سوسول فا

بایگانی‌ها دانلود رمان - صفحه 30 از 38 - سوسول فا - پرتال تفريحي,سرگرمي,دانلود فیلم,آهنگ

جمعه , ۳۱ شهریور , ۱۳۹۶
پخش اختصاصی
اس ام اس جدید
آرشیو
آشپزی
آرشیو

رمان عاشقانه ایرانی شکوفه اشک

رمان عاشقانه ایرانی شکوفه اشک

جلوی آینه ی بخار گرفته ی حموم وایساده بودم و از زیر لایه بخار به خودم نگاه میکرد. هیچ چیز نمیدم به جز یه آدم خردشده و تحقیر شده. یه دختر غمگین و تنها، تنها تر از همیشه.چرا نیما؟ آخه چرا؟ من واست چی کم گذاشته بودم؟
با موهای خیس از حموم خارج شدم و خودمو روی مبل ولو کردم. اعصابم به شدت متشنج و داغون بود، هیچوقت فکر نمیکردم اینطوری بشه و عاقبت من و نیما به اینجا برسه. از سر موهام آب میچکید ، ولی حس بلند شدن و خشک کردنشون رونداشتم. فردا میرم و کوتاه ترشون میکنم، به من یکی نمیاد که بخوام موهامو بذارم بلند بشه. دلم داشت ضعف میرفت، یادم اومد که از صبحونه تا حالا چیزی نخوردم و الان هم ساعت ۶ بعد از ظهر بود.
به خاطر گرما خونه دم کرده بود. به سختی بلند شدم و بعد از باز کردن پنجره ها و روشن کردن کولر، داخل آشپزخونه شدم تا یه چیزی درست کنم. دستم به غذا درست کردن نمیرفت. پشت میز نشستم و سرمو تو دستام گرفتم. یه بغض سنگین از صبح تا حالا راه گلومو بسته بود، قطره های اشک آروم آروم روی میز میریخت. نمیفهمیدم چرا اینطور شد؟ چرا نیما باهام اینکار رو کرد؟
مگه من چی کم داشتم؟ اون چی میخواست که توی من نمیدید؟ چطور اینهمه مدت بازیچه اش شدم و حالا… صدای زنگ در به صدا دراومد. کیه این موقع؟ بی خیال، حتماً اشتباه گرفته. بلند شدم تا صورتمو آب بزنم که باز صدای زنگ اومد. مثل اینکه هرکسی هست نمیخواد بی خیال بشه. جلوی آینه که وایسادم متوجه ی سرخی و پف چشمام شدم. چطوری با این قیافه در رو باز کنم؟ به من چه که فکر مردم رو بکنم؟ خب هرکسی مشکلات خودشو داره دیگه.
در رو که بازکردم یه منار رو روبروی خودم دیدم که یه ظرف آش رشته دستش بود. نگام از کاسه ی آش روی صورتش کشیده شد. چه قیافه ی بامزه ای داشت. ناخودآگاه لبخند زدم و پسره هم با قیافه سرخ شده و خیلی هول گفت : سلام. خدمت شما طوری سینی آش رو به طرفم گرفت، که مطمئن بودم اگه خودمو یه کم عقب تر نمیکشیدم، سینی بهم میخورد.

