سوسول فا

بایگانی‌ها رمان ايراني جديد - صفحه 3 از 15 - سوسول فا - پرتال تفريحي,سرگرمي,دانلود فیلم,آهنگ

جمعه , ۳۱ شهریور , ۱۳۹۶
پخش اختصاصی
اس ام اس جدید
آرشیو
آشپزی
آرشیو

دانلود رمان غریبه ای آشنا

دانلود رمان غریبه ای آشنا

با شنیدن صدا سرمو بلند کردم به دور و برم نگاه کردم وسط خیابون بودم و راننده ماشین چپ چپ نگام میکرد یه ببخشیدیگفتم و سریع حرکت کردم خسته بودم این چند روز به هر آشنایی که میشناختم زنگ زده بودم ولی دریغ از یک کمک اره وقتی بابا بود کارتون پیشش گیر بود خوب دور و برش می چرخیدین . الان زنگ که میزنی یاجواب نمیدن یا اگه جواب میدن میگن اشتباه گرفتی ؟
به بعضیا که زنگ زدم هم رک بهم میگن مامانت که سطان داره انتظار نداری که زنده بمونه ؟ دیر یا زود میره پس خرج میکنی واسه چی ؟
اقد زورم میاد اینجور جواب میدن پول نمیدی بگو نمیدم چرا این جور میگی ؟
یعنی اگه خانواده خودشون هم بود این جور فکری میکردن االله و اعلم …..
وارد ساختمون بزرگی شدم . از ادرسی که رو روزنامه نوشته بود طبقه ۵ بود .سوار آسانسور شدم و دکمه ۵ رو فشار دادم . از اسانسور اومدم بیرون .روبروم یه در بود .خدا رو شکر همینه شرکت واردات و صادرات فرش خدایا این یکی رو خودت بخیر کن وارد شرکت شدم چشمم خورد به خانمی که پشت میز نشسته بود رفتم جلو سلام کردم
_ سلام خانم . میتونم کمکتون کنم ؟
_ ببخشید من واسه آگهیتون مزاحم شدم
_ بله . چند لحظه منتظر باشید تا خبرتون کنم
و با دست اشاره به صندلی ها کرد . روی یکی از صندلی ها نشستم و تکیمو دادم به صندلی چشمامو بستم . گیریم که اینجا منو قبول کردن ؟ یعنی تا فردا حقوق میدادن؟ چه جوری هزینه شیمی درمانی مامانو جور کنم ؟ دو دفعه نوبتشو انداختم عقب
.الان دیگه نمیشه روز به روز حالش بدتر میشه
_ خانم بفرمایید

رمان فردای آن روز برای موبایل

رمان فردای آن روز برای موبایل

خانوم وایسا خانوم کجا میری؟
الیسار- با منید؟
کس دیگه ای رو هم میبینید
به اطرافم نگاه کردم کسی نبود
الیسار- بفرمایید
– موهاتو بپوشون مگه اومدی مهمونی اینطوری عین دسته شیوید ریختیش بیرون؟
دستمو مشت کردم دندونامو محکم روی هم فشار دادم که جوابی بهش ندم با اینا نمیشد در افتاد به بدبختی بعدش نمی ارزید در حالی که موهای فرشدمو توی مقنعه جمع میکردم گفتم
الیسار- ببخشید حواسم نبود
– از این به بعد جمعش کن
الیسار- چشمم م
دلم میخواست ۳۲ تا دندونشو تو حلق بی خاصیتش خورد کنم ولی حیف که نه عرضشو داشتم نه جراتشو خدایی حیف بود اینهمه زحمتی که برای بابلیس کشیدنش متحمل شدم با اتو مو خراب کنم یا زیر مقنعه قایمش کنم ولی فعلا که زور اینا میچربید وکاری از دستم بر نمی اومد تا شروع کلاس نیم ساعت باقی مونده بود نمیدونم چرا حال وحوصله خونه رو نداشتم حالا چرا به دانشگاه واین محیط عذاب آور پناه آوردم خودمم نمیفهمم در حالی که غرق تو این افکار بودم اولین صندلی خالیی رو که چشمم دید صاحب شدم و دقیقا وسطش نشستم جوری که کسی نتونه کنارم بشینه حوصله سر خر اونم از نوع پسرشو نداشتم چند دقیقه

