوک شدی دختر!

هیچی نگفتم و قدمهام رو تند کردم توی حیاط کسی به چشم نمی خورد و همه رفته بودن داخل ساختمان اخه هوا خیلی سرد بود.

اصلا حال و حوصله کلاس و درس و نداشتم ۷ ، ۸ نفری توی کلاس بودن

کنار بخاری رفتیم ۲ تا دیگه از بچه ها هم بودن ستاره گفت : من نمی فهمم این برف وامونده کی قراره قطع بشه ؟ اون موقع که بچه بودیم و می خواستیم برف بباره از این خبرا ها نبود حالا ببین چه خبره !

راس ۸ کلاس شروع شد نیم ساعتی گذشته بود که یکی از بچه ها تازه وارد کلاس شد اونم سر کلاس استادی که تاخیر داشتن یعنی بی انضباطی محض.به ساعتش نگاهی کرد :اقای رهنمون الان وقت اومدنه ؟

حسابی بهم ریخته بود می شه گفت بهترین شاگردی بود که می شناختمش و طی مدتی که باهاش همکلاس بودم بار اولی بود که میدیدم با تاخیر اومده : معذرت می خوام استاد.

ازش هیچ خوشم نمی اومد و زیاد با هم بحثمون می شد انگار دنبال بهانه بودیم تا به همدیگه گیر بدیم.درسش خیلی خوب بود و ترم پیش شاگرد اول شده بود ادم متفاوتی به نظر می رسید یه جور خاصی برخورد می کرد انگار هیچ کس و هیچ چیز براش اهمیت نداشت.کم نبودن دخترایی که پاپیچش می شدن چون هم خوش قیافه بود و هم اینکه ظاهرا وضع مالی بدی نداشت اما به هیچ کس محل نمیذاشت یه دوستی داشت که همیشه با هم بودن بر عکس اون دوستش خیلی ادم خون گرم و خوش برخوردی بود شوخ بودنش زبانزد همه بود ولی جذبه ای که اون داشت دوستش ازش بی بهره بود.

اسمش احسان بود احسان رهنمون.اونروز انقدر بهم ریخته بود که استاد حسابی قاطی کرد : اقای رهنمون دیر که تشریف اوردین الان هم که حواستون پرته خوب اصلا چرا اومدین ؟

بلند شد : معذرت می خوام استاد…حالم زیاد خوب نیست.

از کلاس بیرون رفت.چند دقیقه بعد که کلاس تموم شد شهاب دوستش اولین نفری بود که از کلاس خارج شد.من اونروز حتی حوصله ی حرف زدن نداشتم.ساعت بعد احسان و شهاب به کلاس برگشتن شهاب هم ناراحت بود گوشه ای نشستن احسان به گوشه ای خیره بود و شهاب داشت یواش یواش باهاش حرف می زد اما احسان انگار از دنیای مادی خارج شده بود سایه زد به پهلویم : چته ؟ چرا تو نخ این دوتایی؟

وا…. نه اینکه خیلی ازشون خوشم میا د! من کجا تو نخ اینام ! میخوام بدونم این دو تا چشونه !

با لودگی خاص خودش گفت : بی خیال بابا به ما چه مربوطه .

استاد بهرورزی استاد زبان بود یه جوان حدودا ۳۰ ساله که من یکی ازش تنفر داشتم و دلم میخواست سر بهسرش نباشه.دکترای زبان داشت و به تازگی از انگلیس برگشته بود از نظر من که یه ادم تازه به دوران رسیده به تمام معنا بود از حرف زدنش لباس پوشیدنش حرکاتش از همه و همه حرصم می گرفت سر کلاسش فقط چشمم به ساعت بود که زمان زودتر بگذره به چند نفری از سرا هم بدجوری کلید کرده بود و به هر عنوان بهشون نمر نمیداد یا از کلاس بیرونشو نمی کرد ولی به دخترا کاری نداشت می گفتن ادم درستی نیست حالا راست و دروغش رو نمیدونم اونش با خداست.احسان و شهاب معمولا ردیف های جلو می نشستن.کنجکاو شده بودم اینا چشون شده.بهروزی پای تخته بود و ما هم داشتیم تند تند جزوه بر می داشتیم یه مرتبه با صدای بلندی گفت :اقای رهنمون اگه فکر می کنید کلاس براتون مفید نیست بفرمایید بیرون.هیچ معلومه حواستون کجاست ؟

