سوسول فا

بایگانی‌ها رمان ایرانی - صفحه 4 از 6 - سوسول فا - پرتال تفريحي,سرگرمي,دانلود فیلم,آهنگ

جمعه , ۳۱ شهریور , ۱۳۹۶
پخش اختصاصی
اس ام اس جدید
آرشیو
آشپزی
آرشیو

دانلود رمان تقدیر تصادفی

نام رمان :رمان تقدیر تصادفی

دانلود رمان زیبا تقدیر تصادفی

به قلم :a.sahar

حجم رمان : ۴.۲۹ مگابایت پی دی اف , ۱.۶۶ مگابایت نسخه ی اندروید ,

خلاصه ی از داستان رمان:

داستان درباره ی دختریه که با یه تصادف همه چی رو از یاد می بره. هیچ مدرکی هم همراهش نبوده که بفهمن کی هست و خانوادش کجان! خلاصه بعد از بهبود می ره پیش خانواده ای که پسرشون بهش زده بود و با اونا زندگی می کنه. اونا براش اسم نسیم رو انتخاب می کنن. تقریبا می شه عضوی از اون خانواده.. تا اینکه عاشق می شه و ازدواج می کنه اما….

14529707084

نوشته: beste

درخواستی کاربران

با تشکر از elnoosh کاربر رمان دانلود که در یافتن این رمان کمک کردند

خلاصه:…

همراز خواهری داشته که بخاطر *** شوهرخواهرش و جبروت خانواده شوهر میمیره..حالا سالها از اون زمان گذشته وهمراز در تلاش تا بچه های خواهرش را از جبروت اون خانواده رها کنه ..دراین راه عموی بچه ها مقابلش قرار میگیره..دونفرکه خاطره ی بدی ازهم درگذشته دارن از دو دنیای متفاوت…پسری مغرور وسرد درمقابل دختری لطیف وبی غل وغش…لحظه های حل شدن این تفاوت واختلاف اونقدر شیرین وقابل لمسشدنه که همتون لذت میبرید…پایان خوش

سخن نویسنده رمان :

خوب بریم سراغ این داستان ….بانوی قصه فضاش شاید به لوکسی فضای زیتون نباشه ..که خب نیست…اما خشونت آمیز هم نیست….من بلد نیستم خشن بنویسم…آدمهای داستان من معمولا مسائلشون رو با حرف زدن حل می کنن این جا هم همینه..شخصیت اول داستان من دختر مقاومیه…اما جنس مقاومتش فرق میکنه…سرد نیست..
خوب به نظرم اگر شروعش کنم خیلی بهتره چون من اصلا بلد نیستم مقدمه و یا خلاصه بنویسم….

14529707084

نوشته: سهیلا حبیبی پور

درخواستی دوستان

خلاصه:

دختری به نام ستاره که به یه دلیلی ظاهر و هویتشو عوض میکنه تا وارد نیروی پلیس بشه و ماجراهایی میسازه تو نیروی پلیس که کلی کل کل، خنده، هیجان، عشق، پلیس بازی و درام رو تو زندگیش میاره و اما بالاخره به هدفی که بخاطرش این همه دردسر رو به جون میخره میرسه یا نه؟با دختر شیطون ما همراه باشین تا بفهمین چی میشه ماجرا!…پایان خوش

نام رمان: رمان سایه های تردید
نویسنده: پروانه ایجازی
تعداد صفحات: ۲۲۳
خلاصه ای از داستان رمان:
غزل در مدرسه خواهرش سپیده تحصیل میکند و یکی از استادانش به نام اقای پالیزان را اذیت میکند.او یک پسر عمه به نام روزبه دارد بسیار ارام است برعکس غزل وبرادرش سام که دوست صمیمی اوست.شیدا دختر دایی غزل روزبه را میپرستد ولی روزبه به او توجهی ندارد و به خاطر همین غزل تا میتواند روزبه را اذیت میکند تا اینکه اقای پالیزان . . .

رمان ایرانی می خواستم عروس باشم نه عروسک

رمان ایرانی می خواستم عروس باشم نه عروسک

چادر حریرمادر را که برای مجالس زنانه خریده است سرم میکنم. چادری به رنگ دانه اناری. ناخنهایم را با لاک صورتی، به رنگ لبهایم آراسته ام . امروز باید کامل کامل باشم. باید درچشمان او بدرخشم. باید آن قدر نیروی جاذبه ام را قوی کنم که از جاذبه زمین که چشمان محبوبم را جذب میکند، جذابتر باشم. زنگ خانه به صدا در می آید، ۷دقیقه پیش بینی ام نادرست از آب در می آید، امیدوارم باقی پیش بینیهایم مثل این نباشد. مادرم با نیلو کوچولو رفته مجلس قرائت یکی از دوستانش در آن سر شهر و پدرم مغازه است. او هر روز این ساعت می آید تا با نیلو بازی کند و به او سر بزند. چند بار آرزو کرده ام که کاش یک بار اتاق من را با نیلو اشتباه کند و قدم به اتاقم بگذارد. یک بار مرا با الفاظی که نیلو را صدا میزند، خطابم کند. اما حتی یک بار آرزوهایم به انجام نرسیده اند. من همیشه برای محبوبم، یاسمن خانم بوده ام نه چیزی بیشتر. از این لفظ خانم دنبال اسمم بدم می آید.
چادر نازک حریر را سرم می اندازم، فقط برای هیچ. محبوبم مقید و سربه زیر و مذهبی است، اما او مرد است و من دختر. نگاهی دیگر در آینه می اندازم. گناه را در آینه میبینم. چشمانم را میبندم تا خدا را نبینم. زنگ یک بار دیگر به صدا در می آید، باید عجله کنم. از آیفون میبینمش که پشت در است. حتی پشت در هم سرش پایین است. بدون اینکه بپرسم کیست، دکمه open را میفشارم. درونم آتش است اما دستهایم یخ است. قدم به قدم حیاط را طی میکند تا برسد به در ورودی هال. پشت ستون ایستاده ام. در را باز میکند و یاالله میگوید. اینجا شیطان درون من غوغا میکند و محبوبم خدا را صدا میزند. مادرم را صدا میزند.
-سلام حاج خانم، کجایید؟
-نیلو جان، کجایی؟ بازیه؟