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رایگان رمان سوگند شکن

دانلود رایگان رمان سوگند شکن

نگاه منتظرمادرمدام درسالن شلوغ میچرخید. به گلهای در دستش نگریست به محض بلندکردن سرش پسرش رادیدوبی هیچ تلاشی برای محاراشکهایش با قدم هایی بلندبسمت عزیزترین کسش رفت.
ارشیاخودراازآغوش مادرش بیرون کشیدوگفت:
میبینم که مادموازل کیانی روزبه روززیباترمیشن.من پسرتم یاپدرت؟ خانم کیانی مستانه خندیدوگفت:
توعزیزمنی.حالاشیطونی رو بزار کنار که کلی مهمون منتظرتن جناب مهندس.
– مامی مگه من نگفتم وقتی میام خستم؟الانم اول بایدجایی برم.
– شوخی کردم نورچشمم فقط خالت اینان.بخاطرتوراضیشون کردم نیان استقبال.مهسابامن اومداما نیومداینجا. تو ماشین .
حالادیگربیرون ازفرودگاه بودند.ارشیاروبه مادرش گفت: شما لطف کنید برید چمدوناروهم ببریدمن خودم باتاکسی میام اوکی؟
خانم کیانی: یعنی چی؟کجامیخوای بری؟بعدا بروخب. ارشیاصورت مادرش رابوسیدوگفت: میفهمین مامی جان من باید برم ازباباوخاله هم معذرت خواهی کنید.
– إ مهساچی؟زشته.
– فدای سرم من رفتم،بای بای. ودست تکان دادوطبق معمول خانم کیانی تسلیم خواسته پسرش شد.
ارشیاتاکسی گرفت وادرس رابه راننده دادوتازه توانست باخیال راحت بعداز ۱۱ سال وطنش راببیند.بیش از وطن دلتنگ کسی بود که روزها رابایادش وشبهاراباعکسش سرمیکرد. دست به بندگردنش زدوصدفی که پلاک ان بودرا لمس کردودرخاطرات گذشته غوطه ورشد:
– ارشیاببین چه صدف بزرگی پیداکردم.خیلی خوشگله.
– نه بابا توپیداکردی؟میبخشیداول من دیدما.بدش من مال منه.
دخترک که گریه اش گرفته بودگفت:
ارشیاخان کتک دلت میخوادا.نمیدمش مال خودمه مال خودمه.ویک پس گردنی ارشیا نوش جان کرد. دعوامیان بچه هااوج گرفته بودکه با داوری بزرگترها صدف نصف شدوبچه هابه گردنشان اویختند. دخترک و ارشیاکناردریابودندکه دخترک بااحتیاط گفت:

لینک دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان عاشقانه تنها مرز آشنا

دانلود رمان عاشقانه تنها مرز آشنا

خلوتی و سکوت کوچه بن بست با ورود پر سر و صدای دو دختر جوان در هم ریخت . دکمه های پالتو ها ی هر دو باز بود ، شال گردن هایشان از دو طرف آویزان شده و حتی سوز اسفند ماه نمی توانست آن ها را وادارد که کمی خود را جمع و جور کنند . رو پوش های سرمه ای مدرسه شان نیز از گچ تخته سیاه کمی خاکی بود . دختری که موهای لخت قهوه ای اش را با کشی شل در دو طرف صورت بسته بود، با سرخوشی نگاهی به پشت سرش انداخت و در میان خنده گفت :
– خوب حقش رو کف دستش گذاشتی . فکر کنم دیگه اگر کلاهش هم این طرف ها بیفته برنگرده برش داره !
– حقش بود ، عوضی ! تا اون باشه مزاحم دخترای مردم نشه . مرتیکه علاف !
دختر کمی خنده اش را فرو خورد و پرسید :
– شهرزاد خانوم ، حالا این دروغ های شاخ دار از کجا به ذهنت رسید ؟
– دروغ نگفتم . مگه دایی تو پلیس نیست ؟
– تو گفتی دایی خودت پلیسه . بعد هم گفتی تا حالا سه نفرمزاحم رو انداختی زندان ، عموت هم قاضیه …. راستی چرا اسم دایی و آدرس خونه رو بهش دادی ؟
– که بره تحقیق کنه و بفهمه دروغ نگفتم .
– آره دروغ نگفتی ! فقط هر چی مال من بود مال خودت کردی .
– چون که “من ” براش خط و نشون کشیدم و باید از ” من ” می ترسید ! تازه چه اشکالی داره جای من و تو گاهی با هم عوض بشه ؟ من که دایی ندارم یه وقت هایی مال تو رو قرض می کنم .
– باشه این دایی من با اون اخلاق چنگیزی اش مال تو !
– نه دیگه وقت هایی که چنگیزه مال تو ، وقت هایی که هومنه مال من !
دختر دیگر باز هم شروع به خنده کرد که یک تویوتای قهوه ای سوخته از کنارشان گذشت و کمی جلوتر مقابل آخرین خانه ی جنوبی پارک نمود . با دیدن ماشین هر دو به سرعت خود را جمع و جور کردند . پالتوها صاف و صوف شد و شال گردن ها مرتب گردید . دختر مو قهوه ای گفت :
– دایی هومن این موقع روز این جا چی کار می کنه ؟!
– نکنه ما رو دیده باشه !
رنگ از روی دختر ها پرید .
– وای نه . اگه ما رو دیده باشه چی ؟!
آن ها به سختی قدم جلو می گذاشتند که مردی جوان و چهار شانه از ماشین پیاده شد . قفل در را زد و نگاهی جدی به دختر ها انداخت . حالا فاصله شان کمتر از سه متر بود . دخترها با وحشت سلام کردند . مرد زیر لب جوابشان را داد. نیم نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و وارد خانه شد . دختر مو قهوه ای نفسش را با صدا از سینه بیرون فرستاد و گفت:
– خوب شد امروز راهمون رو کج نکردیم و به موقع رسیدیم .
– انگار امروز رو دور شانسیم .
به آرامی از دری که دایی برایشان باز گذاشته بود به درون رفتند و با سرعت از پله ها بالا دویدند .جلوی درطبقه اول از هم خداحافظی کردند . دختر موقهوه ای زنگ را زد و شهرزاد به طبقه بالا رفت.