دانلود رمان جدید فقط برای من بخوان

روی سنگ قبر آب ریختم. گل های که خریده بودم و پرپر کردم. این جا خونه ی مادرم بود. مادری عزیز و نمونه. مادری عاشق مثل تمام مادرای ایرانی. مادری که چهار ماهه منو تنها گذاشته و رفته پیش پدرم، پدری که عاشق خانواده اش بود.
من آنا بیتا سعادت، بیست و دو ساله با چشمای بین قهوه ای و عسلی، که خیلی ها از قشنگیشون حرف می زدن. صورت گرد و استخوانی دارم. با هیکل خوبی که به قول دوستام از اون شاسی بلندها هستم و لب های که خدا خودش برام پروتز کرده. من زاده ی عشقم. از پدری هنرمند و مادری مهربان. پدرم آهنگساز بود، نه در حد بتهون، ولی خیلی از همسن و سالاش با آهنگ های که ساخته بود خاطره داشتن. زندگیمون آروم بود. اقوام پدری نداشتم، چون پدرم هم تک فرزند بود، ولی اقوام مادری با ازدواج مادرم مخالف بودن و می گفتن افت داره که مادرم با یه مطرب وصلت کنه. این شد نتیجه ی تنهایی الان من.
مطرب! چه جالب! به هنرمند چه لقب های که داده نمی شه! پدرمو تو صانحه رانندگی از دست دادیم، ولی مادرم مدت ها بود که با سرطان دست و پنجه نرم می کرد. این اواخر که واسه شیمی درمانی می رفت، دیگه نای حرف زدن هم نداشت. قسمم می داد که دیگه بیمارستان نبرمش. می گفت بذار تو خونه، تو آرامش جون بدم. وقتی منو می بری بیمارستان هر ثانیه هزار بار جون میدم. وقتی با دکتر معالجش حرف زدم؛ گفت شیمی درمانی هم دیگه جواب نمی ده؛ بذارید بیمار هر جور که دوست داره این آخر عمری زندگی کنه. حالا مامانم راحت شد. از اون همه درد خلاص شد، ولی من چی؟ من باید چی کار کنم؟ نمی دونم یعنی خودمو بسپارم به سرنوشت؟

دانلود رمان ایرانی غرور تلخ

دانلود رمان ایرانی غرور تلخ

ببینم نهار مهمون داریم؟
ژینوس بالش ها رو مرتب، توی جا رختخوابی چید و با لبخند گفت:
خاله پری قراره بیاد؛ پاشو تنبل!
اخم هام در هم رفت. ژینوس نگاهی به صورت عنقم کرد و گفت:
باز که ناراحت شدی تو.
دلیل ناراحت شدنم رو می دونی؛ نه؟
مشکل تو با خاله پریِ بیچاره چیه؟
_ با خاله پری هیچی. ولی با پسرش خیلی!
_ بله نازنازی! می دونم تو با بردیا مشکل داری. از بچگی هم می زدین تو سر و کله ی هم. من خیلی خوب یادمه!
_ دختر عمو ی آدم هم بشه زن داداشش مکافاته ها، خوب از کل زندگیمون با خبریا!
ژینوس خندید و گفت:

دانلود رمان فانوس برای کامپیوتر

با اینکه ۸ ماهی میشد که از اون فانوس نفرین شده اومده بودم بیرون ولی عادت سرساعت ۶ بیدار شدن همچنان تو وجودم مونده بود. مثل خیلی عادت های دیگه ای که هنوز باهام بود.
یه بلیز آستین بلند سرمه ای ویه شلوار مشکی از توی لباس هام که چندان زیاد هم نبود بیرون کشیدمو رفتم داخل حمام. بعد از یه دوش سرپایی موهام روخشک کردم وبا اینکه هنوز یکم نم داشت بالای سرم جمع کردم و از پله های طبقه ی سوم ساختمونی که هنوز نمیدنستم دقیقا من چی کارشم پایین اومدم.
عماد ساعت ۹ قرار داشت ومیدونستم که آماده شدنش یک ساعتی طول میکشه وبیدار کردنش نیم ساعت. بعد از بلند شدن صدای چایی ساز خاموشش کردمو دوباره از پله ها بالا رفتم. اتاق عماد مثل همیشه شلوغ وریخت وپاش بود. بااینکه هرصبح اتاقش رو تمیز میکردم ولی نمیدونستم که چی کار میکنه که اینجا اینجوری بهم میریزه. دمر روی تخت افتاده بود وگوشه ی تیشرت مشکیش رفته بود بالا وعضله های کمرش رو به نمایش گذاشته بود. موهای سفیدی که تک وتوک روی شقیقه اش
دراومده بود بین اون همه موی مشکی حسابی خودنمایی میکرد. نگاهی به صورت برنزه اش که توی خواب درست مثل پسربچه ها میشد انداختم و لبخندی ناخودآگاه روی لب هام نشست.
همونجوری که پرده ی اتاقش رو میکشیدم وسعی میکردم کار بیهوده ی تمیز کردن اتاقش رو واسه باز هزارم بدون نقص انجام بدم صداش میزدم: عماد….عماد. پاشو دیگه….. ساعت ۹ با رضایی قرار داری ها. حواست هست!؟ عماد!!! پاشو دیگه. جمله ی آخرم رو باحرص ودر حالی که جاسیگارش رو توی سطل آشغال خالی میکردم گفتم. سرجاش نیم خیز شد و با زور روی تخت نشست وباچشمایی که هم پف کرده بود وهم قرمز شده بود نگاهم کرد. به غرغر کردن ادامه دادمو گفتم: چرا همیشه ی خدا صبح ها اتاقت اینجوریه؟؟؟

دانلود در ادامه مطالب

دانلود رمان چشم های وحشی pdf

 دانلود رمان چشم های وحشی pdf

مثل روزهای دیگه با صدای جیغ مامان از خواب پریدم . به زور لای یکی از چشمام رو باز کردم که دوباره مامانم جیغ کشید و گفت :
– ساعت دو نیمه نمیخوای پاشی ؟
غلتی زدم و با صدای خواب آلودی گفتم :
– الان بلند میشم .
مامانم چپ چپ نگام کرد و از اتاق رفت بیرون . دوباره سرم رو چسبوندم به بالشت و چشم هام رو بستم . هنوز توی شوک صدای مامان بودم که اینبار از توی حال صدای انفجار حنجره اش رو شنیدم :
– رها
بدون تمایل سرم رو از لای بالش بیرون کشیدم و دو تا چشم هام رو که فکر می کنم یه عالمه پف کرده بود ، باز کردم . به زور روی تخت نشستم و خمیازه ای کشیدم که احساس کردم الانه که دهنم پاره بشه . پاهامو از زیر پتو بیرون کشیدم و روی زمین گذاشتم . با اینکه تابستون بود من بازم پتو روم می انداختم . از تماس پاهام
با زمین مور مور شدم ولی بالاخره با کرختی از روی تخت بلند شدم .
پاهامو رو زمین کشیدم و به سمت دستشویی رفتم . رو به روی آینه که وایسادم یه لحضه از قیافه ی خودم ترسیدم .شبیه اورانگوتان شده بودم . از تشبیه خودم خنده ام گرفت . چشمام لای یه من پف گم شده مثل چینی ها . دماغم باد کرده بود . موهام هم به هم گوریده بود یعنی قیافه ام به گودزیلا می گف زکی !
بالاخره از قیافه ی خوشگلم دل کندم و از دستشویی بیرون اومدم . بر خلاف همیشه آروم آروم از پله ها پایین آمدم و به سمت آشپز خونه رفتم . اتفاقا بابا و مامان و رامتینم سر میز بودند و داشتند ناهار می خوردند . نشستم جلوشون و سلام کردم . بابا یه نگاه مهربونی بهم کرد :
بابا – ساعت خواب ماشالله بابا جون یکم از این خوابو به ما هم بده !!
– قابل نداره زیاد دارم از اینا