دانلود در ادامه مطلب

رمان ایرانی عشق مهتاب + دانلود

سکوت شب آزارم میده . روزا باید از تنهایی درد بکشم و شبها از بیخوابی . اگه مامان بود خونه ی ما انقدر تاریک و سرد نبود . پنج سال پیش که مامان توی اون تصادف لعنتی مرد روح بابا هم همراهش رفت . بابا تبدیل شد به یک دستگاه چاپ پول . از صبح میرفت سر کار و موقعی بر میگشت که من یا توی اتاقم خواب بودم یا حوصله ی رو به رو شدن باهاش رو نداشتم . کارای من براش مهم نبود . فقط هرماه مبلغ قابل توجهی رو به حسابم واریز میکرد و فکر میکرد تمام نیاز های من توی اون پولها خوابیده ولی من پول نمیخواستم ، پدر میخواستم . همون پدری که تا پنج سال پیش نور چشمیش بودم . من یه دختر هفده ساله ی بی پناه بودم . بی هیچ دلخوشی . اون سال بعد از گرفتن دیپلم کامپیوتر از بس بی انگیزه بودم قید کنکور و دانشگاه رو زدم و نشستم توی خونه . البته خونه نبود یه قصر بی سر و ته که در روز شاید نزدیک به پنجاه خدمتکار در اون میچرخیدند و شاید اگه اونها نبودن من از تنهایی مطلق مرده بودم . با سرد شدن اخلاق پدرم تمام فامیل و آشنا به جای اینکه دلداریمون بدن تنهامون گذاشتن . فقط یه عمه داشتم که به همراه پسر و دخترش در اسپانیا زندگی میکرد و تنها کسی بود که حداقل هفته ای یک یا دوبار با تلفن هاش کمی آرومم میکرد . اون هم سالها قبل همسرش رو از دست داده بود ولی به خاطر فرزندانش کم نیاورده بود . پسرش اونجا داروسازی میخوند و دخترش هم پرستاری خونده بود و با پزشکی اسپانیایی ازدواج کرده بود . عمه لادن اینطوری با تنها پسرش زندگی میکرد . فرزندان عمه رو آخرین بار برای مراسم مادرم دیده بودم و اون وقتها انقدر در خودم شکسته بودم که چره ی ماتی از آن ها در ذهنم نقش بسته بود ، البته چند باری با سمیرا دختر عمه لادن صحبت کرده بودم ولی هرگز با سام همکلام نشده بودم.
صبح حدود ساعت نه از خواب بیدار شدم . دست و صورتم رو شستم و به آشپزخونه رفتم و از چیزی که میدیدم شاخ در آورده بودم ، پدر هنوز خونه بود و مشغول خوردن صبحانه . با صدای نه چندان بلندی گفتم : صبح به خیر پدر.
چند لحظه ای خیره بهم نگاه کرد و بعد با تکون دادن سرش جوابمو داد . پشت میز نشستم و کبری خانوم خدمتکار   پیرو مهربون خونه ی ما برام چای ریخت و صبحانه ام رو آماده کرد . به خوردن صبحانهام مشغول شدم ولی حس کردم که پدر به من خیره شده . آروم سرم و بلند کردم و دیدم که حدسم درسته . لبخندی به لب نشاندم و گفتم : خیلی وقت بود با هم صبحانه نخورده بودیم پدر . من الان خیلی خوشحالم. آه بلندی کشید و با حسرت گفت : دقیقاً از بعد رفتن نسرین.
نسرین اسم مادرم بود . زنی که پدر دیوانه وار دوستش داشت . من بغض کردم و گفتم : پدر من دختر نسرینم همون
زنی که عاشقش بودی و حتی الان هم هستی . خواهش میکنم من رو ببینید . من کجای زندگی شما هستم ؟ سرشو میون دوتا دستاش گرفت و گفت : تو خیلی شبیه مادرتی.
لبام لرزید و گفتم : به خاطر این باید خوشحال باشم یا ناراحت ؟
اینو که گفتم با عصبانیت بلند شد و گفت : تو دختر نسرینی و دختر من ولی نمیتونم…
من هم از جام بلند شدم و گفتم : چیو نمیتونی پدر ؟ من همون مهتابم که تا دوازده سالگیش یه پدر داشت که عاشق دخترش بود . مگه من اون نیستم پدر ؟
دوباره با غصه سر جاش نشت و گفت : بشین . تو باید خیلی چیزا رو بدونی.
سر جام نشستم که پدر با صدای گرفته ای گفت : وقتی من و نسرین میخواستیم با هم ازدواج کنیم به هم قول دادیم به این زودیها بچه دار نشیم و این خواسته من بود . من و نسرین انقدر عاشق هم بودیم که حاظر بودیم هرکاری رو به خاطر همدیگه انجام بدیم . شش ماه از شروع زندگی پر از عشقمون میگذشت که ناخواسته نسرین باردار شد .

