سوسول فا

بایگانی‌ها رمان ايراني جديد - صفحه 2 از 15 - سوسول فا - پرتال تفريحي,سرگرمي,دانلود فیلم,آهنگ

سه شنبه , ۴ مهر , ۱۳۹۶
پخش اختصاصی
اس ام اس جدید
آرشیو
آشپزی
آرشیو

دانلود رمان موبایل عاشق اسیر

دانلود رمان موبایل عاشق اسیر

از طرز حرف زدنش متنفرم…..انقدر تن صداش نازک و دخترون است که گاهی صداشو نمی شنوم  مدل موهاشو اصلا دوست ندارم دستاش خیلی ظریفن انگار تا به حال باهاشون یه میخم بلند نکرده چه برسه به اجر هیکلی و توپره….. ولی شکم نداره…اره شکم نداره چیزی که من به شدت ازش بدم میاد بهش نگاه می کنم …..کنارمه… داره رانندگی می کنه ……خیلی خیلی خوشحاله .. حقم داره اون خوشحال نباشه کی باشه.(نیلا جون باشه )
دوباره صورتمو بر می گردونم و به جدول کشی های خیابون نگاه می کنم صورت کشیده و سبزه ای داره … چشمای قهوه ای .موهای مشکیشو فشن زده
نمی دونم چه اصراری به پوشیدن لباسای سفید داره
دندونای سفیدش بس که رفته دندون پزشکی به سرامیک کف اشپزخونشون گفته زکی…
مفت خوره خونه باباشه… اگه باباش نبود تا حالا از بی عرضگی خودش… جون به عزرائیل داده بود…. مثلا مدیر داخلیه شرکت باباشه
کاش بابام به جای اینکه سنگ اینو انقدر به سینه می زد… سنگ منو به سینه می زد حالا به سینه نمی زد به سرش می زد… فکر کنم به سرشم زده که داره دستی دستی بد بختم می کنه همه چی از این عید نحس شروع شد …………ای کاش قلم پام می شکستو نمی یومدم ایران ..
منو پدرم ای یه ۱۰ سالی میشه که برای کار و زندگی از ایران رفتیم … مادرمم هم وقتی من ۸ ساله بودم تو سانحه رانندگی جونشو از دست داد و برای همیشه ترکمون کرد .. حالا فقط من موندمو پدرم
پدرم یکی از کارخونه داری مطرح و به نام بود…. و به قول معرف کارو بارش سکه است و از اونجایی که من تنها فرزند پدرم هستم بی برو برگردد وارث تمام ثروتش می شم و همین امر باعث می شه خیلیا سعی کنن به منو پدرم نزدیک بشن
اوه خواستگارا رو که نگید…. که وقتی یادم میاد هر تازه به دوران رسیده ای برای خواستگاری از من پا پیش می زاره تمام تنم مور مور میشه دقیقا داستان بد بختی من از اونجایی شروع میشه که عمو جوووون قادر از ما می خواد برای عید بیایم ایران پدرمم که حسابی سرش شلوغ بود از همون اول در خواست عمومو رد می کنه ولی این عموی ما مگه ول کن بود ….هی اصرار پشت اصرار که برای عید باید بیاید که دلم براتون تنگولیده و از این چرت و پرتا ( درست حرف بزن …عزیزم نیلا جون تو که جای من نیستی بدونی چه زجری می شکم )
…. عموم وضع مالی بدی نداره ولی نسبت به پدرم هیچه ….چندباری هم تو این ۱۰ سال همراه زن و پسرش برای دیدن ما امده