لینک دانلود در ادامه مطالب

رمان عاشقانه و ایرانی چشمهایت

دختر جوان آخ بلندی گفت و اخمهایش در هم رفت منشی با شتاب جلو آمد:
_خانم مهندس حالتون خوبه؟ !
ابروهای خوش حالت دختر درهم رفت:
_نه پس دارم برات ناز میکنم ! حواسمو پرت کردی !
بعد صدایش را بالاتر برد:
_صدبار به مش رحیم گفتم قفل این کمد وامونده رو درست کن ! میخش اندازه میخ طویله زده بیرون !
دستش را به کمر گرفت و غرغرکنان به سمت دستشویی رفت .منشی تند تند به سخن آمد:
_چشم چشم حتما” بهش میگم. خانم مهندس میخواید کمکتون کنم ببینم خدایی ناکرده کمرتون…
_لازم نکرده شما تشریف ببر بیرون !
منشی دیگر ماندن را جایز نداشت حتی یادش رفت پیغام را برساند با عجله بیرون رفت و در رابست !
دختر مانتویش را بالا زد و غرغرکنان گفت:
_وحشی یواش تر ! در شکست ! ارث بابات نیست که !
پشت به آینه شد و مانتو و لباسش را کامل بالا زد ! آهی کشید کمرش به اندازه چهار پنچ سانت کبود و قرمز شده بود چشمهایش کمی بالاتر رفت و نا خود آگاه رنگ غم گرفت.مدتها بود که نمیخواست به آن خطهای روی کمرش که گوشت اضافی آورده بودند بنگرد ! تنها بر غمش افزوده میشد به خاطر آورد روزی که حواسش
نبود و جلوی بهگل لباس عوض کرده بود .بهگل با تعجب به زخمها نگریسته بود چیزی نپرسید اما تمام چشمهایش دنبال جواب بود که این زخمها جای چیست؟ !
لباس را پائین کشید و با عجله بیرون آمد .پاکت را روی میز دید دوباره فحشی نثار منشی کرد:
_دختره ی فضول ! به خاطر همین پاکت که اومدم قایمش کنم اون میخ طویله رفت تو کمرم !