دانلود در ادامه مطلب

رمان به سیاهی برف ، به سفیدی سرمه

خسته تر از ان بود که یارای رفتن به انتشارات را داشته باشد . دستانش سرد سرد بود . بخارهایی که از دهنش بیرون می زد گویای سرمای بیش از حد دی بود .
راهش را به سمت کافه ی همیشگی کج کرد جایی که روزی مامن باورهای او بود . جایی که اولین بار محمد را دید .
دخترک روی اولین صندلی خالی ورودی کافه خود را ولو کرد .
روزبه اشاره ای به مجید کرد و او را بهم نشان دادند . دخترک با آنها هم کلاسی بود. یادش بخیر . دانشکده ی هنر آن موقع برو بیایی داشت چقدر صفا می کردند با شوخی های سرساختمانی خودشان و چقدر می خندیدند .
شاید هیچ یک از آن ها فکر نمی کردند که چه سرنوشتی در انتظارشان است ؟
روزبه حقیقتا ناراحت بود . شاید به خاطر علاقه ای که به او داشت و او آن را بی انصافانه یک علاقه ی خواهر برادرانه اعلام کرده بود .
و انصافا هم تا آن روز در حقش در محبتی کرد چه برادرانه و چه …
به هر حال کاری نمی شد کرد
سُرمه
بدون توجه به اطراف خود را به آغوش خاطرات سپرد …
اولین روز فرمواش کردنی نیست . روزی که به آروزیش رسید . عاشق رشته ی معماری بود . و شاید حتی در تصورش هم نمی
گنجید که به دانشکده ی هنرهای زیبا در رشته ی مورد علاقه اش راه یابد .
برادرش سهراب در همان دانشگاه علوم پایه خوانده بود . ۹ سالی میشد که در استکهلم زندگی میکرد و تنها چیزی که سرمه می دانست و نباید می گفت نقش برادرش در حادثه ی سال ۷۸ کوی دانشگاه بود .
خوشحال بودکه از سیاست متنفر بود پدرش قبل از رفتن به دانشگاه او را به اتاق کارش احضار کرد .
دخترک با ملایمت خود را به اتاق پدر رساند .از او حساب می برد . پدرش در خانواده ای نظامی تربیت یافته و حال سردبیر
روزنامه بود .
بعد از در زدن وارد شد .

دانلود در ادامه مطلب

  • تاریخ : ۱۳ام اردیبهشت ۱۳۹۵
  • موضوع : پاتوق
  • بازدید : 19 views
  • نظرات : بدون نظر

دانلود رمان ۵۰ سایه خاکستری

۵۰ سایه خاکستری ، پنجاه سایه خاکستری ، دانلود ۵۰ سایه خاکستری ، کتاب ۵۰ سایه خاکستری ، کتاب پنجاه سایه خاکستری ،

http://rouzegar.com/wp-content/uploads/2014/10/1_50ShadesofGreyCoverArt.jpg

۵۰ سایه خاکستری ، پنجاه سایه خاکستری ، دانلود ۵۰ سایه خاکستری ، کتاب ۵۰ سایه خاکستری ، کتاب پنجاه سایه خاکستری ،

پنجاه بْعد گری رمانی اروتیک از ای. ال. جیمز نویسندهٔ بریتانیایی است. پنجاه سایهٔ خاکستری که اولین جلد از این سه‌گانه است در ۲۰ ژوئن ۲۰۱۲ منتشر شد. وقایع این رمان که در سیاتل ایالات متحدهٔ آمریکا رخ می‌دهد به بیان روابط عاطفی عمیق میان آناستازیا استیل، دختری باکره و فارغ‌التحصیل رشتهٔ ادبیات و کریستین گری، کارآفرین بانفوذ و ثروتمند می‌پردازد.  این رمان به دلیل تصویر کردن صحنه‌های بی‌پردهٔ سکس و مجموعه‌ای از گرایش‌های رفتاری بی‌دی‌اس‌ام نظیر مهاربندی/نظم، سروری/بردگی و سادیستی/مازوکیستی به موفقیتی عظیم رسیده‌است

۵۰ سایه خاکستری ، پنجاه سایه خاکستری ، دانلود ۵۰ سایه خاکستری ، کتاب ۵۰ سایه خاکستری ، کتاب پنجاه سایه خاکستری ، .

پنجاه سایهٔ تیره و پنجاه سایهٔ آزاد عنوان دومین و سومین جلد از این ۳ گانه است. این اثر ادبی توانست عنوان پرفروش‌ترین کتاب الکترونیک فهرست نیویورک تایمز و آمازون را در سراسر جهان از جمله بریتانیای کبیر و ایالات متحده آمریکا از آنِ خود کند.  از دیگر موفقیت‌های تجاری این رمان در جهان، می‌توان به فروخته شدن ۴۰ میلیون نسخه در ۳۷ کشوری که فروش داشته و شکستن رکورد سریع‌ترین فروش کتاب با جلد کاغذی که متعلق به مجموعه داستان‌های هری پاتر بود، اشاره کرد

۵۰ سایه خاکستری ، پنجاه سایه خاکستری ، دانلود ۵۰ سایه خاکستری ، کتاب ۵۰ سایه خاکستری ، کتاب پنجاه سایه خاکستری ،

اولین بار ای. ال. جیمز رمان را با نام ارباب جهان و به صورت اپیزودیک با تخلص “اسب یخیِ ملکهٔ برف” (Snowqueen’s Icedragon) در وب‌گاه‌های فن فیکشن پست کرد. ارباب جهان بر گرفته از طرح فن فیکشن گرگ و میش است که سابق، جیمز آن را نگاشته بود. در اصل سه‌گانهٔ پنجاه سایه‌گری نسخهٔ گسترش یافتهٔ فن فیکشنی از گرگ و میش است و شخصیت‌های اصلی رمان (آناستازیا استیل و کریستین گری) الهام گرفته از شخصیت‌های گرگ و میش به نام بلا سوان و ادوارد کالن هستند. جیمز بعد از این‌که با بازخوردهایی منفی نسبت به محتوای سکس عریان رمان مواجه شد، داستان را از وب‌گاه‌های فن فیکشن برداشت و آن را به وب‌گاه خود (FiftyShades.com) منتقل کرد. او به دنبال استقبال خوانندگان و مشهوریت رمان در دنیای مجازی، ارباب جهان را از وبش برداشت و آن را دوباره بازنویسی کرد. هم‌چنین نام کتاب و شخصیت‌های اصلی را تغییر داد و مجوز انتشار آن را اولین بار با نام پنجاه سایهٔ خاکستری به یک نشر مجازی کوچک استرالیایی به دو صورت کتاب الکترونیک و چاپ بنابر تقاضا واگذار کرد. انتشارات وینتیج بوکز توانست حق امتیاز چاپ این سه‌گانه را برای ایالات متحده آمریکا در ۱۰ مارس ۲۰۱۲ به دست آورد

۵۰ سایه خاکستری ، پنجاه سایه خاکستری ، دانلود ۵۰ سایه خاکستری ، کتاب ۵۰ سایه خاکستری ، کتاب پنجاه سایه خاکستری ، .