دانلود رمان فراتر از عشق با فرمت pdf

دانلود رمان فراتر از عشق با فرمت pdf

زینگ… باز صدای زنگ خونه به صدا در اومد باز چهارشنبه شد دو روز تعطیلی تا بریم عشق و حال. درسته که سال آخر دبیرستانم و بچه خرخون کلاس، ولی خوب یه جورایی شر کلاسم. این ویدام که همیشه فس فس می کنه. فقط یه ربع طول می کشه تا مقنعشو روی سرش مرتب کنه. بالأ خره خانوم تشریفشونو اوردن.
– توهم که همیشه فس فس می کنی از دوستم شانس نیوردم.
ویدا- اینقدر غر غر نکن. خب تا وسایلمو جمع کردم دیر شد.
– عین این بچه کلاس اولیا می مونی. ایش…
ویدا- حالا مگه چی شده؟ اگه اینقدر فک نزنی رفتیم خونه.
– شما یه ذره دیگه حوصله کنی مهمون آقا پسرای گل خیابونی می شیم.
قیژ… یه ۲۰۶ مشکی راست جلو پامون ترمز کرد. در گوش ویدا گفتم : عرض نکردم اینم یکی از مزاحما.
ویدا- حالا نگاهش کن ببین کیه؟
– هوی! من محرف نیستما. تو درباره ی من چی فکر کردی هان هان هان؟
با صدای بلند گفتم : ای تو روح هر چی مزاحمه.
یه مرتبه پسره پارازیت در کرد و گفت: خانوم ماشین دربست نمی خوایین؟
ا?! این چه قدر صداش آشناست. نگاهش کردم. اینکه رامتین پسر عمومه. چه قدر کلاس داره جلوی دوستای صمیمیت یکی بیاد دنبالت.
اونم کی؟ پسر عموت.
از ویدا خداحافظی کردم و شیرجه رفتم تو ماشین رامتین.
– به به ماشین نو مبارک! پس شیرینیش کو؟
رامتین- شیرینیش اینه که خودم شخصا اومدم دنبالت.
– نه اون بحثش جداست. جمعه چلو کباب مهمون تو. چه طوره؟
رامتین- یه دختر درس خون جمعه و شنبه حالیش نیست عین یه بچه ی خوب می شینه سر درس و مشقش.
– ایش… برای چی اینقدر می پیچونی؟ خب بگو شیرینی نمی دم خسیس.
رامتین خندید و گفت : من برای خودت گفتم وگرنه من حاضرم جمعه همین هفته.
– ماشینه رو با پول خودت خریدی؟
رامتین- آره.
– دمت جیز من از بچگی عاشق آدمای مستقل بودم.
اینقدر حرف زدیم که اصلا نفهمیدم چه طوری رسیدیم خونه. از رامتین خداحافظی کردم رفتم خونه. مامان داشت برای غذا سالاد درست
می کرد.
– سلام مامانی!

دانلود رایگان رمان دیوار به دیوار

دانلود رایگان رمان دیوار به دیوار

یه پرندست یه پرندست یه پرندست
یه پرندست که از پرواز خود خسته ست
بن بالشو بستن دست دیروزا
نمیاد دیگه حتی به یادش فردا
من با دیوار آشنا شدم و تو هم از دیوار گذشتی!
من با دیوار تو را شناختم و تو با!
فصل اول
یک اتفاق کوچک!
صدای زنگ ساعت روی اعصابم بود، بی اختیار ساعت را از روی میز کنار تخت برداشتم و به طرف دیوار پرتش کردم. ”آخیش!بالاخره صداش قطع شد، راحت شدم“
با آرامش چشمانم را بستم که به جای خواب چهره ی سرخ از خشم خانم خوش خلق!جلوی چشمم امد …
”والا تا حالا کسی لبخند روی لب این بشر ندیده، گاهی وقتا به آدم بودنش شک میکنیم، مریلا که میگه این آدم نیست یه رباته که توی دستوراتش فقط اخم و عصبانیت و پرخاش و گیر دادن تعریف شده!”
صد رحمت به زنگ ساعت که کمتر از چهره ی خانم ناظم روی اعصاب رژه میرود!
با ناراحتی پتو را به کناری زدم و از جایم بلند شدم. حس صبحانه خوردن نبود، با حوصله جلوی موهایم را درست کردم و از ته دل دعا کردم اول صبح رخ به رخ خانم خوش خلق نشوم …
”اگه شانس منه که از جلوی در دبیرستان با سر میرم تو شکمشو اول از همه نگاهش میفته روی موهام، بعد ابروهام، بعدناخنهایم و در انتها هم مانتو … و بساط هر روز تکرار میشه!جالبی قضیه اینجاست نه روی من کم میشه نه روی اون“!
ساعت ۲۰ :۷ دقیقه از خانه بیرون رفتم. ساعت ۳۰ :۷ زنگ میخورد. اگر سریع می رفتم و به اطراف سرک نمیکشیدم، به موقع می رسیدم. پس سرک کشیدن و شیطنت را به راه برگشت واگذار کردم.