لینک دانلود در ادامه مطلب

رمان ایرانی تکیه گاهم باش برای دانلود

رمان ایرانی تکیه گاهم باش برای دانلود

اوایل بهار بود اما خانه خزان زده رنگ و بویی از طراوت بهاری نداشت .هنوز هم کمی از سرمای زمستان حس میشد.خوب بخاطر داشت آن زمان تنها پنج ساله بود دراتاق تن کوچکش را میان پتو پیچیده بود اما کمبود چیزی را خوب حس می کرد . چشمانش گرم شده بود که با احساس سرما از خواب برخاست ، پتو را کنار زد و نشست .
مادرش ، مادرش کنارش نبود . با مشت های کوچکش چشمانش را میمالید ، صدای گریه اش اوج گرفت .
عمه سراسیمه وارد اتاق شد و در حالی که در دستش ظروف بود فریاد زد : یکی بیاید به این بچه برسه . ای داد هیچ کی نیست ؟
کسی صدای این بچه رو نمی شنوه ؟
صدایش به کسی نمی رسید مجبور شد ظروف را همان جا کنار در اتاق بگذارد و بیاید اورا که مادرش را می خواست در آغوش
بگیرد . هم چنان که اورا نوازش میکرد تا آرام گیرد زیر لب تکرار میکرد:
ای جانم . نه گریه نکن عزیزم.نه.نه
عمه او را درآغوش خود این سو و آن سوی اتاق می چرخاند بلکه آرام گیرد .
جانم جانم . عمه فدات .
صدای فریادش دوباره بلند شد و با بغض کودکانه فقط تکرار می کرد : مامان … مامان .
عمه درمانده شد . همان موقع دختر عمه درآستانه در ظاهر شد :
مامان چی شد ؟
نمی بینی مگه دوباره بیدار شد ؟ اون ظرف ها روبردار با خودت ببر .