استفانی میر نویسندهٔ گرگ و میش دربارهٔ این رمان پر فروش گفته‌است: «من کتاب را نخوانده‌ام، این واقعاً سبک مورد علاقهٔ من نیست، اما در موردش حرف‌های زیادی شنیدم… (جیمز) دارد کارش را خوب انجام می‌دهد. عالیه.»

انلود رمان ایرانی, دانلود رمان دختر خراب, دانلود رمان دختر خراب بدون سانسور, دانلود کتاب اندروید, دختر خراب, رمان ایرانی, رمان بدون سانسور, رمان دختر خراب, رمان عاشقانه, رمان موبایل

دانلود رمان دختر خراب برای موبایل و تبلت

رمان دختر خراب

دانلود کتاب رمان دختر خراب,دانلود رمان عاشقانه,دانلود رایگانرمان دختر خراب,دانلود رمان دختر خراب بدون سانسور,دانلود رمان دختر خراب,دانلود رمان ایرانی

دانلود رمان دختر خراب

خلاصه ای از رمان دختر خراب

رمان

نمیدونم باید چی بگم و از کجا شروع کنم اما بهترین کلمه برای شروع بدبختی و بدشانسیه

دو تا بچه بودیم و البته تنی هم نبودیم من و برادرم کیوان…….پدرم عرق خور و معتاد و ……..هر اشغالی

که نباید باشه بود و مادر هم از اون بد تر یه زنیکه خیانت کار تمام عیار که وقتی بابام یه ماه یه ماه میرفت

و پیداشت نمیشد خرج ما رو از طریق خود فروشی میداد.بابام که معتاد بود و مواد فروش مادرم هم خود

فروش و سبزی پاک کن……….تو یه خونه اشغالی و ۷۰ متری تو جنوب تهران زندگی میکردیم شرایطم

رمان دختر خراب

زود منو با دنیا و زندگی اشنا کرد و تو ۱۵ سالگی عاشق این بودم که یه دوست پسر داششته باشم اما نمیشد………از کیوان میترسیدم کیوان ۴ ۵ سال از من بزرگ تر بود و خودش هم اخره کثافت و دخختر باز اما با این حال رو من خیلی غیرت داشت…..تا دبیرستانی شدم حواسش رو بیشتر جمع کرد و گیر دادناش بیشتر شد…….بابا افتاد زندان و دیگه ما ت دوسال نمیدیدیمش مامانم هم فحش میداد به بابام و میگفت بهتر که دیگه سرخر تو این خونه نیست کیوان بچه این بابا نبود و بچه اون شوهر قبلیه مامانم بود که مرد خوبی بود اما بدبخت اخرشم میفته و میمیره………کیوان از مامان فحش نمیخورد.اما من بدبخت تا به کارای مامان اعتراض میکردم باید فحش میشنیدم….

دانلود رمان دختر خراب

تو هم از تخم همون مرتیکه نسناسی

داشتم میگفتم……….مامان هر شب دیر میومد خونه ارزوی یه روز خوب بودنش رو به گور میبردم کاش بابا داشتم کاش مامان خوب داشتم کاش و کاش و کاش پیکان میددیدم دلم ضعف یرفت چه برسه به یه بچه ای که یه دستش تو دست ننش باشه و یکیش تو دست باباش……….گیر دادنای کیوان شروع شده بود……..یه ربع دیر از مدرسه برمیگشتم داد بیداد میکرد و فحشم میداد اما کتکم نمیزد فقط تهدید میکرد تهدیدایی که ترس رو تو وجودم مینداخت……………

دانلود رمان دختر خراب,دانلود رمان دختر خراب بدون سانسور,دانلود کامل رمان دختر خراب,دانلود رمان دختر خراب رمان دختر خراب بدون سانسور برای موبایل,دانلود رمان دختر