دانلود رمان ایرانی عشق در تاریکی

دانلود رمان ایرانی عشق در تاریکی

سلام این من هستم ، میرا بنرجی کسی که در حال نوشتن زندگی خودش به صورت بریل هست …من هم یک نوزاد نرمال بودم مثل همه ، من هم کسی بودم که مادرم برای بدنیا آمدنم خیلی درد کشید و در آخر که من را بغل کرد ، گفت :
-ارزشش را داشت .
ولی این نرمال بودن فقط در ظاهر بود ، ۶ ماه گذشت تا آن روز شوم رسید … مادرم در حال حمام دادن من بود و من توی وان در حال بازی با اون اردک کوچک نارنجی زیبایم بودم که پدرم آمد .
پدر – ولش کن …
مادرم – چرا جواب آزمایش رو گرفتی ؟
پدر – اون مثل بقیه نیست …….اون کوره !!!!
چیزی که شنیدنش برای یک مادر چقدر سخت میتواند باشد … اینکه بچه اش کسی که از پوست و گوشت و خونه خودش هست … کسی که ۹ ماه رو در وجودش گذرونده ، مثل بقیه نباشه و به قول خودمون ناقص باشه و چقدر سخته که پدر اون بچه و همسر اون زن این مسئله به این مهمی رو بدون هیچ حس پدرانه ای بیان کند … مادرم هنوز در شوک به سر میبرد باورش نمیشد … خنده ای عصبی کرد و شروع به دست تکان دادن جلوی صورت من شد … خنده اش شدت گرفت ، بلند و بلند تر شد تا آنجایی که شروع به گریه کردم … مادر تازه متوجه حال خود شده بود ، من را در بغل گرفت و آرام شعری رو در گوشم زمزمه کرد و آرامش مادرانه را به وجودم تزریق کرد .
من یادم نمی آید در آن زمان چطور بودم ، چه کارهایی را انجام می دادم و چگونه بودم … همه ی این سوال ها در ذهن من در حال گردش بود تمام مدت روز به همین مسائل فکر میکردم … مگر داشتن بچه ی کور ننگ به حساب می آید که پدرم اجازه ی رفتن به مدرسه را به من نداده بود ؟ او حتی از گردش رفتن با من هم ممانعت میکرد …

دانلود رمان پلیسی قاتل سریالی

دانلود رمان پلیسی قاتل سریالی

کارش تمام شده بود.دستهایش را بالا آورد و به کف هردو نگاه کرد.دریغ از یک قطره خون ! مگر نه اینکه قاتل ها دستشان آلوده به خون است پس چرا.. . ؟ پوزخندی زد …
دستهایش را فوت محکمی کرد و بعد رژ قرمز جلوی آینه را برداشت.طبق عادت معمول : “دیدار به قیامت” … به آینه که حالا با جمله اش قرمز شده بود پوزخند زد … خط زیبایی هم داشت.آفرین به این همه هنر ! رژ را از نظر گذراند و بعد داخل جیبش انداخت.یک یادگاری بدک نبود.
جلوی پنجره رفت.یک لحظه مکث و نگاهی به قربانی بعدی ! خنده ی بلندی سر داد و با یک جهش پرید.روی دو دست و دوپا روی زمین افتاد.مثل عنکبوت … نگاهی به دور و بر کرد و بعد خیلی ریلکس ایستاد.دستهایش را تکاند و سوت زنان راه افتاد. تلفن عمومی را که دید لبخند شیطانی و مرموزی زد.تلفن را با صدای تقی برداشت.تند تند شماره گرفت … ۱۱۰ …
– بله بفرمایید !
صدایش را مضطرب و هول کرد : الو ! آقا ترخدا زود بیاین.این خونه روبه رویی ما توش خیلی سر و صداس … الآن هم صدای جیغ یه خانم اومد … فکر کنم دزد اومده !
– خونسردی خودتونو حفظ کنین و آدرسو بگین !
با سرعت و با اضطراب آدرس را گفت.حتی بعضی مواقع برای نشاد دادن اضطرابش آدرس را اشتباه میگفت و درستش میکرد.بدون