نمیدونم چرا دلم براش سوخت بنده ی خدا فقط امروز رو به راه نبود.ناگفته نمونه که ما اونروز امتحان زبان داشتیم و معمولا همون ساعت برگه ها رو تصحیح می کرد و برگه ها رو میداد بهروزی گفت : جناب رهنمون بهتره بدونید امروز پایین ترین نمره ی کلاس متعلق به شما بود.

احسان بدون حرفی با عصبانیت بیرون رفت نمیدونم چی شد که بلند شدم و گفتم :

استاد….ببخشید ها ولی چرا تا زمانی که اقای رهنمون بالاترین نمره ی کلاس رو می گرفتن یا حواسشون بیشتر از همه به کلاس شما بود شما هیچ وقت هیچی نمی گفتین حالا چی شد یه بار که نمره ی کم گرفتن و حواسشون پرت بود شما سریعا اعتراض کردید ؟

خودم از حرفی که زده بودم جا خوردم تقریبا همه داشتن نگاهم می کردن بهروزی سرخ شده بود : خانم مهتاش این چه رفتاریه ؟

با حالتی حق به جانب جواب دادم : فکر نمی کنم حرف غیر منطقی زده باشم استاد و این رو هم بگم که قصد جسارت نداشتم.

زنگ خورد و بهروزی گفت : شما لطفا تشریف داشته باشید.

اصولا کسی با بهروزی دهن به دهن نمی گذاشت ولی من از کاری که کرده بودم هیچ پشیمون نبودم.

سایه زیر لب گفت : خاک بر سرت نکنم…گند زدی.

حس می کردم سبک شدم کلاس خالی شد شهاب با تعجب نگاهم می کرد و زود رفت.مقابل بهروزی ایستادم : بفرمایید استاد.

از نگاه کردنش بیزار بودم کمی جلوتر امد : خوبه….خیلی خوبه…بالاخره کسی هم پیدا شد که جواب منو بده…ازتون خوشم اومد خانم مهتاش…ولی دلم میخواد بدونم چرا سنگ رهنمون رو به سینه می زنین؟

خیلی محکم گفتم : به عنوان یه همکلاسی فقط وظیفه ی خودم میدونم که از حقش دفاع کنم.

خیلی محکم گفتم : به عنوان یه همکلاسی فقط وظیفه ی خودم میدونم که از حقش دفاع کنم.

احسان بدون حرفی با عصبانیت بیرون رفت نمیدونم چی شد که بلند شدم و گفتم :

استاد….ببخشید ها ولی چرا تا زمانی که اقای رهنمون بالاترین نمره ی کلاس رو می گرفتن یا حواسشون بیشتر از همه به کلاس شما بود شما هیچ وقت هیچی نمی گفتین حالا چی شد یه بار که نمره ی کم گرفتن و حواسشون پرت بود شما سریعا اعتراض کردید ؟

خودم از حرفی که زده بودم جا خوردم تقریبا همه داشتن نگاهم می کردن بهروزی سرخ شده بود : خانم مهتاش این چه رفتاریه ؟

با حالتی حق به جانب جواب دادم : فکر نمی کنم حرف غیر منطقی زده باشم استاد و این رو هم بگم که قصد جسارت نداشتم.

زنگ خورد و بهروزی گفت : شما لطفا تشریف داشته باشید.

اصولا کسی با بهروزی دهن به دهن نمی گذاشت ولی من از کاری که کرده بودم هیچ پشیمون نبودم.