دانلود رمان دختر خراب

نسخه جاوا با فرمت Jar

نسخه آندروید با فرمت Apk

نام رمان : حلقه گمشده

نویسنده : محمد علی سجادی

همین که عکس «او» در عینک سیاهش افتاد، ایستاد. صورت و حالتش همان بود انگار، ولی نه در آن لباس: روپوش روسری سفید. برشت تا باور کند خواب و خیال نبوده. داغ شد؛ نیرویی ناشناخته، کپک ته نشین شده ی ته وجودش را شکافت و بالا آمد. چرخید. نبود. جز خودش در شیشه ی تیره و تار لباس فروشی. پیش از این هم چندبار برای پیدا کردن آن زن قرمز پوش مجنون، دور مجسمه ی فردوسی، پرپر زده بود بی حاصل. تندی دویده سمت خودرواش که از ترس ماموران راهنمایی و رانندگی توی کوچه ای پنهانش کرده بود. نرسیده به خیابان شهید نجات االلهی پیچید به وچه. سوار رنوی کرم رنگش شد. خیره ماند به عکس برگردان پلنگ سیاهی که به گوشه ی راست شیشه ی جلو چسبیده بود. با نیش استارت، پلنگ غرید انگار. لرزید. تنظیم موتورش به هم خورده بود. وارد خیابان که شد، راند سمت چهرراه ولی عصر. از روی پل حافظ که بالا رفت، به یاد آورد باید از همان اول به خیابان نجات اللهی می رفت و می زد به کوچه پس کوچه ها. چون بی اختیار وارد طرحترافیک شده بود. نمی توانست برردد. گاز داد و از روی پل گذشت. کامیونی هیجده چرخ، تیره و خاک آلود، توی سرازیری نفسش را بند آورد یک باره. جرئت سبقت گرفتن نداشت. گذاشت تا سنگین و تنبل دور شد. نشد نفس تازه کند. مامور راهنمایی و رانندگی توی قاب خودرواش هجوم آورد:« کجا بود این لعنتی؟» پیاده که شد پوزه ی خودروی راهنمایی و رانندگی را دید سر کوچه ی تنگ، نزدیک چهارراه ولی عصر که به او پوزخند زد انگار. این طور پنهان شدن به نظرش ریا کارانه آمد. ایستاد برابر مامور. اهل التماس کردن نبود. با حرص، برکه ی جریمه را رفت و راند سمت میدان انقلاب. میلی درونی او را می کشاند طرف دانشگاه: نرده های سبز. پریدن از روی میله ها. چه طور توانسته بود؟ و آن روز بارانی؟
« می خوام خودمو بکشم.!»
میدان انقلاب هنوز از هیاهوی و آتش می سوخت در حافظه اش. توی خیابان بلوار، قدم به قدم خاطره ها نگاهش می کردند. لا به لای تار عنکبوت شاخه ها، به جست و جوی گنجشک های گمشده گشت. و کلمه ی میچکا شیرین نشست در خیالش. از میدان ولیعصر که می گذشت، باز هم مامورن راهنمایی و رانندگی موی دماغش شدند. کم مانده بود از کوره در برود.
« می خوام خودمو بکشم!»
صورت عروسکی او را به یاد آورد که به رنگ لباس استاد زیوری بود. استاد، خوش پوش و جوان، با صورتی دو تیفه، تخت و خوشگل، چشم های آبی روشن، انگشتش را مثل نیزه ای طرف نیلوفر سعادتی نشان رفته و گفته بود « من استادتونم، نه معشوقه تون!» تصویر نیلوفر ترک برداشت.
« می خوام خودمو بکشم!»
خودش را به یاد آورد بی چشم بستن: موهایی سیاه، چشم های هوشیارش توی آن صورت کشیده، استاد زیوری را مذمت کرد. باصدایی تیز و رسا گفت:
– شما این همه در باب عشق و عرفان داد سخن می دین، اون وقت اظهار علاقه ی صادقانه ی این دختر عاشقو کفر و خطا می دونین؟
و به موقع روی پدال ترمز کوبید و در محاصره ی خودروهای دیگر، پشت چراغ قرمز ماند. سرخی چراغ با صورت استاد زیوری به هم آمیخت. عروسک شکسته، پقی ترکید. هق هقش همه را متاثر کرد و از ملاس بیرون زد و او بُراتر از قبل، عمل استاد زیوری را خودنمایی قلمداد کرد و استاد را وادار کرد تا زخم خورده و خونی فریاد بزند« برو بیرون.» و شیشه ها بلرزد. رای رسیدن به نیلوفر از محوطه ی چمن گذشت و از نرده های سبز پرید و عابران را متعجب کرد. نیلوفر تندی از کنارش گذشت. با یک پرش خودش را رساند به او. صداش کرد. نیلوفر اعتنایی نکرد. همان طور سر کنده می رفت. به یک آن بازوی چپ نیلوفر را گرفت و از پشت سر، چرخاند طرف خودش. چشم های سرخ و پر از اشکش، پس تارهای کمی بورش پیدا و ناپیدا بود. ملتهب، دست او را پس زد و خواست تا ولش کند و بگوید:« می خوام خودمو بکشم!»
تردید در لحن دردناکش نبود انگار. با این حال سعی کرد جدیش نگیرد. اما نیلوفر جری تر از پیش فریاد کشید که این کار را خواهد کرد. روجا خودش را نباخت، با همان لحن پیشین پرسید که « چه طوری؟» و نیلوفر که می لرزید، کلمه ها را خورده و نخورده گفت:« هر طور که بشه.» پس آن صدای ظریف، وجود خرُد شده ای را که دست و پا می زد، حس کرد. با این حال تغییر حالت نداد. به شوخی گفت:« بفرما ببینم می تونی یا نه؟!» نیلوفر سراپا احساس، نگاهی کرد به هجوم خودروها ریزو درشت در خیابان شاه رضا. کامیونی تنوره کشان راه باز می کرد و می آمد سمت میدان بیست و چهار اسفند. مصمم شد. از پل عابر پیاده که رد شد و پا تو خیابان گذاشت. در مسیر کامیون هیجده چرخ که نعره کشان می آمد ایستاد. روچا، شبح راننده را دید که دست بر بوق برد. طنین بوق که به نعره ی پلنگی وحشی می ماند، نیلوفر را به رعشه انداخت. تندی برگشت و خودش را پرت کرد در آغوش روجا ی کبود شده از غصه ی گناه. به بد و بیراه راننده اعتنایی نکرد و در آغوش هم ماندند. حس می کرد نیلوفر دلش نمی خواست جئت شود از او. لرزش نیلوفر زیر پوست ملتهبش رخنه کرده بود. پس نرم و دوستانه، دست را سگک بازوی او کد. کمی جداش کرد از خودش. سرش پائین بود. موهای آشفته اش به کمک چشم هاش آمده بود برای دیده نشدن. با نوک انگشتاش، چانه ی او را بالا آورد تا گردن راست کند. چشم های خیسش توان نگاه کردن به هیچ کس و هیچ چیز را نداشت. با نفسی سخت، رو به دوست تازه یافته اش گفت:« داری مسخره ام می کنی. تو دلت می گی دختره ی بُز دل!؟»