رمان قبل از شروع برای موبایل

رمان قبل از شروع برای موبایل

کوله ی بزرگم رو، روی کتفم مرتب کردم و با خستگی کلید رو توی در انداختم. با بسته شدنِ در، صدای پارسِ سگ بلند شد و سرِ »خیری «، از قابِ پنجره ی خونه ش بیرون اومد. سگ با شناختنِ من، دست از سر وصدا برداشت و من برای خیری به نشانه ی سلام، دست تکون دادم و به سمت خونه رفتم. کنار BMW نیکا، یه پورشه و تویوتا پارک شده بود. با عصبانیت نفسم رو بیرون دادم و دوباره کوله رو مرتب کردم. ساعت حدود هشت? شب بود و فکر نمی کردم ملاقات? بعدیِ خانواده ها، قراره امشب باشه. ماشین دیگه ای پارک نشده بود. پس جای شکرش باقی بود که »سلطان قلب ها « ی فامیل، امشب نیومده.
هشتصد و هفتاد کیلومتر توی راه بودم.بلیط? هواپیما گیرم نیومده بود؛ خسته و بی حوصله بودم. تصمیم گرفتم اصلا خودم رو نشون ندم. آهسته به طرف تراسِ اتاقم که طبقه ی بالای عمارت بود، رفتم. کوله رو یه جایی توی تاریکی ایوان رها کردم و مثل هر وقت دیگه ای که پنهانی به خونه می اومدم، پام رو، روی لبه ی پنجره گذاشتم وبا گرفتن سنگ هایِ نمایِ ساختمون و میله های انتهاییِ دزدگیر پنجره، خودم رو به طرف تراس کشیدم. میله های تراس رو گرفتم و خودم رو آروم روی سنگ? مرمرش رها کردم.
بدون این که لباس عوض کنم با بی حالی روی تخت افتادم و به سقف زل زدم. فکر های مختلف توی سرم رژه می رفت. همه چیز تموم شده بود. کی فکرش رو می کرد، این طوری تموم بشه؟! همه چیز مسخره به نظر می رسید. چشم هام رو بستم و سعی کردم بخوابم. هنوز پنج دقیقه نگذشته بود؛ که تقه ای به در خورد و فاطمه پرسید:
– اومدی نارینه جان!؟ مگه قرار نبود فردا بیای؟
فکر کردم »اینا از کجا فهمیدند ! « و گفتم:
– بیا تو.
در رو باز کرد و خواست لامپ رو روشن کنه که گفتم:
– نه!
– چی شده؟ چه خبر؟

دانلود رمان عاشقانه عمر زندگی ما

دانلود رمان عاشقانه عمر زندگی ما

صدای تپش های قلبش گوشش رو پر کرده بود هر چقدر میخواست ذهنش رو متمرکز صدای قدما کنه موفق نبود علاوه بر ضربان قلبش صدای نفساش هم بلندتر شده بود خودشو کنج ترین قسمت دیوار قایم کرده و چشماشو محکم فشار میداد تا از استرسش کم بشه اما موفق نبود همه ی اعضای بدنش به وضوح میلرزید کم کم افتادن سایه ای رو روی صورتش حس کرد بعد صدای نحسی به گوشش خورد
-از دست من فرار میکنی؟؟فک میکنی نمیتونم پیدات کنم؟؟؟چشماتو باز کن…
بیشتر چشماشو رو هم فشرد…
-گفتم چشماتو باز کن و از جات بلند شو
جملاتشو چنان با داد گفت که چشماش اتوماتیک باز شدن و با بدنی لرزان سرپا ایستاد
-سرت رو بلند کن
ترس رو با تموم وجودش حس میکرد…ناچار سرشو بلند کرد و چشماش تو دوتا چشم مشکی عصبانی قفل شد…
-بلایی به سرت بیارم مرغای آسمون به حالت گریه کنن
جمله ی آخری که با تهدید بیان شد کافی بود گرمی آب رو از لای پاهاش تا نوک انگشتاش حس کنه…سرشو پایین انداخت صدای خنده گوشش رو پر کرد و بعدش شیلنگی که به هوا رفت و بر بدنش فرود اومد و بعد هم صدای ضجه ی بلندش…
از صدای فریاد خودش از خواب پرید..همه ی بدنش خیس عرق بود و ضربان قلبش گوشش رو پر کرده بود…اه…بازم همون خواب…