سایه زیر لب گفت : خاک بر سرت نکنم…گند زدی.

حس می کردم سبک شدم کلاس خالی شد شهاب با تعجب نگاهم می کرد و زود رفت.مقابل بهروزی ایستادم : بفرمایید استاد.

از نگاه کردنش بیزار بودم کمی جلوتر امد : خوبه….خیلی خوبه…بالاخره کسی هم پیدا شد که جواب منو بده…ازتون خوشم اومد خانم مهتاش…ولی دلم میخواد بدونم چرا سنگ رهنمون رو به سینه می زنین؟

خیلی محکم گفتم : به عنوان یه همکلاسی فقط وظیفه ی خودم میدونم که از حقش دفاع کنم.

پوزخندی زد : چه جالب…از حقش دفاع کنید ؟؟ مگه خودش نمیتونه؟؟

من نمی فهمم شما چرا انقدر مسئله رو پیچیده جلوه میدین یکبار هم گفتم که قصذ جسارت نداشتم…ولی رفتار شما بی انصافی بود استاد.

اینو گفتم و اومدم از کلاس بیرون.سایه منتظرم بود : دختر مگه مریضی که واسه خودت دردسر درست می کنی هان؟به تو چه که چی کار می کنه؟؟ مگه وکیل مردمی؟؟

تو دیگه شروع نکن ها سایه.

برف هنوز داشت می بارید سایه دارکوب وار روی مغزم راه می رفت و هی حرف می زد ایستادم : سایه ازت خواهش می کنم تنها برو خونه.من میخوام پیاده برم.

خل شدی؟؟ توی این هوا ؟؟ سرما می خوری ها.

میخوام قدم بزنم تو برو خوب!

سری تکون داد : باشه هر طور میلته …خداحافظ.

برگشت بره اون طرف خیابون که بازوش رو گرفتم : سایه ؟ ازم دلخور شدی؟

فهمیده بودم ناراحت شده : نه…برو.

بوسیدمش : معذرت می خوام ولی امروز زیاد رو به راه نیستم.

لبخندی زد : منم که چیزی نگفتم ..مواظب خودت باش.

نزدیک ۱۲ بود بی توجه به اطرافم داشتم قدم می زدم دلم می خواست دیر به خونه برسم خونه که چه عرض کنم بهتره بگم میدون جنگ.

هنوز نمیدونستم واسه چی به خاطر کسی که کوچکترین اهمیتی برام نداشت با استادم بحث کرده بودم درسته که از بهرورزی بدم میاومد و فقط اقای رهنمون بهانه بود ولی احتمال زیاد داشت که بهرورزی بهم نمره نده و این ترم بیوفتم…وای نه فکرش هم اعصابم رو به می ریخت.

دیر تر از همیشه رسیدم.سردرد مامان هنوز خوب نشده بود نهار هم نداشتیم :

سلام !

سلام دیر کردی

پیاده اومدم.

یه چیز درست کن بخور.

من میل ندارم.

مستقیم به اتاقم اومدم بدنم درد می کرد حدس می زدم سرما خورده باشم روی تخت ولو شدم و زیر پتو خزیدم از فرط خستگی زود خوابم برد ولی بهتره بگم با چه وضعی بیدار شدم گلو درد و تب شدید.تمام بدنم درد می کرد مامان به اتاق اومد :بیداری؟

با صدایی گرفته جواب داد م : بله .

اخم کرده بود و بهم ریخته به نظر می رسید : عمه خانم حالش خوب نیست بابات هم زنگ زد گفت تا یه ساعت دیگه حاضر باشم.میریم کرمان…هیچ حوصله شون رو ندارم ها همین حلا من خودم وضعم از عمه ملوک بدتره.

کی بر می گردین؟

چه حرف ها می زنی ها من از کجا بدونم ؟ رفتنمون با خودمونه برگشتمون با خداست.