– اصلا، خیلی هم شجاعی!
– دروغ می گی!
– دروغم چیه، توی اون همه دخترای سر کلاس، فقط تویی که علاقه ات رو بروز دادی، اونم در حالی که اکثز دخترای کلاس عاشق شن!
و از یادآوری این دروغ مصلحت آمیز که گفته بود خندید. خندید که خودش را به عنوان سندی زنده جا زده بود.
– تو؟!
– آره، من؟!
– حالا که فکرشو می کنم نه، هوی و هوسه!
– من اما نه روجا. فکر می کردم می فهمه منو، با اون حرفای…
– قشنگ درباره ی عشق آسمونی، الهی، ملکوتی، ورای جسم و از این مزخرفات!
– نه، مزخرف نیس. تو نمی فهمی.
– می فهمم!
این را با تحکم گفته بود؛ ناغافل حالتی تدافعی رزمی، آن هم به شکلی مضحک به خودش گرفت و به طنز گفت « بیا با هم بجنگیم!»
نیلوفر غافلگیر شد و به خنده افتاد. جوانی علاف شیشکی بست. روجا هم چند فحش آبدار حواله اش کرد. نیلوفر غش رفت از خنده. در اوج خنده، یک باره شکست انگار. روی پنجه های پاش خم شد. پیچ و تاب خورد. روجا شانه های او را رفت. از درد او درد کشید. نیلوفر به شکمش چنگ زد تا از ادامه ی آن درد کشنده خلاص شود. امادرد، بازهرابه ای که ته معده اش رسوب کرده بود، همراه شد. دست هاش را وقت هم شدن روی جوی، به لبه ی سیمانی و ترک خورده اش چفت کرد. زهرا به را آب کم جان برد. نیلوفر زیر سایه و پناه روجا دلگرم شد. روجا با دستمالش دور غنچه ی دهان او را پاک کرد. صورت عروسک مانندش، رنگ باخته تر از پیش شده بود و دو تیله در هاله ی چشم هاش دو دو می زدند. با لحنی حاکی از همدری جویا شد که آیا می خواهد او را به دکتر برساند، یا نه؟
– نه، نه!
– پس برسونمت خونه؟
– نه، نه، نمی خوام مامانم منو با این حال و روز ببینه.
و پرسه زنان از چهارراه به طرف خیابان پهلوی پیچیدند. در دالان باریک و بلند درختان پیاده رو، زیر تاقبست شاخه های سبز که گنجشک ها به غوغا بودند، دور شدند.
چه قدر زلال و شفاف این تصاویر را به خاطر داشت. می خواست دور بزند و برگردد و همان مسیر را طی کند، آن هم پیاده.
– روز اولی که تو دانشکده دیدمت، خیالم نمی رسید این همه نازک دل باشی. کم حرف و سر به زیر و تی نیش مامانی، خیالم از این دختر لوسای عصا قورت داد ای!… به هر حال شانس آوردی، چون تو دانشکده، یکی دو تا زبل مچ شو گرفتن و اون مجبور شد، این بازی رو راه بندازه و بگه مثلا اهل این حرفا نیس، وگرنه کارِت تموم بود دختر؟ استاد کهنه کاره!
نیلوفر با خنده ی روجا، شورابه ای که بر زبانش نشت کرده بود فرو داد و نفسی کشید و گفت « آره، تو نجاتم دادی.» رو جا گفت:« ما اینیم!» و باز حالت پهلوانی خیالی به خودش گرفت و با باد تو لپ هاش نیلوفر را بیشتر خنداند و گفت« اما خدا داد برسه فردا رو.» و غش غش خنده شان گنجشک ها را پراند. و آن دو چهار راه تخت جمشید را رد کردند. حرف شان گل انداخت:
– باغدارین؟
روجا گفت که باغ، مال عموها و عمه هاش است. چرا که پدرش سهم اش را همان سال ها واگذار کرده بود به بردرش تا بتواند دکانی بخرد در تهران.
– البته چل پنجاه پارچه ده و باغ داشتیم که گَت آقامون ته شو بالا آورد.
– چی چی ؟!
– گَت آقا یعنی پدر پدربزرگ مون. ندیدمش اما می گن انگار جبروتی داشته، هوپ!
و باز باد تو لپ هاش انداخت. دست هاش را مثل دستگیره ی فنجانی دو طرفه دور بدنش گرد کرد، شکمش را جلو داد، ابروهاش را در هم گره زد، مضحکه ای تا نیلوفر بخندد به او.
حالا به نظرش آن تصویر، بیشتر به قورباغه ی چاقی می ماند که به درد قور قور کردن می خورد. شبیه خوابی که نیمه های شب بیدارش کرده بود: جسدی شده بود توی آبی ساکن و کپک زده، با تاول های سبز بر بدنش.
چه طور نیلوفر دل داده بود به او؟ باید می بالید به خودش؟ شاید همراه شدنش با نیلوفر، ناشی از همین غرور بود؟ شاید می خواست خودش را به رخ پدر و مادر نیلوفر بکشاند و با غرور بگوید:« بیایید بگیرید این عروسک تان را. اگر نگرفته بودمش، زیر چرخ های آن هیولا خرد شده بود!» این را نگفته بود. با نیلوفر هم قدم شده بود.
عطر گل های رنگ به رنگ و ناشناخته ای که تا به آن زمانی نبوییده بود، زیر آسمانِ سرمه ای خوش رنگ، جذبش کرده، به آنی حسرت آن خانه در جانش نشسته بود. احساس می کرد که نیلوفر گذاشته بود تا نگاه او از آن همه گل و گاه سیر شود.
