سوسول فا

رمان سوران از مهدیه مومنی برای دانلود با فرمت pdf,java,epub,apk

چهارشنبه , ۲۹ شهریور , ۱۳۹۶
پخش اختصاصی
اس ام اس جدید
آرشیو
آشپزی
آرشیو

رمان سوران از مهدیه مومنی

رمان سوران از مهدیه مومنی

نام رمان : رمان سوران

به قلم : مهدیه مومنی

حجم رمان : ۲.۳ مگابایت پی دی اف , ۱.۱۹ مگابایت نسخه ی اندروید , ۰.۹۲  مگابایت نسخه ی جاوا , ۹۴ کیلو بایت نسخه ی epub

خلاصه ای از داستان رمان:

رمان درمورد پسری به نام سورانه که عشقشو ازدست میده ولی تواوج غصه وناامیدی یکی پیدا میشه که باز امید زندگی رو در سوران زنده میکنه و….

فرمت رمان:pdf,apk,java,epub

دانلود رمان سوران از مهدیه مومنی با فرمت pdf برای کامپیوتر و لپتاپ

دانلود رمان سوران از مهدیه مومنی با فرمت apk  برای گوشی های اندرویدی

دانلود رمان سوران از مهدیه مومنی با فرمت java برای گوشی های سازگار با جاوا

دانلود رمان سوران از مهدیه مومنی با فرمت jad

دانلود رمان سوران از مهدیه مومنی با فرمت java (پرنیان)

دانلود رمان سوران از مهدیه مومنی با فرمت epub برای آیفون ها,آیپد و کتابخوان ها

صفحه ی اول رمان:

ازپله ها پایین رفتم ووارد آشپزخونه شدم.
مامان بادیدنم برخاست:
-به به پسرگلم بالاخره بیدارشدی؟
ساحل وسارگل سلام کردن منم زیرلب جواب دادم ونشستم پشت میز برای صبحونه.
مامان فنجون قهوه روجلوم گذاشت ونشست.
گفتم:
-بابا رفت بیمارستان؟
-آره پسرم عمل داشت رفت.
ساحل برخاست وباسارگل خداحافظی کردن ورفتن.
دوقلوبودن وکلاس دوم دبیرستان.
بارفتن اونا منم برخاستم وسریع حاضرشدم وماشین بی ام و خوشکلمو ازپارکینگ بیرون آوردم وبه سمت بیمارستان حرکت کردم.
پدر رئیس بیمارستان بود وگاهی هم دررشته اش کمک میکرد.پدر تخصص مغزو اعصاب داشت ومنم برای همین توهمین رشته تخصص گرفتم.۲۹سالمه واسمم سوران.
بارسیدن به بیمارستان ماشینو وارد پارکینگ کردم وسریع داخل آسانسور شدم.
منشی بادیدنم برخاست:
-سلام آقای دکتر .رسیدن بخیر.
-سلام خانم افخمی.تشکر.
نگاهی به انبوه بیماران انداختم وسریع وارد اتاقم شدم…

تاموقع ناهار مشغول ویزیت بیماران بودم.
خانم افخمی وارد شد:
-دکتر ساعت۱ظهره باید بریم ناهار.
سری تکون دادم ورفت.کش وقوسی به بدنم دادم وبه سمت سالن غذاخوری پرکشیدم.
ازدیشب ندیده بودمش ودلم براش خیلی تنگ بود.
بارسیدن به سالن پیمان جلومو گرفت:
-هی کجابااین عجله؟بودی حالا…
کلافه دستشو گرفتم:
-ول کن جان مادرت میخوام برم ببینمش.
پیمان چشمکی زد:
-دلتنگشی ناقلا؟
لبخندی زدم وازپیمان جداشدم.
پیمان رفیق صمیمی ام بود وتخصصش دندان پزشکی بود مثل نامزدم.
دیدمش.گوشه سالن دنج ترین مکان نشسته بود وبه ورودی چشم دوخته بودبادیدنم خوشحال دست تکون داد.
بالبخند گرمی رفتم سمتش:
-سلام وعرض ادب خدمت بهترین دکتر دنیا.
خندید:
-سلام سوران.خودتو لوس نکن بیابشین اینجا.
روبه روش نشستم:
-وای آنوشا نمیدونی چقدر دلتنگت شده بودم.
-توکه دیشب کنارم بودی چه زود به زود دلتنگ میشی.
-خب چیکارکنم دوستت دارم.؟؟؟
باز خندید ومشغول خوردن غذاشدیم.
رمان سوران از مهدیه مومنی

اشترک در گوگل اشترک در گوگل پلاس اشترک در استامبل آپن دیگ اشترک در کلوب اشترک در فیس نما اشترک در تویتر اشترک در فیسبوک

بیوگرافی نویسنده admin

مشاهده تمامی 2482 پست

ارسال دیدگاه جدید


به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.