دانلود در ادامه مطلب

رمان ایرانی زندگی اجباری شیرین است

رمان ایرانی زندگی اجباری شیرین است

داشتم به اتفاقای این ماه فکر می کردم به اون ماه سگی ! دعوا ها بهانه ها همشون مثل یه فیلم غم انگیز از جلوی چشمام می گذشت به خاطر انا ؟ انا دختر عموی من بود ولی از خواهر به من نزدیک بود یه خواهر ناز احساساتی ! به پسری که کنارم بود دقت کردم یه پسر به طاهر متشخص ! پسری که هروقت می دیدمش هرچی فحش بلد بودم می اومد تو ذهنم پارک کرد بدون توجه به امر و نهی های فیلمبردار پیاده شدم لباسم زیاد سنگین نبود ارشیا اومد کنارم ودستم رو محکم گرفت ولی نمی دونست من از بچگی هم بسکت می رفتم هم والیبال و هم باشگاه ! قدرت دستام باور نکردنی بود تمام نفرم رو ریختم تو دستم و دستش رو ناشیانه فشار دادم دستش شل شد دستش رو ول کردم شده بودم یه عروس وحشی ! عروس ؟ شوهر ؟ ازدواج ؟ …… هروقت به این کلمات می رسیدم روانی می شدم انگار مغزم به این کلمات حساسیت داشت مامانم اینا پاده شدند تو صورت همشون غم بود مامان اومد و دستم رو کشید طرف بابا اینا بابا گفت :
– می خواستی بگی خیلی قهرمانی ؟ می خواستی بگی خیلی معرفت داری اخه دختر من به تو چی بگم یک ماهه زندگیمون رو به گند کشیدی که چی ؟ که فاطمه بد بخت نشه ؟
اسم فاطمه که اومد وحشتزده سرم رو کردم بالا امیر گفت :
– اومد همه چیزو به ما گفت اونم مثل تو حاظر به بدبختی دختر عموش نیست افاق بیا از خر شیطون پیاده شو خودتو بدبخت نکن فاطمه حاظره ….
– فاطمه غلط کرده من می تونم گلیمم رو از اب بکشم بیرون اما اون نه اون یه دختر احساساتیه من به زن عمو قول دادم مراقبش باشم
مامان :
– باید وقتی یاد این حرف مرحوم می افتادی که داشت از این غلطا می کرد
– حواسم بهش نبود اشتباه کردم حالا هم باید بپای حرفم وایسم تمومش کنید تو رو خدا مگه شما نمی گفتین ازدواج کنم ؟ اینم ازدواج !
– ما گفتیم با یه ادم درست حسابی نه این پست فطرت
امیر : افاق ما همیشه خوبیت رو می خواستیم همیشه باورت داشتیم حتی وقتی گفتی کار تو بوده باور نکردیم چون می دونیم سخت می شکنی ولی بشکنی خورد می شی ………
– شما منو باور داشتین ؟ دستتون درد نکنه پس باورم کنید که می تونم گلیمم رو از این اب بکشم بیرونبابا :
– افاق این اب نیست باطلاقی هست که راه نجات نداره !
– داره ! اگه فرار نکنم داره شما نگران چی هستین ؟

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان عاشقانه شب بارانی

دانلود رمان عاشقانه شب بارانی

دزدگیر ماشینو زدمو سوار شدم… ای جان… چه حالی می ده آدم سوار ماشین خودش شه, الان یعنی در پوست خودم نمی گنجیدم….همین طوری با ذوق پشت فرمون نشسته بودمو داشتم ماشینو نگاه می کردم. آخه تازگیا بابا واسم یه آی سی خوشگل سفید واسه تولدم خریده بود … یعنی همین اول کار فکر کنم ماشین داغون شد اینقدر که من باهاش ور می رفتم, داشتم فرمون و اینا رو چک می کردم که با ضربه ای کهبه ماشین خورد دو متر پریدمو سرم خورد به سقف ماشین… آخ مامان سرم! دستمو بردم رو سرم و سرمو مالیدم و در همون حالت سرمو چرخوندم سمت پنجره ماشین, یه نگاه کردم دیدم باراد? و داره هر هر می خنده! قاطی کرده بودما! شیشه ماشین کشیدم پایین و با
عصبانیت گفتم:
– کوفت! زیر خاک بخندی! مرض داری مگه تو؟؟
– آخی آجی کوچولو… ترسیدی؟؟ نتر س کاریت ندارم! آخه تو مگه ماشین ندیده ای؟؟ سوار شدی همین طوری داری ماشینو
می خوری با چشات, درارم قفل کردی, باز کن ببینم…
– حالا اگه باز نکنم چی می شه؟؟
– من که می دونم باز می کنی…
– نمی کنم.
– باشه خودت خواستی…!
و تو یه حرکت ناگهانی دستشو از پنجره ماشین اورد تو سوییچو با یه حرکت برداشت و یه گاز سریع از لپم گرفت و رفت, یه لحظه کپ کردم…

