سوسول فا

شطرنج

سه شنبه , ۴ مهر , ۱۳۹۶
پخش اختصاصی
اس ام اس جدید
آرشیو
آشپزی
آرشیو

دبیات و شعر, شعر ناب, اشعار زیبا, شعر نو, اشعار صادق حسینی

روزی هزار مرتبه بازنده میشوم

از بازی ظریف تو شرمنده میشوم

 اینبار فرق میکند اما به شوق برد

آماده جدال درآینده میشوم

موعود می رسد تو سفیدی ومن سیاه

بر شاه بی شکست تو تازنده میشوم

یک لحظه میخروشم و زورم نمی رسد

با این خیال خام که کوبنده میشوم

باران کیش های تو آغاز می شود

چون مرغ پرشکسته ی سرکنده میشوم

یکجا تمام قدرتم از دست می رود

تا کیش آن وزیر برازنده میشوم

می تازد اسب سرکش عشقت به هر طرف

وقتی که محو آن رخ تابنده میشوم

بی هیچ قلعه های مرا فتح می کنی

در خانه ی سیاه پناهنده میشوم

حالا میان صفحه ی تاریک زندگی

از مهره های سوخته آکنده میشوم

من مات می شوم به همین سادگی وباز

روزی هزار مرتبه بازنده میشوم

صادق حسینی

فردا تولد رهام(پسرم) است(۱۶-فروردین-۸۶)

امروز از میان نامه ها و نوشته هایی که این پنج ساله برایش نوشته بودم

به غزلی برخوردم که در پی می آید: از طرف استاد صادق حسینی

     

اینبار صدای زندگی خنده ی توست

خورشید صلاة ظهر تابنده ی توست

دورت همه ی ستاره ها حلقه به گوش

اصلا نه،که ماه کمترین بنده ی توست

ایوان تویی وپرنده ی کوچک من

در بارش برف غم پناهنده ی توست

ذهنم تهی از واژه و دستم خالیست

دنیای بدون شعر شرمنده ی توست

در حد تو نیست ذوق تاریکم،نه

این شعر کجای آن برازنده ی توست؟

پیچیده هوای سرد دلواپسی ات

در خانه ی خالی ام که آکنده ی توست

می ترسم از اینکه باز فردا بشود

از بس پدرت ملول آینده ی توست

صادق حسینی

امتداد یک دلدادگی

 

ساعت،سکوت،پنجره،شک،انتظار،درد

سیگار،دود،خانه ی خالی،غروب سرد

چایی،فروغ،خلوت شب،تاب وتب،غزل

دلواپسی،هوس،تلفن،بیقرار،مرد

پاییز،برف،جمعه،خیابان،خراب،خیس

آتش،عطش،مچاله،غم آلود،هرزه گرد

فردا،فریب،فتنه،سیاهی،سراب،خوف

سرما،کلافه،آدم عاشق،به خود چه کرد

ودکا،فرار،خلسه وتریاک،مردگی

تشویش،اضطراب،خطر،خواب،روی زرد

آینده،اعتیاد،تباهی،ملال،ننگ

سربار،سرزنش،غم نان،اجتماع،طرد

پایان،فراغ،حادثه،اندوه،اشک وآه

تابوت،تیرگی،سرآسوده،گور سرد

صادق حسینی

روانه ی دریا

معمار شعر های من اندوه عالم است

شادی میان قافیه ها رنگ ماتم است 

وقتی تو نیستی همه ی ماههای سال

تکرار تلخ و بی هدفی از محرم است 

هر شب در این خرابه ی تاریک زندگی

مهمان بی ملاحظه ی خانه ام غم است 

در جمع بینوای من و عاشقانه هام

جای کسی-که جز تو کسی نیست-ماتم است 

من با زبان شعر برایت نوشته ام

دنیای من تو هستی و بی تو جهنم است 

باشعر می شود به تو نزدیک شد ولی

این واژه ها فقیر و تواناییم کم است 

من زور می زنم که به حرفت بیاورم

حق دارم اینکه شور غزلخوانی ام کم است 

…. 

انگار شعر کار خودش را دوباره کرد

روی لبان گرم تو فعل می آیم است

صادق حسینی

طلوع

یاد تو تا همیشه ی من قد کشیده است

دستی میان بودن ما سد کشیده است

بعد از قسم به آنچه قلم می نویسد “او

تصویر های درهم بی حد کشیده است

اما شبی نشسته و با روح خود تو را

در جلد یک فرشته ی سرمد کشیده است

وآنگه به احترام تو با آب و خاک و سنگ

منظومه ای که دور تو گردد کشیده است

آیا طلوع می کنی از سمت زندگی؟

آیا تو را به فعل می آید کشیده است؟

آری تو آمدی و زمین شهر فتنه شد

من مانده ام کجای تو را بد کشیده است!