– سلام مامان!
با صدای معذب نیلوفر برگشته بود به سمت ساختمان؛ ناغافل، زنی بالا و بلند و ترکه ای را با پیراهن و شلواری چسبن و شیک دیده بود، مثل مجسمه ای روی ایوان. نیلوفر رنگ و رو بخته، الکن و درهم چیزهایی گفت درباره ی دیر آمدنش. زن همان طور بی حرکت، با انگشتان مخفی توی دست هاش، موهایی که انگار دستی ناپیدا محکم از پشت سر کشده بودش و جیغی ماسیده زیر صورت بزک کرده اش، منتظر، نگاه شان می کرد. سکوتش سئوال برانگیز و در عین حال مرعوب کننده بود. به ویژه چشم های درشت و مژه های بلند و ریمل زده اش، زیر آن قوس تیز و نازک ابروش. هر دو پای پله درمانده بودند. نیلوفر مثل شناگری که شنا کردن را از یاد برده باشد، دست و پا می زد که روجا به کمکش آمده و گفته بود:« خانم، حال شون خوب نبوده.»
مادر نیلوفر متقاعد نشده بود. پیدا بود اصلا از حضور او راضی نبود. روجا خواست چیزی بگوید که نیلوفر، با نگاهش مانع او شده بود. از پله ها که بالا می رفتند، پرسید:« ببینم، زن باباس؟»
– مامانمه.
– غلط نکنم، اصل و نسب ارتشی داره؟
– آره، پدر جونی از اون رده بالایی هاس.
و تابلوی بزرگ «پدرجونی» را در لباس ارتشی، بالای پله ها شناخت، که شباهت زیادی به مادرِ نیلوفر داشت. پله ها را یکی یکی بالا رفت و به شوقش افزوده شده بود. چند اتاق، گلدان های کوچک و بزرگ، تابلوها و پنجره ها با پرده هایی در باد، که چشم را به منظره های شمیران دعوت می کرد.
باید می راند سمت آن خانه؟ آیا هنوز هستند؟ آیاد از دیدن او، مثل همیشه ناراضی می شوند؟
همان شب، وقتی صدای اتو کشیده و مؤدب پدر و مادر نیلوفر را از پشت در شنیده که پرسه زدن نیلوفر را با روجا برازنده ی او ندانستند، از اتاق بیرون زده بود. وقت پایین رفتن از پله ها، وقتی نیلوفر پریشان حال راه بر او بسته بود، به او فته بود:« نه دیگه نیلی جان، دیر وقته، ما یه لا قباها بالاخره خونه ای هم داریم. باشه بعدا با تعیین وقت و لباسای پلوخوری خدمت می رسیم!»
بر این مثلا طعن و کنایه خندید و دنده را عوض کرد.
فرداش، وقتی به دانشکده رسید از دیدن عروسک شکسته، که تغییر وضع داده بود و مثل او لباس پوشیده و موهاش را از فرق باز کرده و بافته بود جا خورد. نیلوفر از دیدن ناجی اش شکفت. بغلش کرد و او را بوسید و گزارش مفصلی داد جز به جزء از آن چه بعد از رفتن روجا اتفاق افتاده بود: سر شام روزه ی سکوت گرفته، یادداشت ها و خاطرات پر سوزو گدازش را سوزانده، حتا عکس استاد زیوری را هم توی آتش انداخته، آسوده با یاد او خوابیده، اما کابوس رهاش نکرده. بی خواب، روی آمدن به دانشکده و رو به رو شدن با دانشجوها و استادها را نداشته. «اما یاد تو منو کشوند این جا!» روجا به شوخی گفت رابطه شان دارد خطرناک می شود، و گفت کابوس مادر او را دیده که با ناخن های بلند و قرمزش می خواست چشم های او را از کاسه در بیاورد. نیلوفر متبسم گفت:« به ظاهرش نگاه نکن روجا، دائم داروی اعصاب می خوره.»
توی کلاس کنار هم نشستند. سعی کردند با حرف زدن ازچیزهای دیگر، اتفاق روز قبل را از خاطر هم کلاسی هاشان پاک کنند. طوری که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده. نیلوفر اما نتوانسته بود بر تشویشش غلبه کند. دائم از زیر میز، دست های روجا را توی چفت دست هاش فشار می داد. آن ساعت از درس، نیلوفر به هیچ وجه تحلیل استاد زیوری را از شعر «الا یا ایهاالساقی…» نفهمید. روجا با او برخورد کرد:
– این طوری دووم نمیاری و ذره ذره تلف می شی دختر… ببینم تو به کارت ایمان داشتی یا نه؟
– آره خب!
– اگه آره خب، واسه چی آب می شی از خجالت؟
در کلافسر در گم خودروهای میدان ونک درماند. انگار توی سکون سبز آب حل می شد؛ پوستش از تاول های ناپیدا گز گز می کرد و می سوخت. این همه تقلا کردن و این طرف و آن طرف رفتن توهمی بود گویا. فرو می رفت در خلا. روزنه ای زلال، نرم نرمک گودال وجود او را پر کرد. از میان دایره هایره های سربی و پرتلالو، گلی سفید جوشید. پیراهنی از دل حوض کوچک شان بالا آمد. مادر روجا، همان طور که پیراهن را می چلاند، زیر شر شر بی وقفه ی آب روی پاشویه، به طرف در برگشت. امیر، هفت ساله، آخرین ضربه را به توپ پلاستیکی قرمزش زد، رفت سمت در. از دیدن نیلوفر پشت در شرم کرد. سلام نیلوفر را زیر لبی جواب داد. روجا تو گودی حیاط، رختی چلاند و خسته، لبخندی به لب آورد و از او خواست که به درون بیاید. نیلوفر، از سه پله ی کوتاه سیمانی پایین رفت محتاط. امیر که در را بست، روجا رخت آب کشیده را توی تشت قرمزشان ول کرد. دستی به آب زد. پیش آمد. نیلوفر او را بوسید و عرق صورت دوست با گونه هاش یکی شد. روجا مادرش را که خسته و نفس زنان پیش آمد، معرفی کرد. نیلوفر با حجب و غریبگی اظهار خوشوقتی کرد و از آن آشنایی و گفت:« روجا جان خیلی تعریف تونو کردن.
– خوبی از خودتونه دَتِر جان.