دانلود در ادامه مطالب

دانلود رمان چیک چیک عشق

chik-chik

محکم سر جام ایستادم که از خطر له شدن زیر دست و پای این جمعیت منتظر به ورود در امان بمونم! با بسته شدن در و حرکت دوباره ی مترو فکر کردم حالا خوبه با این حجم مسافر و این هوای سنگین یهو وسط تونل بایستیم!
از فکرشم وحشت داشتم، نفسم رو دادم بیرون و سرم رو گرم نگاه کردن به زن فروشنده ای کردم که داشت تبلیغ سرویس های بدلیجاتش رو می کرد.
همیشه این ها رو که می دیدم فکر می کردم چقدر سخته براشون هر روز با این کیسه های سنگین توی مترو خط عوض کنند و دو ساعت در مورد یه انگشتر و این که رنگش نمی ره سخنرانی داشته باشند؛ آخرشم دو تا دختر کم سن و سال احتمالا یه دستبند ارزون قیمت می خرند، همین!
بالاخره از شر این شلوغی راحت شدم و اومدم بیرون، آینه ی کوچیک کنار کیفم رو آوردم بیرون و نگاه سرسری به ریخت و قیافم کردم. خوب بودم هنوز، بالای شالم رو یه کم صاف کردم و موهای تازه کوتاه شدم رو با دست مرتب کردم. آینه رو پرتاب کردم ته کیف و دوباره راه افتادم به سمت بیرون. به آدرس توی دستم نگاهی کردم، شرکت تبلیغات و طراحی بیتا طرح، خودشه!
طبق معمول وقتایی که استرس می گیرم انگشت های دستم رو تند تند شکستم و رفتم تو، طبقه سوم. پشت در چوبی قهوه ای که رسیدم پوفی کردم و با بسم ا… دستم رو گذاشتم روی زنگ.
یه دختر خوشرو و ریزه میزه که می خورد هم سن خودم باشه، شایدم یه کم کمتر، در رو باز کرد.
– سلام.
– سلام عزیزم، بفرمایید داخل. آقای نبوی نیستند رفتند چاپخونه اگر می خواید طرح رو خودشون بزنند باید یه کم صبر کنید.
ماشا.. پشت هم توضیح می داد. همین که نشست رفتم کنار میزش و گفتم:
– ببخشید اما من برای طراحی اومدم.
– بله متوجهم، اما گفتم که آقای نبوی نیستند خانومی.
– منظورم اینه که من برای کار اومدم، از طرف آقای جلیلی.
داشت با بی سیم توی دستش شماره می گرفت. قطع کرد و گفت:
– آهان شما خانوم صمیمی هستین؟
لبخندی زدم و گفتم:
– بله صمیمی هستم، الهام.
– خوشبختم منم میترا محمودی. می تونی منتظر بمونی تا نبوی از چاپخونه بیاد، این روزا کار زیاده و کارمند کم! اینه که این بنده خدا یه تنه همه ی مسئولیت ها رو داره به دوش می کشه.
– درسته، منتظر می مونم.
– زود میاد، بفرمایید.

لینک دانلود ددر ادامه مطالب

دانلود رایگان رمان عاشقانه قسم

ghasam

تازه وارد هیجده سالگی شده بودیم من و برادرم تازه امسال درسمان را به زور تمام کردیم آخر سال های پایانی درس ما برابر شروع جنگ شده بود و حالا که دوسال از شروع آن می گزشت بلاخره تمام کردیم و شدیم دیپلمه پایان یافتن درس ما برابر شد با سربازی رفتن محمد و این برای پدرم که تنها امیدش به تنها پسر ته تغاریش بود
یعنی فاجعه .برای اون قابل فهم نبود که پسرش را برای سربازی بفرستد آن هم کجا میان توپو تانک و مسلسل.
من و محمد سومین و چهارمین بچه های پدر و مادرم بودیم که مادرم سر به دنیا آوردن ما دوتا از دنیا رفته بود قبل از ما دوتا دختر وجود داشت هما و هاله هما ۲۶ ساله بود و ازدواج کرده بود و یه بچه ی یه ساله داشت ولی هاله تازه ۲۲ سالش شده بود و نامزد داشتمنم با تفاوت پنج دقیقه ای زودتر از محمد متولد شده بودم واسه همین خواه نا خواه یه حس بزرگی در من بود و نسبت به محمد احساس نگرانی و مراقبت می کردم.
ولی پدرم ؛ او پسر یه خانواده ی پر دختر بود کلا تو خانواده ی پدرم پسر کمیاب بود و اکثرا دختر بودند وبرای همین ها پدرم خیلی دلش می خواست که بچه هایش همه پسر باشند ولی تقدیر طور دیگری بوده تا اینکه بعد از دو دختر مادرم دوباره حامله می شه ولی این بار برعکس دوبار گذشته که بارداری آسونی داشته بوده این دفعه از همون ماه های ابتدایی مشکل داشته تا این که در اواخر بارداریش تنگی نفس می اورده واسه ی چثه ی کوچیک مامانم حمل دوتا بچه خیلی سخت بوده تا اینکه سر به دنیا آوردن ما از دنیا می ره خواهرم هما می گفت وقتی من متولد شدم پدرم با فهمیدن اینکه بازم دخترم خیلی ناراحت می شه ولی وقتی بعد از مدتی محمد به دنیا میاد انگار دنیا را به پدرم می دند اون همیشه به شوخی به من می گه خدا خواسته بوده بازم به من دختر بده ولی اینبار محمد آویزون خدا شده و گفته الا و بلا من باید با این دختره همراه بشم و بشم قل دومش خب بگزریم اونجا بودم که نوبت محمد برا سربازی بود و ناچار باید می رفت ثبت نام می کرد وقتی که به پدرم که مخالف ثبت نامش بود خبر ثبت نامش رو داد بیچاره پدرم نزدیک بود سکته بزنه همه ی ما به خوبی می دونستیم که جون این دوتا به هم وابسته هستش ولی چاره چی بود ! او باید می رفت .

