سوسول فا

هوایِ چشمهایِ من ...،چشم تو ...عطر سیب

سه شنبه , ۴ مهر , ۱۳۹۶
پخش اختصاصی
اس ام اس جدید
آرشیو
آشپزی
آرشیو

دبیات و شعر, شعر ناب, اشعار زیبا, شعر نو, اشعار علی محمد محمدی

عطر سیب

بُرده عِطر سیبِ یکدیگر چنان از هوشمان

می تراود قطره قطره مستی از آغوشمان

آن چنان از شربتِ لب های هم نوشیده ایم

کر شده گوش فلک از بانگِ نوشانوشمان

چون دومارِ – پیچ خورده زیر باران  – خفته ایم

آبشار گیسوانت ، ریخته بر دوشمان

تا نبیند رویمان ، چشمان شور آفتاب

جامه ای از جنس عُریانی شده تن پوشمان

پادشاهِ “بابِل ” و  ” عیلامِ ” تن های همیم

عشق و لذّت ،  میوه هایِ باغ هایِ شوش مان

در شبِ وصلِ  “عطش آقا ”  و  ” بانویِ نیاز “

آفتاب و ماه می آیند دوشادوشمان

تا که در بازارِ طعنه هیچ حرفی نشنویم

بی خیالی ، پنبه را کرده فرو در گوشمان

علی محمد محمدی

هوایِ چشمهایِ من….

هوایِ چشمهایِ من ، کمی تا قسمتی ابریست

ولی چندیست از بارانِ بار آور نشانی نیست

دوباره تحتِ تأثیر هوایِ پُر فشارِ غم

دلم یخ می زند اما چه باید کرد ؟ چاره چیست !

نه حرف من ، که این دردِ گیاهِ خشکِ هر باغ است

چگونه می توان در قحط آب و روشنایی زیست !؟

نمی دانم برایت از کدامین درد بنویسم

فقط این را بدان اینجا نفسها هم زمستانی ست!

چرا پرسیده ای کی اینچنین کرده پریشانش !؟

مگر تو خود نمی دانی فراسوی خیالم کیست !

به بارانی ترین شبها قسم جُز در فراقِ تو

دل بیچاره ام یک آن ، به حال زارِ خود نگریست

تمام فکر و ذکرم اینکه یک روزی تو می آیی

اگر چه خوب می دانم که این جز آرزویی نیست!

مردّد مانده ام اینجا میان ماندن و رفتن

که بین چشم و ابرویت بلاتکلیفیِ محضی ست

پُلِ ابروت می گوید: ” توقف مطلقاً ممنوع! “

نگاهت می دهد اما به من فرمان که اینجا : ” ایست !”

نمی دانم بمانم یا به دست باد بسپارم

درخت بید بختم را که تقدیرش پریشانی ست

دوباره “بی وفایی” امتحان می گیرد از عُشّاق

زلیخا صفر ، مجنون صفر ، یوسف بیست ، لیلی بیست !

علی محمد محمدی

ندانستم تو هم چون من پریشانی و بی تابی

تو هم عاشق شدی و مثل من شب ها نمی خوابی !

اگر چه نیستی ردّ تو در چشمان من جاریست

شهابی بودی و رفتی ، نمی تابی و می تابی !

گلایه دارم از تو ، از خودم ، از عشق ، از تقدیر !

گلایه از جهانی که پر است از عشق قلّابی

چگونه می شود از عاشقی  دم  زد ولی هرگز

ندانی عشق هم دارد علامت ها و اسبابی !

نگاهت کَی به من فهماند من را دوست می داری !؟

کجا حرفی زدی از عشق ای نیلوفر آبی  !؟

کف دست خودم را بو نکرده بودم آخر که

تو دل گم کرده ای و هرگزت دیگر نمی یابی !

صد و شش روز ای کاش این زمان برگردد آنجا که

بسازم من بر آن تصویر تو از چشم خود قابی !

صدو شش روز !؟ نه ! من یکصدو شش سال دیگر هم

همین هستم که می بینی : سرا پا عشق و بی تابی !

تو خاتون غزل های منی اما خداحافظ !

ای آنکه مثل شعرت ساده و زیبایی و نابی !

تویی آن شاه ماهی که مکانت قعر دریاهاست

نفس های تو می گیرد در این  محصور مردابی !

هر آنچه داری از آن هر آنکه دوستش داری !

من و یاد تو  و عشق تو  و  این اشک سیلابی

من و اندوه بی پایان ! من و شب های قیر اندود !

تو و خوشبختی و شادی ، تو و شب ها ی مهتابی !

خداحافظ عزیز من ! زمینت سبز و آبادان !

خداحافظ گل من ! آسمانت آبی آبی !

علی محمد محمدی

چشم تو …

ستاره های جهان ریزه خوار چشم تُو اَند

شراب های دو عالم ، خمار چشم تو اَند

سپید بختی روز و سیاهروزی شب

بیان ساده ی لیل و نهار چشم تو اَند

نه ماه وچشمه که شهره به روشنی شده اند

تمام آینه ها ، وامدار چشم تو اَند

و اینکه وا شده پلک هزار نر گس مست

نتایج نفحات بهار چشم تو اَند

زمین و زهره و… ، اصلا تمام سیارات

شبیه این دل من بر مدار چشم تو اَند

مَی وستاره و خورشید ونرگس و دریا

بدون شک همه شان از تبار چشم تو اَند

برای دیدن “سان ” از هزار چشم آهو

جهانیان همه در انتظار چشم تو اند

خلا صه تر بنویسم :غزالِ دشت غزل!

پلنگ های زیادی شکار چشم تو اَند

علی محمد محمدی
اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

بیوگرافی نویسنده admin

مشاهده تمامی 2482 پست

ارسال دیدگاه جدید


به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.