ادامه مطلب = لینک دانلود 

shekanje_gar

دانلود رمان ایرانی شکنجه گر

زل زده بودم به ته سیگار بین انگشتام و به صدای دعوای بابا و مامانم گوش میدادم.زندگی من زندگی آرومی نبود.کسی از ظاهر سرد و بی تفاوتم پی به مشکلاتم نمیبرد.دوست نداشتم بقیه بهم ترحم کنند.
بوی سوخته ی فیلتر سیگار توی دماغم پیچید.سرفه ای کردم و از پنجره انداختمش بیرون.آخرای تابستون بود و هوا بهتراز قبل شده بود.دیگه لازم نبود از شدت گرما جلوی کولر بخوابم.خیلی راحت خوابم میبرد.
نفس عمیقی کشیدم و به صدای مامانم گوش دادم. مامان_ببین حامد خستم کردی. ۲۵ ساله که باهات زندگی کردم.با همه چیت ساختم.اما دیگه نمیتونم این اخلاق گندتو تحمل کنم.میفهمی؟!همش توهین.همش تحقیر.همش جنگ اعصاب.بابا منم آدمم.به خدا از دست تو ضعف اعصاب گرفتم.به من رحم نمیکنی به اون دختر رحم کن که تازه اول جوونیشه.به جای اینکه یه محیط آرومو براش درست کنیم همش داریم میزنیم توی سر و کله ی هم.بهتره از هم دور باشیم.اینجوری بهتره. از شنیدن حرف های مامانم پوزخندی زدم و زیر لب گفتم:خودتم همچین بیگناه نیستی مامی جون. همین حرفو بابا بهش زد.
بابا_خودتم همچین بی تقصیر نیستی معصوم.من بد.من گند دماغ.من عصبی.تو که ادعات میشه یه بار شده بری سراغ دخترت ببینی داره چیکار میکنه؟با کیا میره و میاد؟اگه من نباشم تو اصلا خونه نیستی.دائم با این رفیقات جلسه و میتینگ داری.پول من زیادی کرده.باید بابت قر و فر تو کلی پول خرج کنم.خرج اون دختر طفل معصوم از تو کمتره. از این دعواهای همیشگی شون خسته شده بودم.تنها بودم و هیچ خواهر و برادری نداشتم تا حداقل یک ذره درد دلم سبک بشه.بتونم باهاشون حرف بزنم و آروم بشم.همیشه تنها بودم.از وقتی یادمه خودم بودم و خودم.هیچوقت با مامانم مثل مامان پری ،دوستم صمیمی نبودم.گاهی وقتا به قدری به پری حسودیم میشد که حد نداشت.اون با مادرش راحت و بدون هیچ ترسی حرف میزد.از اتفاقات روزمره تا مزاحمت پسرهای دانشکده.همه رو تعریف میکرد .اما من چی؟کسی رو نداشتم.با اینکه دل خوشی از والدینم نداشتم اما بابا رو ترجیح میدادم.به جای مامانم بهم محبت میکرد.همیشه سعی  میکرد بهترین ها رو برام بخره.هیچوقت نمیفهمیدم دلیل اون همه محبت بابام و بی تفاوتی مامانم چیه.