دانلود در ادامه مطالب

دانلود رمان ایرانی قسمت

ghesmat

وقتی که به گذشته فکر می کنم هنوز هم دچار احساس های گوناگونی می شوم که مرا دچار هیجان می سازد. خوب به خاطر دارم که آن روز هوا خیلی سرد بود تصمیم گرفته بودم برای درس خواندن به دیدن ثریا بروم. موقع خارج شدن از منزل با مهران برخورد کردم. مهران با خنده گفت:
– کجا با این عجله؟!
– دارم میرم خونه ی ثریا، این چند روزه به خاطر مهمونی تو اصلا درس نخوندم و حالا تصمیم دارم کمی درس بخونم.
– صبر کن می رسونمت.
وقتی که جلوی در خانه ی ثریا پیاده شدم هوای سرد آزارم داد. شال گردنم را بالاتر کشیدم و زنگ در را زدم. چند ثانیه ای که طول کشید ثریا در را باز کند به اندازه ی قرنی بود. به محض دیدن من ثریا لبخندی زد. فورا پرسید:
– دیشب چطور بود؟ خوش گذشت؟
– بد نبود، بیشتر دوستا و همکلاسیای مهران اومده بودن، از فامیل هم که طبق معمول همه بودن. انقدر خسته شده بودم که دیگه روی پام بند نبودم.
– پس حسابی خوش گذشت!
– نه بابا من فقط کار کردم، ولی به خود مهران خیلی خوش گذشت.
با این حرف کتابم را باز کردم و گفتم:
– از این حرف بگذریم، دیروز که اصلا درس نخواندم لااقل الان بخونیم.
ثریا که دید دیگه میلی به ادامه صحبت ندارم با این که هنوز راضی به نظر نمی رسید گفت:
– باشه شروع کنیم.
ثریا دختری بود زرنگ و درسخوان هم قد و قواره ی خودم، با صورتی گرد و چشمانی عسلی که هر وقت به ابروهای کمانی اش نگاه می کردم، یاد نقاشی خورشید خانم توی بشقاب های قدیمی می افتادم. چند ساعتی بود که مشغول بودیم. به ساعتم نگاهی کردم، ساعت نزدیک پنج بود که گفتم:
– دیگه دیرم شده، بهتره زودتر برگردم خونه.
کتابم را جمع کردم بعد از خداحافظی از ثریا و مادرش برگشتم خانه.
چند دانه برف به صورتم خورد. خوش حال شدم. “یعنی تا فردا روی زمین می شینه؟” به خانه که رسیدم مامان داشت جارو می زد .غروب

دانلود در ادامه مطالب

صفحه 3 از 1512345...10...قبلی »