عمه ملوک عمه ی بزرگ بابام و به عبارتی بزرگ خاندان مهتاش بود حدود ۸۵ شایدم ۹۰ سال سن داشت : باشه برین به سلامت.

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

منبع : www.mehrpatogh.ir

نام رمان: چشم هایی به رنگ عسل

نویسنده : زهره کلهر

 

پلکهایم را بسختی روی هم فشردم و با عصبانیت ، سعی کردم که بخوابم .دقایق کند و کشدار می گذرند ، سرم به اندازه چند کیلو سنگین شده است! این بی خوابی های شبانه، گاهی گریبانم را می گیرد و بشدت کلافه ام می کند .پلکهای متورمم را به زحمت می گشایم و بساعتی که روی میز کنار تخت قرار دارد، نگاه می کنم.آه از نهادم بلند میشود ! دو و سی و پنج دقیقه بامداد را نشان می دهد و این به آن معناست که تلاش نفسگیر من برای خوابیدن ، بی نتیجه مانده است!

چاره ای نداشتم، بدن خسته ام را تکانی دادم و از روی میز، بسته قرصی را برداشته و یکی از آنها را از جلد خارج می کنم و با جرعه ای آب ، به زحمت می بلعم . دستی به چشمهای ملتهبم می کشم .صدای نفسهای آرام و منظمی که از کنارم به گوش می رسد ، باعث میشود که با بی حالی غلتی بزنم و به موجودی که در کنارم آرمیده است ، نگاه کنم .دستم را تکیه گاه سر قرار می دهم و به صورت معصومش که زیر تابش اشعه های چراغ،زیباتر به نظر می رسد، خیره میشوم .خدایا! چقدر این موجود پاک و دوست داشتنی برایم عزیز است صورتم را نزدیکش می برم، هرم نفسهای گرم و پر از آرامشش،پوستم را نوازش میکند و موی رها شده ام را به بازی می گیرد .با خود فکر می کنم:((اگر لحظه ای او را نداشته باشم حتما از غصه خواهم مرد!)) اخمی که از این پندار در ابروهایم گره خورده،خیلی زود با بررسی اجزای صورتش ، تبدیل به لبخند عاشقانه ای میشود.

چشمهای درشت و کشیده که در حصار انبوه مژه های مشکی و در پرتو ابروهای کمانی و خوش حالتش جا خوش کرده است،بینی قلمی و لبهای فوق العاده زیبایش که در قاب صورت کشیده و پوست گندمی ، تصویری نقاشی

شده از قدرت خداوند را به نمایش می گذارد! نیمی از موهای پرپشت و مشکی اش که همیشه به صورت کاملا آراسته از وسط باز میشود به روی پیشانی ریخته و نیمی دیگر لجوجانه روی بالش پخش شده و بهر سویی می رود .هر چه بیشتر نگاه می کنم خداوند را به دلیل داشتنش بیشتر شکر گذار میشوم .با گذشت پنج ماه، هنوز باور این پندار که خداوند او را دوباره به من بخشیده ، اشک شوق را به چشمهایم هدیه می کند .ناخودآگاه ذهنم به گذشته ها پر می کشد، به زمانی که هنوز حضور سبزش در زندگی راکد و دلگیرم ، متولد نشده بود .خاطرات سالهای قبل همچون پرده سینما در مقابل چشمایم جان می گیرد و مرا به خلسه ای شیرین می کشاند……….

–          شیدا………شیدا بلند شو دیگه ، لنگ ظهره……….آخه دختر تو چقدر میخوابی!

چشمهایم را به زحمت باز کردم و به مادرم که لجوجانه کنار تختم نشسته بود و پتو را از سرم بر می داشت نگاه کردم .

–          وای مامان مگه ساعت چنده؟

–          بلند شو تنبل ساعت ده شد! مگه نمی خواستی بری مطب دکتر آرمان؟ مثلا قرار بود به اون شرکت هم سری بزنی…………تو کی به کارهات می رسی من نمی دونم !