عاشق کشی به شیوه ی شیرین و تلخ تو

پای تو را چقدر مردد کشیده است

آخر به نام و ننگ جدایی برای تو

دستی مهار وسوسه ی رد کشیده است

….

با هرچه هست از ازلش تا ابد تو را

از هرچه آفریده سرآمد کشیده است

صادق حسینی

زندان

مهار میله ی زندانم،مرا به حال خودم بگذار

حصار بسته ی دنیایم،چه سخت میدهدم آزار 

بجز رسیدن فردایی پر از سیاهی و وحشت نیست

در این هوای پر از گریه،در این شکنجه ی ناهنجار 

خراب آمدنت می مانم آنچنان که شبی یکجا

رهایی ام بدهی از زندگی، از این شب آتشبار 

بساط مرگ من آماده است،دگر درنگ تو جایز نیست

مرا بگیر و به آهی از میان حادثه ها بردار 

کنون که سینه ی رگهایم برای تیغ تو بی تابند

بیا و سهم مرا از زندگی به دست بلا بسپار 

می آید آن نفسی آیا برای دیدن آزادی

مرا کبود و پر از خون بینی آنطرف تر از این دیوار؟

…….

صدای نعره ی زندانبان می آید و تو نمی آیی

اسیر پنجه ی زندانم، مرا به حال خودم بگذار

صادق حسینی

باور نمی کنم

باور نمی کنم که دلت مال من شود

غیر از خراب و خسته شدن حال من شود

فردا که روح عاشق عزلت نشین تو

بی همزبان چو روح سبکبال من شود

کاری مکن که فاصله را بیشتر کنی

تا غم حریف هر شب جنجال من شود

امشب سراغ خواجه ی شیراز می روم

شاید گرفت و آمدنت فال من شود

باور مکن از اینکه به من تن نمی دهی

واماندن و شکستنت آمال من شود

بانو! مرا رها کن و بگذر از عشق من

ترسم که روزگار تو پامال من شود

دنیا تو را برای کسی دیگر آفرید

باشد که بعد از این چه کسی مال من شود

صادق حسینی

روز مبادا

شب در هراس بود و به فردا نمی رسید

رود خیال من به تو – دریا – نمی رسید 

درگیر لحظه های خوشم بودم از نخست

فکرم به رنج روز مبادا نمی رسید

از سمت دست های تو دیوار های درد

ویران شدند و عشق خموشانه می رسید

تقدیرمان را به جدایی رقم زدند

وقتی جهان به گرد دل ما نمی رسید

اندوه راه خانه ی ما را نمی گرفت

آدم اگر به وصلت حوا نمی رسید

دارم به روزگار خودم گریه می کنم

فریاد من به گوش تو آیا نمی رسید؟

مجنون تیره بختم و گمراه مانده ام

آن جاده ها به خانه ی لیلا نمی رسید

ماه از فراز کوچه ی ما رخت بست و رفت

شب در هراس بود و به فردا نمی رسید

صادق حسینی

این صدای کیست؟ 

پیچیده در تمام اتاقم صدای کیست؟

این سوز پر گداز از آشوب نای کیست؟

گویا کسی به خانه ی من پا نهاده است

این چشمه های جاری نو جای پای کیست؟

این سایه کز مقابل چشمم نمی رود

رویای جان گرفته ی دیر آشنای کیست؟

همواره در نبود کسی آه می کشم

این خالی همیشه در این خانه جای کیست؟

این فصل جانگداز جدایی که سر گرفت

جا مانده از گناه دل بی وفای کیست؟

شاید یکی بیاید و پاسخ دهد مرا

کاین روزگار تیره ی من از دعای کیست؟

بانوی من که خسته و از پا نشسته بود

هرگز نگفت عذاب عمیقش برای کیست

صادق حسینی

خمار خواب

خود را به دار می کشم آشوب می کنم

من هرچه می کنم به خودم خوب می کنم

آینده و گذشته و حال و همیشه را

قربان این پریچه ی محجوب می کنم

دنیا به کام من شد و از رنج خالی ام

این را به یمن عشق تو محسوب می کنم

وقتی که با منی سخن از انتها مگو

من مرگ را به دست تو مغلوب میکنم

شب را که بی ملاحظه، طغیانگر آمده است

با برق چشم های تو سرکوب می کنم

یکسر خمار خوابم و خوابم نمی برد

دارم برای دیدنت آشوب میکنم

شب نشئه ی خیال توام پشت بند آن

صبح از شراب چشم تو سنکوب میکنم

صادق حسینی

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

بیوگرافی نویسنده admin

مشاهده تمامی 2482 پست

ارسال دیدگاه جدید


به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.