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رایگان رمان عاشقانه شیوا

دانلود رایگان رمان عاشقانه شیوا

اوایل خرداد ماه بود. به احسان گفتند خانو دانایی در دفتر دبیرستان قصد ملاقات با او را دارد. احسان پس از چهار ساعت تدریس خسته بود و این خانم دانایی را نمی شناخت. با وجود این ، چاره ای جز پذیرش این ملاقات نداشت.
هنگامی که وارد دفتر شد به سوی خانمی که پنجاه ساله می نمود و بر روی یکی از صندلیها نشسته بود، پیش رفت.زن چهره و نگاهی سرشار از عطوفت و مهربانی داشت و احسان تلاش کرد تا نزاکت و فروتنی خاص خود را با وجود آن همه خستگی ، فراموش نکند:
-خانم دانایی؟
-بلی آقا.
-سلام خانم. من احسان هستم.چه خدمتی میتوانم برای شما بکنم؟
زن ،شگفت زده از مشاهده احسان و ناگزیر از تحسین و تمجید آن همه جوانی و زیبایی، شیک پوشی و ادب و نزاکتی که غرور باشکوهی را جلوه گر میساخت، با اندکی مکث و تردید گفت:
-می خواستم خواهش کنم برای دختر من “عفت”،به طور خصوصی و در خانه ما انگلیسی درس بدید.
-خانم،من افزون بر این دبیرستان در دبیرستان دیگری هم تدریس میکنم و خود در کلاسهای شبانه دانشگاه درس میخوانم. البته درس خصوصی هم میدهم ولی در حال حاضر … باور کنید که وقت ندارم. میدانید،دوازده ساعت درس  دادن و درس خواندن کار چندان آسانی نیست. با وجود این…
زن به احسان فرصت نداد که حرفش را به پایان رساند و شتابزده و اندکی افسرده گفت:
-آقای احسان ،همه آنچه را که گفتید میدانم. با وجود این ،خواهش میکنم با تمام گرفتاریهایی که دارید در حق من و همسر و دخترم لطف و مرحمتی مبذول دارید و ترتیبی بدهید که عفت هم بتواند از دانش گسترده و قابل ستایش شما در زبان انگلیسی، که همه کس در این شهر از آن آگاه است، بهره مند شود.بزرگواری شما به هر نحوی که مایل باشید میتواند جبران پذیر باشد.
-از لطف شما بینهایت سپاسگذارم. سعی میکنم برای خانواده شما خدمت ارزنده ای انجام دهم.دو هفته دیگر امتحانات دانش آموزان دبیرستان به اتمام میرسد و من در آن زمان ، وقت و فرصت بیشتری را برای تدریس خصوصی در اختیار خواهم داشت و…

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان تخیلی نفوذناپذیر

دانلود رمان تخیلی نفوذناپذیر

روژان گفت:
– رائیکا تو رو خدا!
همون جور که مقنعه ام رو درست می کردم، با لحن جدی و همیشگیم گفتم:
– روژان الکی بحث نکن! من خوشم نمیاد برم این جور جاها. تولد شمسی و قمری و میلادیشون رو هی جشن می گیرن. من که نمی گم تو نرو. برو خوش باش اما من نمیام.
با زاری گفت:
– تو دلم مونده برای یک بار هم که شده تو رو به دوستام نشون بدم.
– پس موضوع اینه؟ عزیز من مجبور نیستی جار بزنی خواهر من پلیسه.
مطمئن بودم که نگفته. یک دروغ کاملا بچگانه بود. می دونست کار من رو نباید به کسی بگه. گفت:
– حالا که گفتم. رائیکا یک رحمی کن. ها؟
کش چادرم رو درست کردم و همون جور که به سمت در ورودی می رفتم، گفتم:
– خوش بگذره،خداحافظ!
داد زد:
– چرا دلت نمی سوزه؟ دختره ی سنگدل!
لبخند کوچولویی زدم و زود جمعش کردم. سوار پژو ۲۰۶ مشکیم شدم و به سمت اداره راه افتادم.
تو پارکینگ وقتی که می خواستم پیاده بشم، زمزمه کردم:
– شروع شد
تا پیاده شدم، سربازها ادای احترام کردن. من اگه نخوام اینا رو زمین پا بزنن باید کی رو ببینم؟
سر کوچیکی تکون دادم و آزادشون کردم و مصمم به سمت اداره قدم برداشتم.
یک قدم به یک قدم صدای پاها بلند می شد. یک راست به سمت دفتر سرهنگ رفتم. اجازه ی ورود که صادر شد، این بار من بودم که ادای احترام کردم.
سرهنگ سر تکون داد و گفت:
– خوش آمدید سروان. بفرمایید!
روی صندلی نشستم و گفتم:
– خسته نباشید! موفق شدیم پاتوق نگار رو پیدا کنیم. نگار ملقب به نگار سه کله، واسطه ی ورود دخترها به باند بزرگشونه. سرهنگ سر تکون داد و گفت:
– متشکرم. روی نقشه ای دارم فکر می کنم. ساعت پنج جلسه برقرار می شه.
بلند شدم و گفتم:
– وظیفمون بود. موفق باشید، با اجازه!