مثل برق گرفته ها از جا پریدم و رختخواب گرم و نرمم را برای شستن دست و صورتم ترک کردم .

–          سلام مامان گلم، صبح بخیر!

–          علیک سلام دختر خوب………….خوبه صدات کردم! بدون تا زودتر به کارهات برسی .شایان بیدار شده، الان فریادش به آسمون می ره!

شایان برادرم ، سه سال از من بزرگتر است .من در یک خانواده چهار نفری متولد شده ام .پدرم در رشته پزشکی ، موفق به اخذ مدرک دکترای جراحی قلب گردیده و در یکی از بیمارستانهای معروف، مشغول کار است . او قد بلند و درشت هیکل است و رنگ پوست، موها و چشمهای روشنش، طراوت و شادابی جوانی را، همچنان در وجودش حفظ کرده است ، چشمهای درشت و خوش حالت پدرم که از مادرش به ارث برده، و رنگی مابین طوسی و آبی دارد، او را فوق العاده جذاب و زیبا نشان می دهد .

مادرم یک زن فرهنگی به تمام معناست، از خانواده سرشناس ومحترم، او که در دانشگاه موفق به اخذ مدرک فوق لیسانس شیمی شده است، در یکی از دبیرستانهای محل سکونتمان ، به تدریس درس شیمی مشغول است . درست برخلاف پدرم، مادرم زنی است با چشمهای بی نهایت مشکی ، که در بین انبوه مژه های بلند و حالت دارش محاصره شده است و مانند دو ستاره درخشان خودنمایی می کند .بینی و لبهای خوش ترکیب و موهایصاف و بلندش که همچون آبشاری رها بر روی شانه هایش ریخته است در پس آن اندام ظریف و کشیده، او را بقدری زیبا جلوه می دهد که با گذشت سالیان سال از زندگی مشترکش با پدر، به دخترکی جوان بیشتر شبیه است تا زنی خانه دار و مسئول و متعهد! همین زیبایی خیره کننده اش سبب شده که پدر، گاهی چنان مبهوت به صورت او زل بزند که گویی اولین بار است او را می بیند و آنقدر مات و مبهوت به او خیره میشود که صورت مادر از شرم گلگون میشود و من و شایان موذیانه لبخند می زنیم!

شایان نیز دانشجوی سال سوم مدیریت بازرگانی است .من پس از یکبار شرکت در کنکور و موفق نشدن و کشمکش با آن شرایط بحرانی ، خیال دانشگاه را از سر بیرون کردم و به فکر اشتغال افتادم، البته به پیشنهاد دکتر آرمان!

در حالیکه با حوله صورتم را خشک میکردم وارد آشپزخانه شدم و سلام کردم .شایان با دهان پر، نگاه متعجبی به من انداخت و خندید .

–          علیک سلام، صبح بخیر!

پرسیدم:

–          چیه؟ چرا اینطوری نگام می کنی؟! اصلا تو به چی می خندی؟

با حالتی تهدید گرانه اضافه کردم:

–          شایان، صبح اول صبحی شروع نکن که اصلا حوصله ندارم!

قهقهه ای زد و جواب داد:

–          مامان ببین اونوقت میگی تو همیشه شروع میکنی! نگاه کن خودشو چه شکلی کرده!

این را گفت و باز به خنده افتاد . تازه بیاد آوردم که دیشب موهایم را پیچیده ام و فراموش کردم آن را باز کنم . لیوان شیری را که لا جرعه سر کشیده بودم، روی میز قرار دادم و با نگاهی به چهره خندان او و مادرم گفتم:

–          هرهر! بی مزه!