دانلود رمان عاشقی ممنوع + دانلود

دانلود رمان عاشقی ممنوع + دانلود

کش چادرم رو روی سرم مرتب کردم خب پیش به سوی درس و مخش! با قدم های آروم به سمت سالن دانشگاه به راه افتادم.
ای خدا بازم دیرم شد! ای خداا؟ آخه چرا من نمیتونم به موقع به دانشگام برسم؟ با قدم های تند از توی سالن رد شدم و پله هارو با عجله طی کردم. پوشه جزوه ام رو زیر چادرم پنهون کرده بودم و درحالی که حرکتشون رو زیر چادرم میفهمیدم از پله ها بالا میرفتم.
اخیش این پیچ آخری پله رو هم رد کردم که شخصی در کثر ثانیه از جفتم رد شد و بهم تنه زد که باعثشد تعادلم به هم بریزه و پام به چادرم گیر کنه و گرومپ! پخش زمین شدم!
ای وای خاک به سرت فرگل … دیدی آخر مردی و یه کوزه شکسته از زیر زمین پیدا نکردی؟ اشکال نداره ایشالا برم بهشت اونجا پیدا میکنم!
تو همین حال و هوا بودم که صدایی شنیدم:
اوه ببخشید خانوم من واقعا معذرت میخوام!
تازه فهمیدم که چه آبرو ریزی به بار آوردم! از جام بی حرف بلند شدم و چادرمو تکون دادم. نگاهم به جزوه هام افتاد و آه از نهادم بلند شد!
ای خدا … بد شانسی بیشتر از این؟ سرمو بالا آوردم و بادیدن شخصی که روبه روم بود حالت مشمئز بهم دست داد. آخه اینم جوونن ما داریم؟! نگاه کن تورخدا!
صداش بود که گفت:
من الان اینارو جمع میکنم …
اینو گفت و خم شد و جزوه هارو جمع کرد. وا فرگل تو چیکار تیپش داری؟
گفتم:
خودم جمع می- …
هنوز حرفم تموم نشده بود که جزوه به دست از جاش بلند شد و روبه روم ایستاد و گفت:
متاسفم بفرمایین …
اینو گفت و جزوه هارو به دستم داد و به سرعت دور شد. . واه این چی بود دیه؟ شونه ای بالا انداختم و تازه یادم افتاد که چه قدر دیرم شده.