دانلود در ادامه مطلب

دانلود رمان فارسی نقاب عاشق

دانلود رمان فارسی نقاب عاشق

خمیازه ای از خستگی کشیدم. روی زمین نشستم و کفش هایم را در آوردم. صدای داد و بیداد مامانم و آروشا را می شنیدم. حوصله ی جر و بحث های همیشگی آنها را نداشتم. سرم آن قدر درد می کرد که حد نداشت. بند کفشم را در دست گرفته بودم و کفش هایم را در هوا تاب می دادم. انرژی کافی برای بلند شدن نداشتم. دوست داشتم همان جا روی زمین بخوابم. چشم هایم تازه روی هم رفته بود که صدای گریه ی آروشا بلند شد. هق هق کنان می گفت: چرا همه اجازه دارن برن به جز من؟
زیرلب گفتم:
باز شروع شد.
صدای مامانم را می شنیدم که می گفت:
تو مثل اون دخترها نیستی. من از کجا بدونم این دخترها که با تو بیرون می یان چی کارن؟
آروشا بلافاصله جواب نداد. انگار هق هق گریه اش امانش نمی داد. سرم را در دستم گرفتم. آروشا می نالید:
خسته م کردی مامان به خدا!
من زیرلب گفتم:
منم خسته شدم به خدا!
مش رجب به سمتم آمد و گفت:
چی شده آقا؟
نگاهی به او کردم. چشم هایم از خستگی تار می دید. مش رجب باغبانمان بود. از وقتی چشم باز کرده بودم او برایمان کار می کرد. مرا جای پسر نداشته اش دوست داشت. من هم آن پیرمرد خمیده و چشم آبی را دوست داشتم. خمیازه ای کشیدم و گفتم:

هیچی. باز دارن توی سر و کله ی هم می زنن.
مش رجب گفت:
نه آقا! اون رو نمی گم. می گم شما چرا روی زمین نشستی؟
گفتم:
حال ندارم پاشم. تو برو سر کارت. من خوبم.
مش رجب نگاه مهربانش را از من گرفت و به سمت حیاط باصفا و زیبایمان رفت. به زور از جایم بلند شدم. هنوز صدای گریه های آروشا را می شنیدم. با بیحالی وارد خانه شدم. مامانم با عجله به سمتم آمد و گفت:
سلام! نباید توی این دو روز یه زنگ به من می زدی؟ مردم و زنده شدم.
در حالی که تلو تلو خوران به سمت اتاقم می رفتم گفتم:
چیه؟ فکر کردی از بالای کوه افتادم تو دره؟ یا فکر کردی توی جاده چپ کردم؟
مامانم به صورتش چنگ زد و گفت:
خدا نکنه!

لینک دانلود در ادامه مطلب

صفحه 30 از 38« بعدی...1020...2829303132...قبلی »