و به اتاقم بازگشتم .هنوز صدای خنده های شایان که مرا مسخره میکرد به گوش می رسید .شایان پسری فوق العاده مهربان و دوست داشتنی بود که از آزار و اذیت من بنحوی عجیب لذت میبرد! این خصلت را از کودکی داشت، حتی وقتی که بزرگتر شده بود هم دست از این عادتش بر نداشته، و از هر وسیله و ترفندی برای حرص دادن من استفاده میکرد و این در حالی بود که پس از پایان شیطنت هایش که کلی مایه تفریح و خنده اش می شد ، مرا محکم در آغوش می گرفت و صورتم را می بوسید و عذرخواهی میکرد.گاهی با اعمالش چنان حرص مرا در می آورد که وقتی در آغوشم می گرفت ، با مشت و لگد به جانش می افتادم و او بیشتر لذت میبرد . چرا که من همیشه در مقابل او طفلی بودم در آغوش پدر!!!

او قد بلند بود و اندام ورزیده ای داشت که از پدرم به ارث برده بود .من و شایان تلفیقی از چهره های پدر ومادر بودیم .شایان پوستی روشن و ابرهای خوش حالت و قهوه ای داشت و چشمهای درشتی که به رنگ شب می ماند و در پناه موهای خرمایی رنگش، چهره ای جذاب و مردانه برایش رقم زده بود .گاهی در رفتارش چنان جدی و پر جذبه می شد که مرا به خنده می انداخت و همین چهره پر صلابت او باعث شده بود که کمتر دختری در فامیل به صرافت شوخی و خنده با او بیفتد و نوعی احترام خاص برایش قائل باشند . البته خصوصیات اخلاقی او کمی به پدر شبیه بود .جدی و پر صلابت ولی در عین حال مهربان و بذله گو .

و همین خصوصیات سبب شده بود که من همیشه در مقابل اعمال او عاجز باشم .البته ناگفته نماند که من هم به اندازه کافی بدجنس بودم و کارهای او را بنحوی تلافی میکردم!!

بمحض ورود به اتاق، جلوی آیینه ایستادم و از دیدن تصویر خود در آن شکل و قیافه خنده ام گرفت و به شایان حق دادم که آنطور قاه قاه به من بخندد ! شکلکی برای عکس خود در آینه در آوردم و با عجله موهای پیچیده ام را باز کردم .با همان سرعت روسری و پالتویم را برداشتم و از در خارج شدم . با مادر خداحافظی کردم و به حیاط دویدم .صدای بوق ممتد اتومبیل شایان که عجله اش را نشان می داد ، حسابی مرا دستپاچه کرده بود .اوایل فصل زیبا و هزار رنگ پاییز بود و هوا سردی آزار دهنده ای داشت . در حالیکه با زحمت موهایم را زیر روسری آبی ام پنهان میکردم، خود را جلوی اتومبیل جا دادم و با اخم به شایان گفتم:

–          چه خبرته؟ خونه رو گذاشتی روی سرت! مگه میخوای سر ببری؟!

مثل همیشه با نگاه تحسین آمیز و لبریز از از شیطنتش جواب داد:

–          به به، چه عجب! بابا من سبز شدم اینجا! تازه کلی هم بخاطر تو دیرم شد!

اتومبیل را روشن کرد و به راه افتاد و مجددا نگاهی به جانبم انداخت:

–          می گم شیدا ! بازی این روسری آبیه رو سر کردی چشمات خاکستری شده، خوشگل شدی ! می ری پیش این دکتر آرمان خیلی مواظب باش! حیا میا نداره ها! گفته باشم………

لبخندی زدم:

–          دست بردار شایان! خجالت بکش ! دکتر مرد محترم و خوبیه .من هنوز بابت رفتارهای گذشته ام ازش خجالت می کشم .

در حالیکه با سرعت رانندگی میکرد لحن صدایش جدی شد:

–          تو کاری نکردی که خجالت بکشی ، تمام برخوردهای تو عادی بوده .اون یه پزشکه و موقعیت تو رو کاملا درک می کنه و از تو ناراحتی به دل نداره ، در ثانی مگه قرار نبود تو دیگه به این چیزها فکر نکنی؟!! اگه اینطوری پیش بری، مجبور می شی دوباره بری سراغ اون قرصها!

