سوسول فا

رمان به سیاهی برف ، به سفیدی سرمه

جمعه , ۳۱ شهریور , ۱۳۹۶
پخش اختصاصی
اس ام اس جدید
آرشیو
آشپزی
آرشیو

رمان به سیاهی برف ، به سفیدی سرمه

خسته تر از ان بود که یارای رفتن به انتشارات را داشته باشد . دستانش سرد سرد بود . بخارهایی که از دهنش بیرون می زد گویای سرمای بیش از حد دی بود .
راهش را به سمت کافه ی همیشگی کج کرد جایی که روزی مامن باورهای او بود . جایی که اولین بار محمد را دید .
دخترک روی اولین صندلی خالی ورودی کافه خود را ولو کرد .
روزبه اشاره ای به مجید کرد و او را بهم نشان دادند . دخترک با آنها هم کلاسی بود. یادش بخیر . دانشکده ی هنر آن موقع برو بیایی داشت چقدر صفا می کردند با شوخی های سرساختمانی خودشان و چقدر می خندیدند .
شاید هیچ یک از آن ها فکر نمی کردند که چه سرنوشتی در انتظارشان است ؟
روزبه حقیقتا ناراحت بود . شاید به خاطر علاقه ای که به او داشت و او آن را بی انصافانه یک علاقه ی خواهر برادرانه اعلام کرده بود .
و انصافا هم تا آن روز در حقش در محبتی کرد چه برادرانه و چه …
به هر حال کاری نمی شد کرد
سُرمه
بدون توجه به اطراف خود را به آغوش خاطرات سپرد …
اولین روز فرمواش کردنی نیست . روزی که به آروزیش رسید . عاشق رشته ی معماری بود . و شاید حتی در تصورش هم نمی
گنجید که به دانشکده ی هنرهای زیبا در رشته ی مورد علاقه اش راه یابد .
برادرش سهراب در همان دانشگاه علوم پایه خوانده بود . ۹ سالی میشد که در استکهلم زندگی میکرد و تنها چیزی که سرمه می دانست و نباید می گفت نقش برادرش در حادثه ی سال ۷۸ کوی دانشگاه بود .
خوشحال بودکه از سیاست متنفر بود پدرش قبل از رفتن به دانشگاه او را به اتاق کارش احضار کرد .
دخترک با ملایمت خود را به اتاق پدر رساند .از او حساب می برد . پدرش در خانواده ای نظامی تربیت یافته و حال سردبیر
روزنامه بود .
بعد از در زدن وارد شد .

دانلود در ادامه مطلب

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک
  • تاریخ : ۱۳ام اردیبهشت ۱۳۹۵
  • موضوع : پاتوق
  • بازدید : 19 views
  • نظرات : بدون نظر

بیوگرافی نویسنده admin

مشاهده تمامی 2482 پست

ارسال دیدگاه جدید


به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.