رمان ایرانی غریبه برای دانلود

رمان غریبه

روی برگ های پاییزی که روی زمین پارک ریخته بود راه میرفتم . خش خش برگ ها بهم آرامش خاصی میداد . . به اتفاقاتی که توی این مدت برام افتاده بود فکر میکردم . به تصادفم و از دست دادن حافظه ام . چیز زیادی از مشکلاتم رو یادم نمیومد . نه اینکه نخوام . نمیتونستم به یاد بیارم !
ولی تاجایی که مامان بهم گفته بود و چیزایی که خودم دیدم الان بابا مریض و روی تخت سرد بیمارستان خوابیده . به لطف اون شریک نامردش یک چک ۴۰ ملیون تومنی هم داره که باید تا ۵ روز دیگه پاس میشد .
مامان هم حال خوبی نداشت .
فضای خانواده پر شده بود از اضطراب و نگرانی ،کلا اوضاع خرابی بود . منم که مثل یک آدم طوفان زده تو گذشته ام دست و پا میزدم . تو مرداب خاطراتم گیر کرده بودم . هرچه قدر که دست و پا میزدم بیشتر فرو میرفتم . هیچی یادم نمیومد . هر چه قدر هم که سعی میکردم باز هم بی نتیجه بود یه جورایی کلافه شده بودم و خسته!
تو حال و هوای خودم بودم . انگار از زمین و زمان دور افتاده بودم که با احساس برخوری روحم به جسمم که سرگردون دور خودش میچرخید برگشت .
سرم رو بالا گرفتم تا ببینم به یه نابینایی کم بینایی چیزی خوردم یا نه که با دیدن چهره ی پسر برای یه لحظه مکث کردم . حتی نفس کشیدن یادم رفت . عرق سرد روی پیشونیم نشست . اخم هام رو تو هم فرو کردم و بهش خیره شدم .
چه قدر چهره اش برام آشنا بود !
یه پسر حدودا ۲۸ – ۲۹ ساله جلوم ایستاده بود . نگاه معترضانه اش رو دوخته بود به موبایلش که بخاطر برخورد من افتاده بود زمین و خرد شده بود . چشم و ابروی مشکی داشت و پوستی سبزه .
– خانوم حواست رو جمع کن . خسارت کشتی های غرق شده ات رو من نباید بدم .
– حواسم هست آقا اتفاقیه که افتاده خودم خسارتش رو …
یاد چک بابا افتادم انگار یک دفعه زبونم لال شد .
با پررویی تمام گفت :
– چی شد زبونت رو موش خورد خانوم خانوما؟؟
من هم که کلا ادمی نبودم کم بیارم :

دانلود رمان عاشقی و سادگی برای کامپیوتر

دانلود رمان عاشقی و سادگی برای کامپیوتر

با صدای جیغ بچه گونه ای وبه طور فجیهی از خواب پریدم.باهمان چشمان بسته به طرف پذیرایی رفتم همانطور که چشمهایم را می مالیدم صداهای زیاد را دنبال می کردم به زور چشمانم را باز کردم وای نه تمام تایفه مامان اینجا بودندمن حوصله مهمان داری ندارم اه مامان هم حال داره هی مهمون دعوت می کنه ها…
در افکارم گیج بودم که دوباره صدای جیغ گوش خراش خاطره دختر دایی ام را شنیدم بهش نگاهی پرخشم کردم با اینکه بیشتر از ۵سال ندارد اما موهایی دارد که من همیشه آرزویش را دارم چشمانش هم که با موهای پرکلاغی اش به هم می آمد مرا یاد دایی حمید می اندازد او چند سال است که فوت کرده خدا رحمتش کنه خیلی دوستش داشتم زندایی راضیه هم تمامی زندگی اش را پای خاطره گذاشته تا خوب تربیتش کنه وقتی چشمای خاطره را دیدم شرمم گرفت که با اخم سلامش کنم آروم در آغوش گرفتمش وبوسیدمش.رفتم به سمت دستشویی که خاله فرشته بلند گفت:
– سحر خانم سلام که نکردی طوری نیست اما کا رت دیرمیشه ها
آخ تازه یادم افتاد دکترسلامی الآن منتظر وایستاده .من که تاحالا دیر نرفته بودم پس نمی خام به خاطر خاله و داییم با اخلاق خشن او برخورد کنم زود صورتم را شستم و مانتو نارنجی ام را که با یقه و جیب صورمه ای زیباشده بود را با شلوارصورمه ای پررنگم را که با مقنعه ام ست شده بود پوشیدم وقتی این جور لباس می پوشیدم مامان جون گلنار قربون صدقه ام می رفت مخصوصا وقتی چادر مشکی ساده ام رو روش می پوشیدم تا کسی اندام مثل باربی ام رو برانداز نکنه (یکی منو بگیره) بعد کفشم را حول حولی پوشیدم و سلام و خداحافظی ام رو یکی کردم و از پله ها پایین رفتم که دیدم سهیل به زمین چشم دوخته بود و منتظر من بود تا منو برسونه. الهی قربون نجابتت برم داداشی .

صفحه 2 از 1512345...10...قبلی »