با عجله ناراحتی حرفش را قطع کردم :

–          نخیر! من دیگه از اون قرصها استفاده نمی کنم .وقتی اونا رو میخورم انگار که می میرم! مثل آدمهای گیج و منگ می شم .یا همه اش خوابم یا در حالت خلسه .مگه دیوونه ام! من هنوز زنده ام و میخوام سعی کنم از زندگی لذت ببرم .

آینه کوچکم را در کیف قرار دادم و مجددا گفتم :

–          ولی شایان از وقتی قرصها رو کنار گذاشتم بیخوابی بد جوری می زنه به کله ام ! اصلا دیوونه می شم .

با یک دنیا مهربانی نگاهم کرد و دستهای سرد و یخزده ام را به گرمی فشرد:

–          الهی قربون آبجی کوچولوی شجاع خودم برم! خوشحالم که داری سعی میکنی به زندگی لبخند بزنی .تو دختر مقاومی هستی و حتما موفق می شی .فقط باید اراده کنی……….. در ضمن در مورد بی خوابی هات با دکتر صحبت کن و ازش کمک بگیر. حالا هم نگران هیچ چیز نباش!

نگاه پر از قدرشناسی و محبتم را حواله لبخند مهربانش کردم و با خودم اندیشیدم:(( چقدر دوستش دارم و به وجودش محتاجم! و قدر مسلم این که هرگز فراموش نمی کنم چقدر به او مدیون هستم!))

خوشبختانه مطب دکتر فاصله چندانی با محل زندگی ما نداشت .هنگامی که از ماشین پیاده می شدم، شایان باز همان لحن پر از شیطنت را به صدا و نگاهش پاشید و گفت:

–          ولی شیدا، از شوخی گذشته مراقب خودت باش!

خنده ام گرفت ، سرم را از شیشه ماشین داخل بردم:

–          واقعا که لوسی شایان! داری منو می ترسونی ؛ کاری نکن از ملاقات با دکتر صرف نظر کنم!

خنده اش تبدیل به قهقهه شده بود که با خداحافظی کوتاهی از او جدا شدم و به سمت مقصد به راه افتادم .مطب دکتر در خیابانی آرام و زیبا قرار داشت که دو طرفش را انبوهی از درختان خشک و برهنه پوشانده بود .نگاهی به ساعتم انداختم. احساس کردم برای رفتن به مطب دکتر هنوز کمی زود است .با اتخاذ تصمیمی ناگهانی ، شروع به قدم زدن در پیاده رو کردم .آنقدر در افکارم غرق شده بودم که متوجه نشدم به ابتدای خیابان رسیده ام .هنگامی که به خود آمدم آه عمیقی کشیدم و راه رفته را باز گشتم .

حنجره پر سر و صدای کلاغی، سکوت خیابات را می بلعید .با نگاهی مات و یخزده ؛پرواز کلاغ را از شاخه ای به شاخه دیگر نظاره کردم .هوای تقریبا سرد صبحگاهی را با نفسی عمیق به ریه هایم کشیدم .در همین حین با صدای ساییده شدن لاستیک اتومبیلی در کنار پایم، از جا پریدم. بلافاصله صدای مرد جوانی به گوشم خورد که با لحن ترسناکی گفت:

–          عزیزم کجا تشریف می برید؟ اجازه بدید در خدمتتون باشم!