مادر روجا که او را صمیمانه بوسید، تشکر کرد. مادرروجا، با تعریفی که روجا داده بود از نیلوفر، او را به چشم از ما بهتران دید و سعی کرد دستپاچه نشود. ذوق زده به روجا گفت که مهمانش را ببرد به اتاقش تا خودش باقی رخت ها را بشویید و آب بکشد.
– بذار این دو تیکه رو هم بشورمش، شرش کنده شه.
– بده آخه!
– نگاه به سر و وضعش نکن، از خودمونه، مگه نه؟
نیلوفر که روی پله ی متصل به ایوان می نشست گفت که همان جا راحت است. روجا، اصرار مادرش را به شوخی و خنده برگزار کرد و او به ناچار تسلیم شد. به طرف تشت و رخت های شسته برگشت و گفت:
– اماناز دست تو نخشه کیجا.
روجا که رختی دیگر را توی آب فرو برد، رو به نیلوفر گفت:« رفت رو موج اف ام!» مادر دندان سایید و رخت را پیچاند.
– آلانه این قد از دسم دلخوره که می خواد درجا شوهرم بده!
مادر کمر راست کرد و گفت:« آره والا!» نیلوفر خندید و امیر را دید با استکان نیمه پری توی نعلبکی پر از جایی که تو دستش لق می خورد. نیلوفر ذوق کرد. او را بوسید. امیر چای را داد به او و با سرخی شرم روی گونه هاش به اتاق برگشت. روجا که لباسی آبی را دل پر آشوب آب فرو برد گفت:« میچکا داینه!»
مادر دلش غنچ زد و خندید. نیلوفر مانده چه بکند با چای، پرسید:« اینم ترجمه نشدنیه؟» روجا رخت را پیچاند و گفت:« وقتی بچه ها چیزی را می آورند این مثل را می زنند.» امیر که با فقدان برگشت، نیلوفر با دست های ظریف و کار نکرده اش قندی برداشت و امیر نگذاشت او را ببوسد. قندان را کنار دست او گذاشت و به سر بازیش برگشت. نیلوفر قند را به دهن برد و جرعه ای نوشید. لولید در او. دید مادر و دختر، ملحفه ی سفید و بلندی را در آب خیسانده، به سختی می پیچانند. کیفش را کنار گذاشت و به کمکشان رفت.
– نه نیلوفر خانم. ته ره به خدا نه!
– چی چی رو نه، بگیر سرشو نیلوفر، سنگینه!
نیلوفر ناشیانه در پیچاندن ملحفه کمک روجا و مادرش کرد و به کارایی روجا غبطه خورد. وقتی روی بند پهنش کردند، نیلوفر خیس خندید. مادر روجا خندان و خمیده عذر خواست و تشکر کرد. روجا معترض گفت:« ٱووو…. مگه کوه کنده… یه دفه م از این حرفا، خشک و خالی شو بهم نزده تا حالا.»
– گند و کثافتای شِه خِنِه ره می شوری نه، مگه آقات واسه این همه سگ دویی گفته ماستت چن من؟!
روجا به شیطنت و شوخی گفت:« اون یه جایی می گه که ما نیستیم!» مادر بریان شد و سرخ حمله برد به او. دور حوض چرخیدند. طنین خنده چرخید. چرخید در خلا. میان روزنه های دوار، اتاق چرخید. چرخید دو پنجره با خانه هایی بد شکل و بی قواره در قاب چوبی اش.
– چه قد دنج و خوبه.
– کجاش خوبه. یه ذره م راحت نیستیم توش. پر سوسکه، تابستونا موش داره حتا…
– عوضش…
– صمیمیت هس با نان و چای و عطر پونه در دهان!
کلاف خودروها باز نشده بود هم چنان. چشمهایش را مالید با انگشتاش تا شاید به زمان حال برگردد؛ اما گذشته زلال تر از اکنون در او نشو و نما کرد. رج تصاویر درهم و برهم آن روزها از نظرش گذشت: پارک، سینما، بستنی، لواشک، کتاب، استخر و آن روز بارانی. صورت همدمش رنگ می باخت و تلواسه ی غریبی در آن نقش می بست. جویای غیبت های طولانی اش می شد.
– ببخش نیلوفر، دیرم شده.
می دانست چه طور برمی گردد: سنگین و ترک خورده، گنگ و بی روح، می گذرد و در برگ ریزان، خیره می شود به باران. به اشیا. فرش خوش نقش خاطرات را پی می گیرد تا ببند چرا بید زده و به گریه پناه کی برد.
کاش می توانست گریه کند مثل او. باید می رفت پی اش، مثل نیلوفر در آن روزها؟ حتا آمده بوده به خانه شان و مادر از حال و هوای تازه اش گفته بود. رج کتاب های تازه سبز شده و کفش و کاپشن سربازی ِ کهنه را با دست های لرزانش نشان داده و به گریه گفته بود:« صبح، آفتاب نزده می رود و تاریکی شب بر می گردد.» شتکِ آن روزها را هنوز زیر پوستش حس می کرد:
– چی می گی روجا، مگه ما قسم نخوردیه بودیم که با هم باشیم همیشه؟
– این حرفای مسخره و احساساتی را بنداز دور.
– چی، یعنی می خوای منکر این قول و قرار بشی؟
– اشتباه کردم. عذر می خوام. ببخش منو، دیرم شده!
و دوید سمت میدان مجسمه. نیلوفر شتابان، پر پر زد پی اش. می دانست که با دیدن صادق ترک برمی دارد. آن وقت بر این بیرحمی و شکافی که ما بین خودشان می انداخت، باور داشت. آیا باید می گفته که چه طور اسیر روحی شده بود هم نام خودش.
– روجا؟!
– کی این اسمو گذاشت روت؟
– دایی م.
– می دونی معنی ش چیه؟
– مثلا ستاره صبح!
– آره، ولی منظورم کسی یه که تو باهاش هم اسمی؟
– قصه شو گفته بود آقام.
« روجای افسانه ای، سراپا سرخ، بر پلنگی شورید که ماه را بلعیده بود؛ و آن سرخ را ماه سرخی می دانست بر چشمه»

برای خواندن ادامه این رمان زیبا و جذاب لطفا لینک دانلود کتاب را از قسمت زیر دریافت نمایید

  دانلود این کتاب

  کلمه عبور: www.iranromance.com

  منبع: www.mehrpatogh.ir

صفحه 4 از 6« بعدی...23456