انعکاس صدایش در نظرم چنان رعب انگیز و هراس آور بود که کم مانده بود قالب تهی کنم .در کمتر از چند هزارم ثانیه، خاطراتی در ذهنم جان گرفت که از یادآوری آنها عرق سردی بر سر و رویم نشست . از سکوت و خلوتی خیابان چنان ترسیده بودم که نفس در سینه ام حبس شد . پاهایم را که گویی توانی در آنها نبود حرکت دادم و بر سرعت قدمهایم افزودم .شاید هم حالتی شبیه دویدن توام با وحشت داشتم .بسرعت خود را به ساختمان مطب رساندم .لحظه ای همانجا ایستادم و دستم را بر روی قلبم فشردم. چنان به نفس نفس افتاده بودم که گویی مسافت زیادی را دویده ام! ناله ای عمیق و دردناک وجودم را فرا گرفت .ناله ای که از تداعی خاطراتی زهر آگین نشات می گرفت و به گذشته سیاهم تیغ می کشید .سعی کردم بر خود مسلط باشم .کمی که حالم بهتر شد به راه افتادم .قبل از ورود به مطب، نگاهی به قاب طلایی نصب شده روی دیوار انداختم؛( دکتر مهدی آرامان_ روانشناس)

ضربه ای به در نواختم و وارد شدم .منشی دکتر که دختر مهربان و صبوری بود به استقبالم آمد.

–          به به، سلام ، خانم رهای عزیز ، حالتون چطوره ؟ کم پیدا شدید خانم!

لبخندی زدم و در حالیکه از آغوشش بیرون می آمدم، گفتم:

–          مثل همیشه خندان، پر انرژی و پر سر وصدا! حالتون چطوره خانم بهادری؟ کم سعادتی از ماست خانم! با زحمتهای ما؟!!

–          اختیار دارید خانم؛ باور کنید که دلم براتون تنگ میشه .شما هم مثل قبل مهربون و آروم و دوست داشتنی هستید ! هر چند کمی رنگ پریده بنظر می آیید . به هر حال بفرمایید ، دکتر مدتیه که منتظر شماست!

دکتر آرمان مثل همیشه آراسته و خندان ، از کنار کتابخانه گذشت و به سمتم آمد و با مهربانی دستم را فشرد .

–          علیک سلام دختر گلم ، حالت چطوره؟ خیلی خوش اومدی!……….حالا چرا ایستادی؟ بیا بشین .

تشکر کنان در صندلی نرم و راحت اتاق دکتر فرو رفتم .احساس کردم حتی لحظه ای قادر به ایستادن نیستم . طبق روال معمول ، دکتر احوال تک تک افراد خانواده را جویا شد و من هم توام با تشکر، توضیحاتی دادم.

دکتر آرمان از دوستان قدیم پدر بود که طی سالهای گذشته روابط بسیار صمیمانه و خانوادگی نیز با ما داشت . مردی فوق العاده موقر و متین که هر انسانی را مجبور به احترام گذاشتن به خود میکرد .تقریبا شصت سال سن داشت و حاصل زندگی مشترکش دو دختر بودند که هر دو ازدواج کرده و در خارج از کشور زندگی می کردند .پس از آن اتفاق کذایی و بحران شدید روحی من، ارتباط ما با دکتر، صمیمانه تر از قبل شد . با وجودی که مدتها از آن حادثه می گذرد ولی هنوز از او خجالت می کشم .

دکتر پشت میزش قرار گرفت و در حالیکه دستهایش را در هم قلاب کرده بود، مدتی را در سکوت ، خیره نگاهم کرد .از بدو ورود سرم پایین بود و با گوشه روسری ام بازی میکردم .همیشه از این سکوت دکتر و نگاه خیره و نافذش در عذاب بودم .طوری به من خیره می شد که انگار تا اعماق روحم را می کاوید و پی به حالم می برد .یادآوری حرفهای پایانی شایان در اتومبیل، سبب شد که لبخندی محو بر صورتم بنشیند . دکتر هم که گویی منتظر همین فرصت استثنایی بود، بلافاصله سکوت را شکست:

–          شیدا، لطفا چندتا نفس عمیق بکش تا لرزش دستت از بین بره، چرا اینقدر پریشونی؟ رنگتم که پریده! حالا بگو ببینم به چی می خندی؟!

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

 

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: IranRomance.com

صفحه 6 از 6« بعدی...23456